خبر ویژه

آیینه‌ای برای اینکه خود را ببینیم

  • کد خبر: ۳۴۲۱
  • ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۸:۲۲
دلایلی برای دیدن نمایش «پدران»

عباس اعرابی| بیایید با هم روراست باشیم. من نمی دانم شما چقدر اهل رفتن به سالن نمایش هستید و باتوجه به اوضاع بغرنج اقتصادی، در سبد خرید خانواده تان کنار مرغ، برنج و روغن، رفتن به سالن نمایش هم جایی را اشغال می کند یا نه... اما اگر آن قدر وقت دارید که این نوشته را بخوانید، به نظر می رسد می توانید درکنار مایحتاج روزمره و سایر ملزومات، یکی از همین بعدازظهرها به تماشای نمایش «پدران» بنشینید. نمایشی که دور از ذهن نیست منجر به این شود که از نو و این بار دقیق تر اطرافتان را ببینید و بعد با چشم های واقعی خودتان، خودتان را پیدا کنید، دوست داشته باشید، اطراف را با دقت بیشتری نظاره کنید، خانواده تان را دوباره کشف کنید، دست های مادرتان را محکم تر در دست بگیرید و حتی پدرتان را در آغوش
بفشارید.
سال های زیادی گذشته است. سال ها قبل یک روز غروب، پدرم، مرا برای اولین بار به سالن تئاتر هلال احمر برد؛ سالنی قدیمی در یکی از خیابان های مرکزی شهر که در روزهای پرآشوب جنگ و سیل و زلزله، پر می شد از کمک های مردمی. در ازدحام تصاویر دود و خون و آتش، در سالن کم نور و گرفته نمایش، برای اولین بار آدم هایی را دیدم که انگار از صفحه خشک تلویزیون سیاه وسفیدمان بیرون آمده و زنده شده بودند و در یک مراسم آیینی اسرارآمیز با هم نمایشی را بازی می کردند. نمی دانم زمان نمایش چطور گذشت و حتی باید اعتراف کنم که خاطره مبهمی از داستان نمایش دارم، با این حال به خوبی یادم است که مزه آن معجون سحرآمیز طوری زیر زبانم مانده بود که وقتی از سالن نمایش بیرون آمدیم، دست های پدرم را محکم تر گرفته بودم. دنیا کمی تغییر کرده بود؛ دنیای من. وارد دنیای جدیدی شده بودم؛ مثل آدمی که چشم هایش را تازه باز کرده باشند. زمان گذشت و مزه و طعم آن اولین نمایش، هیچ گاه تکرار نشد. زمان همیشه خیلی سریع تر از آنی می گذرد که فکر می کنیم، طوری که حتی گاهی به ما فرصت نمی دهد به کسی که دوستش داریم، بگوییم دوستت دارم تااینکه چند وقت قبل و در حاشیه جشنواره تئاتر به دیدن نمایش «پدران» رفتم. فرانسوی ها به چنین حسی «دژاوو» می گویند؛ یک حس رازآلود از دیدن چیزی که انگار قبلا هم آن را دیده ایم. از سالن اصلی تئاتر شهر که خارج شدم، دوباره همان حس قدیمی زنده شده بود. این بار البته دست های پدرم را در دست نداشتم؛ چراکه دو سال پیش او را از دست داده بودم...
نقل است که ولتر، فیلسوف فرانسوی، گفته است: «هنرها هرکدام برادر یکدیگر هستند و هریک بر دیگری روشنایی می افکنند.» هنر نمایش، قدیمی ترین هنرهاست؛ هنری که تنها یک بار بر روی صحنه نمایش به دنیا می آید و زندگی می کند و از این رو موجودی است زنده. هنر نمایش، سایر هنرها را چون برادری مهربان، فرامی خواند و خود درمیانشان نفس می کشد. این روزها در گوشه وکنار شهر، تابلوهای نمایش پدران به چشم می خورد که به ما می گوید: «نمایش پدران نه فقط درباره پدران بلکه درباره همه ماست.» زندگی فرصت دیدن چیزهاست. زندگی عرصه تجربه کردن فضاهای مختلف است. نمایش، این فرصت را به ما می دهد که بتوانیم برخی زوایای تازه یا کمرنگ را که یا از دید ما پنهان مانده اند یا در حصار گردوغبار روزها به حاشیه زندگی مان رانده شده و از تیررس نگاهمان خارج شده اند، ببینیم.»
نمایش «پدران» هیچ گاه به پایان نمی رسد. به قول آرتور میلر «هر نمایش هنری، یک رویداد پایان ناپذیر است که ما را در جذبه خویش فرومی برد.» نمایش پدران مثل هر نمایش هنرمندانه و عمیق دیگر، بسیار شبیه زندگی است؛ نه زندگی روزمره بلکه آن زندگی اصیل و پرمعنایی که گاهی مثل یک ماهی رؤیایی از دستانمان می لغزد، لمسش می کنیم اما وقتی در دست هایمان نگاه می کنیم، نمی یابیمش! از این رو شما فرصتی 63دقیقه ای برای مشاهده نمایش و فرصتی حدود یک عمر برای زندگی کردنِ نمایش دارید.
