با این مانتو گرمتون می‌شه!

  • کد خبر: ۳۱۶۷
  • ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۲
با این مانتو گرمتون می‌شه!
حجت الاسلام محمدرضا زائری - کارشناس مسائل فرهنگی

با این مانتو گرمتون می‌شه!
شنبه- همین که روی صندلی جلو تاکسی می‌نشینم، راننده سر صحبت را باز می‌کند و از گرمای طاقت‌فرسای تابستان می‌گوید. همین‌طور که دارم عرق پیشانی‌ام را با دستمال کاغذی می‌گیرم، سری تکان می‌دهم و حرفش را تأیید می‌کنم. راننده با اشاره چشم و ابرویش به لباس من، اضافه می‌کند: «تازه شما هم که با این عبا و این مانتو خیلی بیشتر گرمتون می‌شه!» خدا را شکر که اسم عبا را بلد بود
و گرنه می‌گفت با این چادر و این مانتو!
یکشنبه- ترک موتورسیکلت کرایه‌ای نشسته‌‌ام که پشت چراغ قرمز به موتورسواری می‌رسیم که از آشنایان است و به‌تازگی برای انتخابات شورایاری شهرداری نامزد شده بود. سلام و علیکی می‌کنیم و از او می‌پرسم: رأی آوردی؟ سرش را بالا می‌اندازد که نه! می‌گویم: طوری نیست، حالا برو مرحله بعد برای مجلس!
دوشنبه- راننده تاکسی یکی از کارهای خوب «یانی» را گذاشته و کولر را هم روشن کرده است. ماشینش هم خیلی تمیز و مرتب است. به او می‌گویم: موسیقی یانی گذاشته‌ای و کولر را هم روشن کرده‌ای، این‌طوری که مسافر دلش نمی‌خواهد پیاده شود! برمی‌گردد و با خوش‌حالی و ذوق عجیبی می‌گوید: «خوشم اومد که یانی رو می‌شناسی!» سر صحبت باز می‌شود و حالا او نمی‌خواهد که من پیاده شوم.
سه‌شنبه- در جلسه معرفی محصولات مؤسسه «ماهد»، آقای دکتر رجبی از قول یکی از استادان دانشگاه -خانم دکتری که اسمشان را فراموش کرده‌ام- که برای پژوهش در حوزه نمایش‌های آیینی به یکی از روستاها رفته بود، نقل می‌کند: موقع اجرای تعزیه دیدم پیرزنی پشت ستون نشسته است. با تعجب گفتم شما که چیزی نمی‌بینید! پاسخ داد: من برای تماشای تعزیه نیامده‌ام، من آمده‌ام که در این مجلس باشم! این جواب عمیق و حیرت‌انگیز از یک پیرزن روستایی که خودش را جزئی عینی از یک اتفاق مهم و بخشی واقعی از یک رویداد در حال وقوع می‌بیند، واقعا جای ساعت‌ها بحث و تحلیل دارد.
چهارشنبه- پس از من مرد جوانی سوار پراید می‌شود و از راننده شماره‌کارت می‌خواهد و پاسخ می‌شنود: «کارتم کجا بود؟» در مسیر عابربانک هم نیست، راننده می‌گوید فدای سرت! به راننده می‌گویم: من 2 نفر را حساب می‌کنم. مسافر جوان تعارف و اظهار شرمندگی می‌کند و اصرار که حالا شما یک شماره‌کارت بدهید! می‌گویم تو هم مثل برادر من هستی و مطمئن باش چند روز دیگر باید کار مسافری را راه بیندازی. این یک چرخه و زنجیره است که می‌گردد.حالا راننده قبول نمی‌کند و می‌گوید شما هر دو میهمان من! بالأخره راضی‌اش می‌کنم که کرایه را بگیرد. مرد جوان با لبخند پیاده می‌شود و بعد که او می‌رود، راننده پراید یک دسته کارت بانکی را نشانم می‌دهد که من این همه کارت داشتم، ولی آدم باید یک وقت‌هایی گذشت کند! با تعجب و احساس خضوع در مقابل بزرگواری او پیاده می‌شوم و راننده با مهربانی می‌گذرد، روز خوبی شروع شده است.
پنجشنبه- مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که در این ترافیک شهری و گرمای تابستانی خودم را یک‌جوری از بلاتکلیفی و معطلی اتوبوس و تاکسی خلاص کنم و موتوری باکس‌دار بخرم تا عبا و قبا و عمامه را داخل آن بگذارم و برای جلسات رسمی بردارم و بپوشم! به حاشیه‌ها و زوایای مختلف موضوع هم از فکر و حرف مردم تا سختی و مشکلات خودم فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که در مجموع مزایای بیشتری دارد. بالأخره از یک دوست موتورسوار قیمت موتورسیکلت‌های بازار را می‌پرسم؛ با تصور اولیه من خیلی خیلی تفاوت دارد و هیچ‌جور تأمین شدنی نیست. به‌سرعت به این نتیجه جدید می‌رسم که در مجموع معایب این فکر بیشتر است!

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.