متین نیشابوری - از زندان که آزاد شدم مستقیم به خانه برگشتم اما انگار هیچکس منتظر من نبود. از نگاه پدرم و نامادریام میشد فهمید که هیچ علاقهای به دیدار من ندارند. آنها تا حالا چند بار سعی خودشان را کرده بودند تا سربهراه شوم اما فایدهای نداشت. وضعیتم روز به روز خرابتر شده بود و آخر کارم هم با زندان تمام شد. اعصابم بههم ریخته بود و حوصله هیچچیز و هیچکس را نداشتم. این از یک طرف و نگرانی و حرفهای خانوادهام از سوی دیگر سبب شد هر چه بیشتر از پدر و نامادری و خواهر و برادرم فاصله بگیرم.
همه مشکلاتم از آشنایی با دختری که معتاد بود شروع شد. او مرا در بنبست بدبختی قرار داد. سخت عاشقش شده بودم و چشمم فقط او را میدید. گفتم میخواهم با این دختر ازدواج کنم. ابتدا خانوادهام راضی به این کار نبودند اما وقتی لجاجت و اصرار مرا دیدند تن به این وصلت دادند. بیچاره پدرم پا پیش گذاشت، نامادریام هم کم نگذاشت و برایم آستین بالا زدند و مرا سروسامان دادند.
با دختری نامزد شدم که پدر و مادرش هم معتاد بودند و بعد چند روز نشست و برخاست با آنها پای ثابت بساط افیونیشان شدم. حالم روز به روز بدتر شد تا اینکه در حال ارتکاب سرقت دستگیر شدم. بعد از خلاصی از زندان مستقیم به خانه پدرم برگشتم اما حوصله نگاه تند و تیز خانوادهام خصوصا پدر و نامادریام را نداشتم برای همین به سراغ همسرم رفتم. با پدر او هم جروبحثم شد و دست زنم را گرفتم و از خانه آنها هم بیرون زدم.
جایی را نداشتیم که برویم برای همین با پسرخالهام که در مشهد زندگی میکرد تماس گرفتم و چند روزی را مهمان او شدیم. البته اوضاع او هم مثل خودمان بود. او هم بدتر از من بود و به دلیل اعتیاد از خانوادهاش جدا شده بود و به تنهایی زندگی میکرد. به بهانه خرید مواد از خانه بیرون زدم و چون پول تهیهاش را نداشتم تصمیم گرفتم دست به سرقت بزنم. در حال سرقت از چهار یا پنجمین مغازه بودم که دستگیر شدم.
پدرم بعد از اینکه مادرم از او جدا شد برای اینکه من در زندگی کمبود نداشته باشم، برایم خیلی زحمت کشید. نامادریام هم زن بدی نبود و هوایم را همیشه داشت. اما دلتنگی برای مادرم و احساس سرخوردگی باعث شد از خانوادهام فاصله بگیرم و به این بدبختی بیفتم. میخواهم رو به زندگی سالم بیاورم اما نمیتوانم چرا که مواد زندگیام در دست گرفته است. اوست که میگوید من چهکار کنم یا نکنم. دوست دارم از شرش خلاص شوم اما ...