امروز روان شناسی به ما می گوید که ما نه با دیگران بلکه با تصور خویش از دیگران، با آن ها رابطه برقرار می کنیم. ما نه با آدم های بیرون که با تصوری خلاصه شده از آن ها روبه روییم. ما آدم ها را درون خودمان می سازیم؛ از کودکی با اطرافیانمان شروع می کنیم، از همین رو هرکدام از ما قبل از آنکه فرزندی داشته باشیم، درون خودمان نقش پدر یا مادر بودن را تجربه کرده ایم؛ چراکه به شکل ناخودآگاه، آن ها را درون خودمان شکل داده ایم. در نمایش «پدران» هم با چنین پدری روبه روییم اما این پدر صرفا آن بیرون نیست. نمایش، سفری قهرمانانه است؛ سفری به سرزمینی اسرارآمیز اما بسیار نزدیک. نمایش ما را بر آن می دارد که به درون خویش برویم. از گذرگاه خاطرات و رخداد های گذشته بگذریم. آن پدر هزاران ساله را که با خطوط محکم باورها و نگرانی های تاریخی، مسیر حرکت رودخانه رهایی مان را سد می کند، پیدا کنیم. با او آشتی کنیم. دوستش داشته باشیم و به او کمک کنیم تا از این ریگزار روان رهایی یابد. کمکش کنیم تا بتواند بر دیوارهایی که دور خودش ساخته است، فائق بیاید. چشم های واقعی اش را باز کند و به طور کامل زندگی کند.
یکی از اولین سوال هایی که در بررسی یک اثر هنری مطرح می شود، این است که سبک اثر چیست. همیشه بر این گمانم که یک اثر هنری نمی تواند محدود به یک سبک، تکنیک ها و الگوهایش باشد؛ خصوصا هنر نمایش که به نوعی از سایر هنرها، از ادبیات و شعر گرفته تا موسیقی و حرکات آیینی، بهره می برد. با احترام به جناب ولتر در قسمت دوم این نوشته به گمان من، هنر نمایش، پدر هنرهاست؛ همان پدری که گاهی دست های فرزندانش را می گیرد و بزرگشان می کند و گاهی به کمک فرزندانش، نیاز دارد تا دوباره کودک شود و به کشف دنیای بی حدومرزِ بیرون از قالب های رایج و تکراری هرروزه بپردازد اما نمایش «پدران»، نمایشی است انسانگرا؛ به این معنا که محور آن برپایه توجه ویژه به انسان با محور تولد دوباره، عشق به اطرافیان و تلاش برای تحول و شکستن دیوارهایی که مانع رشد و ارتقای درون آدمی می شوند، می چرخد. پدران نمایشی است که از پیرنگ های سمبولیستی بهره می برد و در آن برخی نمادها برجسته می شوند؛ اگرچه در پی آن نیست که خود را تبدیل به یک روایت صرف نمادگرایانه کند.
اگرچه همواره در کارهای فرشیدی سپهر(نویسنده و کارگردان اثر) با اتفاقات رازآلود و فراواقعی روبه روییم اما «پدران» در بستری رئالیستی زندگی می کند، به گونه ای که در خلال نمایش، حس می کنیم هرکدام مان یکی از شخصیت های نمایشیم و با واقعیتی ناتورالیستی، یعنی به شدت واقعی، از دنیای امروز روبه روییم؛ نمایشی که روایتش در خودش اتفاق می افتد و ما را به یاد تکنیک اتصال کوتاه در آثار پست مدرنیستی می اندازد و درنهایت ما با نمایشی معناگرا مواجهیم که درپی درک حقیقت درون و عشق پنهان در ذات آدمی است، از شوخی های ساده و شیرینِ زبانی تا پارودی های پرطمطراق را در دل خویش دارد. با حرکات و ضرباهنگی که نه مثل حرکت یک قطار منظم بلکه مثل جریان سیال یک رودخانه، گاهی تند و گاهی آرام است. مرزهای یک اثر هنری، مرزهایی ناپیداست. نمایش «پدران» با ما از جغرافیا می گوید، اما نه جغرافیایی متشکل از رنگ ها، پرچم ها، نام ها، مرزها و مساحت ها، بلکه جغرافیای درونمان و ما را در رودخانه ای شناور می کند که به دریای رهایی و کشف می ریزد. نمایش «پدران» از آن دست نمایش هایی است که حتی اگر افسردگی مثل بختکی سنگین رویمان افتاده باشد، بهتر است دست خودمان را بگیریم، از تختخواب روزمرگی ها جدا کنیم و خودمان را دعوت کنیم به نمایشش. نه برای اینکه نمایشی دیده باشیم، عکسی بگیریم و آن را در شبکه اجتماعی مان به اشتراک بگذاریم، بلکه برای آنکه خودمان را دوباره ببینیم؛ نمایش زندگی خودمان را.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}