موقع غروب بود که سوار جمبوجت بزرگ یکی از شرکتهای هواپیمایی شدیم و از تهران به سمت مشهد حرکت کردیم. هواپیمایی بزرگ و با ابهت، که دیدن 2 موتور روی بالهای بزرگش قوت قلبی بود که میشد به آن در آسمان اعتماد کرد. انسان در هواپیما هیچ ارادهای جز نشستن و تماشا کردن پرواز ندارد. هواپیما بین ابرها میرفت و فکر من به هر سمتی بود جز اتفاقی که در پیش بود. بعد از ساعتی خلبان اعلام کرد تا لحظاتی دیگر در فرودگاه مشهد فرود خواهیم آمد. بعد از فرود چشمم به ماشینهای آتشنشانی افتاد که دنبال هواپیما میآمدند و خودروهای حفاظتی که تا موقع ایست کامل هواپیما همراهمان بودند. آن موقع مسافرانی بیخبر بودیم اما ساعتی بعد فهمیدیم که موقع پرش از روی باند در تهران یکی از چرخ های هواپیما دچار ترکیدگی شده و خلبان با مهارت این غول آهنی را درست در مرکز باند فرود نگه داشته و از هرگونه حادثهای جلوگیری کرده است.
اما این همه داستان نبود. ماجرا از وقتی چشمم به این هواپیما افتاد شروع شده بود؛ اعتمادی که به علم و فناوری کرده بودم. دیدن 2 موتور روی هر بال، منطقا به من میگفت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. صندلی کناری من، مردی عراقی بود، که با زبانی نصفه و نیمه فهمیدم برای اولین بار است به مشهد میآید؛ بچههایی که با خیال راحت از داخل هواپیما سر و صدا میکردند و دیگرانی که تا نشسته بودند، خوابشان برده بود. و من؛ که چسبیده به شیشه پنجره، ابرها را زمین دومی در نظر میگرفتم که حالا هواپیما روی آن حرکت میکرد و خورشیدی که در افق جدید محو میشد. همگی در یک نظم منطقی بود. یک دو دو تا چهارتای عقلی. انگار که باید همینطور باشد و غیر از این عجیب و غریب است. لحظه فرود، در عین بیخبری ما از اتفاقی که برای هواپیما پیش آمده، مرد عراقی به من گفت حرم علیبنموسی کجاست؟ من هم تا به نزدیکی حرم رسیدیم، گنبد را به او نشان دادم. چشمانش پر اشک شد و دستش را به حالت لبیک به سمت حرم گرفت و با لهجه خاص خودش بلند فریاد زد که؛ «صلوات علی محمد و آل محمد» و مسافران هواپیما یک صدا صلوات فرستادند.
ذهن منطقی من خندهاش گرفت مثل اتوبوسهای قدیم که وقتی به مقصد میرسیدیم و صلوات میفرستادند. از پلههای هواپیما که پیاده میشدم چشمم به خودروهای آتشنشانی و امنیتی دور هواپیما افتاد.
عقل منطقیام گم شد. یک لحظه به خودم آمدم، که جان و عمرم دست یکی دیگر غیر از فناوری است. انگار یکی دیگر ما را محافظت کرده بود. تفاوت حادثهای وحشتناک با یک فرود اضطراری که به سلامت نشسته، فقط چند هزارم ثانیه از تصمیم درست یا خطاست. همان چندهزارم ثانیهای که مرد عراقی تصمیم گرفت صلوات بفرستد و خدای متعال نیرو و توان و تخصص خلبان را دوچندان کرد و مشمول رحمت خدا شدیم و حالا پایمان را سالم در زمین مشهد میگذاشتیم. در زندگی روزمره، برای خیلی چیزها دلیل و منطق علمی میتراشیم تا در خیال راحتتری زندگی کنیم؛ اما چیزی که من فهمیدم این است که ما مانند این هواپیما، در لحظات خاص مشمول لطف خدا هستیم؛ منطق و فکر ما بعضی وقتها خطاهایی دارد که ما را تا سرحد نابودی پیش میبرد، اما توکل به خدا و اعتماد به او، ما را در لحظات سخت از مشکلات عبور میدهد و باعث نجات میشود. باشد که شکرگزار نعمتهای او باشیم. پس:« فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ».