به گزارش شهرآرانیوز، سالها از روزهایی که کاروان آزادگان پس از سالها دوری از وطن به ایران بازگشتند میگذرد؛ روزهایی که خیابانها رنگ دیگری داشت و مردم، چشمانتظار فرزندان و عزیزانی بودند که سالها در پشت سیمهای خاردار اردوگاههای عراق، دور از خانه و خانواده، روزگار گذرانده بودند. برای بسیاری، بازگشت آزادگان تنها پایان یک دوران تلخ نبود. بازگشت بخشی از تاریخ زنده دفاع مقدس به آغوش ایران بود. تاریخی که در آن، ایمان، مقاومت، رفاقت و صبر در سختترین شرایط به آزمون گذاشته شد.
در میان این روایتها، خاطرات سید مهدی بزرگزاده رضوی از خانهای قدیمی در جوار حرم مطهر رضوی آغاز میشود؛ خانهای که نسلهای خانواده او در آن زیستهاند، در فضای مجالس مذهبی و فرهنگ زیارت رشد کردهاند و از همانجا مسیر زندگیشان به انقلاب و سپس جبهههای دفاع مقدس پیوند خورده است.
روایتی که از خاطرات کودکی و فضای مذهبی خانواده آغاز میشود، به مبارزات پیش از انقلاب، حضور در جبهه و عملیات خیبر میرسد و سرانجام در اردوگاههای عراق، در میان گرسنگی، تشنگی، شکنجه و «تونل وحشت»، معنای دیگری از مقاومت را آشکار میکند.
همزمان با سالروز بازگشت آزادگان به کشور، بزرگزاده رضوی در گفتوگو با شهرآرانیوز از این سالها سخن میگوید؛ از تربیتی که در خانه شکل گرفت، از جبههای که آن را «دانشگاه» میداند و از روزهایی که اسارت، رزمندگان را در برابر آزمونی دشوار قرار داد.
سید مهدی بزرگزاده رضوی در آغاز روایت خود با ادای احترام به امام خمینی (ره)، شهدا و شهدای دفاع مقدس، به ریشههای خانوادگی خود اشاره کرد و گفت: پدرم مرحوم سید جواد بزرگزاده رضوی، مؤسس کاک رضوی است. در آن زمان که بسیاری از سوغاتهایی که امروز در مشهد وجود دارد، نبود، کاک رضوی یکی از سوغاتهای شناختهشده مشهد بود و زائران آن را به عنوان تبرک با خود به شهرهایشان میبردند.
او درباره پیشینه خانوادگی خود نیز توضیح داد: جد ما، آقامحمدمهدی بزرگزاده رضوی، از حفاظ رسمی آستان قدس رضوی بود. همسر ایشان نیز از نوادگان امیرحسنخان طبسی بود که حدود ۲۰۰ سال در طبس حکومت داشتند. باغ گلشن و مسجد جامع طبس از یادگارهای آن خاندان است.
این پیوند با حرم و فرهنگ دینی، تنها در خاطرات خانوادگی باقی نماند و بخشی از فضای تربیتی نسلهای بعد شد.
بزرگزاده رضوی درباره خانه قدیمی خانواده در محدوده چهارراه خسروی میگوید که هنوز هم در آنجا مراسم و برنامههای مذهبی، از جمله شبهای پنجشنبه، برگزار میشود. خود ما نیز زندگیمان را در همان خانه گذراندیم و از همان خانه برای حضور در جبهه اعزام شدیم.
او معتقد است ریشه بسیاری از انتخابهای نسل خود را باید در همان سالهای کودکی جستوجو کرد؛ سالهایی که فضای خانه، مسجد، مجالس روضه و سخنان امام خمینی (ره) به تدریج نگاه آنان را شکل میداد.
بزرگزاده رضوی درباره فضای خانوادگی پیش از انقلاب اظهار کرد: وقتی ما بچه بودیم، در همین محدوده حرم مطهر، در جریانهای انقلابی حضور داشتیم. مرحوم پدرم نیز پیش از انقلاب با حضرت آیتالله قمی که از علمای مشهور مشهد بودند، ارتباط داشت. نوارهای سخنرانی حضرت امام خمینی (ره) که میرسید، پدرم آنها را پیگیری میکرد.
او یکی از خاطرات آن دوران را نیز اینگونه روایت کرد: یک بار ساواک پدرم را گرفت و بسیار اذیتش کرد. ما سه دهنه مغازه داشتیم که زیر و پشت آن کاملا خالی بود. آنقدر به پدرم فشار آوردند که مجبور شد یکی از دهنههای مغازه را کوچک کند.
این آزاده دفاع مقدس ادامه داد: یادم نمیرود پدرم گاهی نوارهای سخنرانی حضرت امام را تهیه میکرد. نیمهشب، حدود ساعت ۱۲، فکر میکرد ما خواب هستیم. یک دستگاه ضبط از عموی مرحومش قرض میگرفت، میآورد و نوار سخنرانی امام را گوش میکرد. ما در آن سن شاید خیلی از مسائل را نمیفهمیدیم، اما همین فضا و همین تربیت، روی شخصیت ما تأثیر گذاشت.
به باور بزرگزاده رضوی، آنچه بعدها در جبهه و دوران اسارت از خود نشان دادند، ناگهان شکل نگرفته بود. او درباره همین ریشههای تربیتی گفت: اگر ما امروز درباره آن دوران حرف میزنیم، نباید تصور شود که همه اینها نتیجه تلاش شخصی خودمان بوده است. ریشه اصلی این تربیت، پدر و مادر بودند؛ لقمهای که آنها به ما دادند، شیری که از مادر خوردیم، مجالس امام حسین (ع) و روضههای ائمه (ع) که ما را با آن آشنا کردند و تربیتی که در خانواده داشتیم. اینها همان بذرهایی بود که در جبهه رشد کرد و نتیجه داد.
با آغاز جنگ تحمیلی، مسیر زندگی بسیاری از نوجوانان و جوانان تغییر کرد. بزرگزاده رضوی نیز از همین نسل بود؛ نسلی که جبهه را نه فقط میدان نبرد، بلکه عرصهای برای شناخت انسانها و آموختن درسهای زندگی میدانست.
او گفت: هیچکس از جنگ خوشش نمیآید، اما گاهی جنگ را به انسان تحمیل میکنند. وقتی جنگ شروع شد، عدهای شهید شدند، عدهای جانباز و عدهای هم اسیر شدند.
بزرگزاده رضوی جبهه را محل گردآمدن انسانهایی از فرهنگها و مناطق مختلف میداند و میگوید: ما مجموعهای بودیم از فرهنگهای مختلف؛ عرب و عجم، فارس و کرد و لر و سیستانی و افراد مختلف در کنار یکدیگر قرار گرفته بودیم تا دوران سخت جنگ و بعد از آن اسارت را پشت سر بگذاریم. به تعبیر معروف، در حوادث است که شخصیت انسانها آشکار میشود.
او با تأکید بر نقش جبهه در تربیت رزمندگان افزود: جبهه واقعاً برای ما دانشگاه بود. انسان در آنجا خیلی چیزها یاد میگرفت.
وی درباره عملیات خیبر نیز اظهار کرد: در عملیات خیبر، در سال ۱۳۶۲، به ما گفتند قرار است عملیاتی انجام شود که بعد از صدر اسلام، نمونهای از عملیات عبور از خشکی به دریا خواهد بود. همه را توجیه کردند و گفتند یا باید پیروز شوید یا جان خود را تقدیم کنید. حتی گفتند هرکس میخواهد برگردد، برگردد. کسی را به زور یا رودربایستی به عملیات نفرستادند.
او در ادامه بر ضرورت ثبت و انتقال خاطرات دفاع مقدس تأکید کرد و گفت: شهید بزرگوار آیتالله خامنهای در سخنرانیهایشان تأکید داشتند که اگر شما خاطراتتان را نگویید، دیگران ممکن است آن را به شکل دیگری روایت کنند؛ بنابراین باید خاطرات جبهه، جنگ و اسارت بازگو شود.
روایت بزرگزاده رضوی از عملیات خیبر، سرانجام به یکی از تلخترین فصلهای زندگی او میرسد؛ لحظهای که مقاومت در هورالهویزه ادامه یافت، اما شرایط به گونهای پیش رفت که او و شماری از رزمندگان به اسارت نیروهای عراقی درآمدند.
او گفت: ما از هویزه، جزیره مجنون و مناطق اطراف هورالهویزه و شرق بصره عبور کرده بودیم و بخشهایی از اهدافی را که برای عملیات مشخص شده بود، تصرف کردیم. امکانات بسیار محدود بود. کشور تحریم بود و حتی برای تأمین برخی تجهیزات ساده مشکل داشتیم.
بزرگزاده رضوی با اشاره به حضور سردار قالیباف در منطقه افزود: در آن زمان سردار قالیباف که فرمانده تیپ ۲۱ امام رضا (ع) بود، برای بازدید آمد و از وضعیت بازدید کرد. اهدافی که از قبل مشخص شده بود، به دست رزمندگان تصرف شده بود. وقتی شرایط سخت شد، به ما گفته شد تا جایی که میتوانیم مقاومت کنیم و اگر دیگر امکان مقاومت وجود نداشت، اسیر شویم.
وی درباره لحظه اسارت گفت: پنجشنبه، نزدیک غروب و در آستانه شب جمعه بود که تانکهای عراقی به همراه دو بالگرد و نیروهای کماندو به منطقه آمدند. ما در کنار هورالهویزه مقابل آنها موضع گرفته بودیم. عراقیها با توپ مستقیم شروع به شلیک کردند و تعدادی از بچهها در همان منطقه شهید شدند. سرانجام نیروهای ایرانی ناچار به پذیرش اسارت شدند.
بزرگزاده رضوی گفت: در نهایت شرایط به جایی رسید که دستور اسارت داده شد و ما به اسارت درآمدیم. از آنجا ما را به القرنه و سپس بصره بردند. خبرنگاران عراقی آنجا حضور داشتند و از اسرا فیلمبرداری میکردند. حدود یک هفته در پادگانی در بصره بودیم.
اسارت برای بزرگزاده رضوی با انتقال از یک مرکز به مرکز دیگر و مواجهه با رفتارهای خشن نیروهای عراقی همراه شد. او درباره انتقال به بغداد گفت: بعد از آن ما را به سمت بغداد بردند. شب به استخبارات بغداد رسیدیم؛ جایی که میتوان آن را با ساواک مقایسه کرد. ما را در سالن بزرگی نگه داشتند. نه دستشویی بود، نه غذا و نه امکانات اولیه. جمعیت زیاد بود و بسیاری از بچهها زخمی بودند و لباسهایشان خاکی و گلی بود.شرایط به حدی دشوار بود که تشنگی و گرسنگی سلامت اسرا را تهدید میکرد.
بزرگزاده رضوی یکی از تلخترین خاطرات آن روزها را چنین بیان کرد که من آن زمان حدود ۱۷ سال داشتم. گرما، ازدحام و تشنگی به حدی بود که از حال رفتم.
وی سپس خاطرهای از رسیدن مقدار اندکی آب را روایت کرد؛ آبی که در آن شرایط برای یک نوجوان تشنه، معنای نجات داشت. او گفت: حدود ۲۰ ساعت بود که تشنگی شدید داشتم بین خودم مانده بودم که اگر این آب آلوده را نخورم، از تشنگی میمیرم و اگر بخورم، معلوم نیست چه وضعی داشته باشد. در نهایت همان مقدار آب را خوردم و از مرگ حتمی نجات پیدا کردم.پس از آن، اسرا به گارد ریاست جمهوری صدام منتقل شدند؛ جایی که «تونل وحشت» در انتظار آنان بود.
