زوزنی| لذت بخش خواهد بود وقتی به ذهنی پی ببریم که می تواند در یک آپارتمان هشتادنودمتری، 90دقیقه داستانی را تعریف کند که مخاطب حاضر باشد پای آن بنشیند و دیدنش را ادامه بدهد. «ملبورن» اولین فیلم نیما جاویدی همین ویژگی لذت بخش را دارد؛ ویژگی ای که از ملبورن به شکل گسترده تری در ساخته بعدی جاویدی، «سرخ پوست»، امتداد یافته است؛ البته شباهت های دو فیلم این سینماگر خراسانی به همین جا ختم نمی شود و شباهت های دیگری هم در این دو دیده می شود.بعد از اینکه «ملبورن» در داخل و خارج کشور جوایز ریزودرشتی را دشت کرد، بخشی از منتقدان بر آن تاختند و آن را به جریانی موسوم به «سینمای فرهادی» نسبت دادند، حال آنکه نوع قصه پردازی این سینماگر، تفاوت های آشکاری با سینمای فرهادی دارد و شاید از نظر فرم، «ملبورن» به فیلم های فرهادی نزدیک باشد. هرچه هست، جاویدی فیلم نامه نویسی کلاسیک را پیش گرفته و حداقل در این دو فیلمش، نشان داده است که هیچ علاقه ای به پایان های باز فرهادی گونه ندارد.
اما جاویدی در هر دو فیلم خود داستانی از یک مهاجرت، نقل مکان و جابه جایی را روایت می کند. اینکه «امیر و سارا» همانند «سرگرد نعمت جاهد» برای بهبود شرایط کار و زندگی شان مجبورند از نقطه ای به نقطه دیگر بروند، درواقع دلیلش این است که شخصیت های اصلی هر دو فیلم درحال رها کردن و سازمان دهی باورهای احساسی و عاطفی خویش
هستند. رها کردن خانواده ازسمت امیر و سارا و رها کردن نوزاد فوت شده در پایان را درکنار لرزه های عاشقانه و احساسی سرگرد بگذارید و در انتها هم رها کردن زندانی فراری را. اسباب کشی نمادین در این دو فیلم برای «دل کندن» و «تغییر» است؛ دل کندن و تغییری که شاید ریشه در گذشته خود جاویدی داشته باشد. در هر دو فیلم، داستان به خوبی و خوشی پیش می رود و اتفاقات خوب یکی پس از دیگری رخ می دهد تااینکه آن اتفاق ناگوار به وقوع می پیوندد و پنهان کاری در پی خرابکاری شروع می شود. تفاوت تنها در نوع اتفاق است. در ملبورن جسد نوزاد، مخفی می شود و در سرخ پوست ماجرای گم شدن یا فرار کردن «احمد» از دیگران پنهان
می ماند. یکی از دیگر نکات مشترک این دو فیلم، موضوع سرشماری است. جاویدی در «ملبورن» به طور مستقیم در همان سکانس افتتاحیه فیلم به سرشماری اشاره می کند و سرشماری همان چیزی است که سرگرد جاهد در «سر خ پوست» ازطریق آن می فهمد که یکی از زندانی ها کم است. درست زمانی که سرشماری صورت میگیرد، یک نفر از جمعیت جامعه فیلم کاسته شده است. ابدا مقصود از این نوشتار این نیست که نیما جاویدی همه این ها را از قبل فکر کرده و برای آن ها طرحی داشته است، اما این گونه به نظر می آید متونی که جاویدی می نویسد، به شدت متکی به ضمیر ناخودآگاه اوست.