او گفت: در دو طرف مسیر، نیروهای عراقی با کابل، باتوم، چوب، میله و هر چیزی که در دست داشتند ایستاده بودند. چشمهای اسرا بسته بود و دستها نیز بسته میشد. حتی در اتوبوس اجازه نداشتیم پرده را کنار بزنیم یا سرمان را بالا بیاوریم.
بزرگزاده رضوی ادامه داد: وقتی اتوبوسها میرسیدند، اسرا را یکییکی پیاده میکردند و از میان آن مسیر عبور میدادند. هرکس وارد تونل میشد، مورد ضرب و شتم قرار میگرفت. اگر کسی زمین میافتاد، وضعیت برای او بدتر میشد.پس از عبور از این مسیر، اسرا در سالنی بزرگ نگهداری شدند؛ جایی که گرسنگی و تشنگی همچنان ادامه داشت.در نهایت دو گونی نان آوردند و آن را میان جمعیت پرتاب کردند. چراغهای سالن بسیار کمنور بود. بچههایی که میتوانستند نانها را میگرفتند و بین خودشان تقسیم میکردند. هرکس تکهای به دستش میرسید، با دیگران تقسیم میکرد.
در روایت بزرگزاده رضوی، اگرچه شکنجه و فشار بخشی از واقعیت اسارت بود، اما در سوی دیگر، همدلی میان اسرا به یکی از مهمترین عوامل حفظ روحیه آنان تبدیل شد.
او درباره روزهای اسارت گفت: وقتی ما بچه بودیم، فکر میکردیم ارتش عراق خیلی قدرتمند است و تجهیزات زیادی دارد. اما وقتی به جبهه رفتیم، واقعیت را دیدیم. بارها پیش آمد که نیروهای عراقی فرار میکردند و ما که نوجوان بودیم، آنها را دنبال میکردیم. چیزهایی که در جبهه دیدیم، با تصوراتی که پیش از آن داشتیم، بسیار متفاوت بود.
سالروز بازگشت آزادگان به کشور، تنها فرصتی برای یادآوری یک مناسبت تاریخی نیست؛ فرصتی است برای شنیدن روایت کسانی که بخشی از عمر خود را دور از وطن گذراندند و در برابر فشارهای جسمی و روحی، تلاش کردند هویت و ایمان خود را حفظ کنند.
بزرگزاده رضوی معتقد است خاطرات آزادگان بخشی از تاریخ کشور است و نباید در گذر زمان به فراموشی سپرده شود و آنچه امروز از خاطرات جبهه و اسارت گفته میشود، فقط خاطرات شخصی یک نفر نیست؛ بخشی از تاریخ این ملت است. اگر نسل ما این خاطرات را نگوید، ممکن است نسلهای بعد تصویری ناقص یا تحریفشده از آن دوران داشته باشند.
او تأکید کرد: ما باید آنچه را دیدهایم، با همه سختیها، تلخیها، شیرینیها، فداکاریها و ایمان مردم روایت کنیم تا این تجربه به نسلهای آینده منتقل شود.
روایت این آزاده مشهدی از خانهای قدیمی در جوار حرم مطهر رضوی آغاز میشود و پس از عبور از سالهای انقلاب و جبهه، به اردوگاههای عراق میرسد. اما پایان این روایت، اسارت نیست. آنچه از میان خاطرات او برجای میماند تصویری از نسلی است که در خانه و مسجد تربیت شد، در جبهه آزموده شد و در اسارت، با تکیه بر ایمان و همدلی، تلاش کرد هویت خود را حفظ کند؛ نسلی که اکنون مسئولیت روایت آن روزها را بر عهده دارد تا خاطرات آزادگی، در هیاهوی سالهای آینده گم نشود.