بغض آزادی

  • کد خبر: ۳۵۶۷
  • ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۴
بغض آزادی
آزاده محله کلاهدوز از حس و حال دوران اسارتش می‌گوید

هانیه فیاض - «هنوز هم با گذشت سال‌ها، هر بار صدای موسیقی می‌شنوم، تمام تنم می‌لرزد و حالم بد می‌شود، به یاد می‌آورم اردوگاه‌ موصل را که بعثی‌ها برای شکنجه ما، از بلندگوها با صدای بلند موزیک پخش می‌کردند تا مانع عبادت و نمازخواندن ما شوند.» این‌ها بخشی از سخنان سیدموسوی، آزاده سال‌های مقدس دفاع و مبارزه، روزهای سنگر و خاک‌ریز، خط مقدم و شهادت است. همان کسی که امام خمینی(ره) درباره او و همراهانش فرمودند:«شما در پیشگاه خداوند متعال مقامی دارید که ما باید به شما غبطه ببریم.» به‌راستی که رویارویی با این بزرگ‌مردان حسرتی در دل ما می‌گذارد که آه از نهاد آدمی برمی‌خیزد. کسانی که هنوز هم مقتدرانه نشان جنگ بر سینه دارند. هر بار که پای سخنان آزادگان و جانبازان این مرز و بوم می‌نشینم، عرق شرم بر پیشانی‌ام می‌نشیند. خود را شرمنده کسانی حس می‌کنم که تا پای جان مقاومت و ایستادگی کرده‌اند و از مال و جان خود گذشته‌اند و با ایمان راسخ خود، در برابر تمام فشارهای دشمنان، قد خم نکردند. ایثارگرانی که چشم از زرق و برق دنیا فروبستند و تا حد توان به مبارزه پرداختند و دین و شرف خود را به هیچ قیمتی نفروختند. آنان که لحظه‌‌ای از مقاومت و ایستادگی خسته نشدند و ثانیه‌ای از آن همه شکنجه و عذاب نهراسیدند. در آستانه سالروز‌ بازگشت آزادگان به کشورمان، بیست و ششم مردادماه، پای صحبت سیدحسین سیدموسوی اشکذری، آزاده دفاع مقدس، نشستم و آنچه در ادامه می‌خوانید روایت او از دوران اسارتش است.

 

خیابان تورج، باغ انگور بود
سیدحسین سیدموسوی اشکذری در سال1340 در تهران به دنیا آمد. گرچه پدر و مادرش اهل اشکذر یزد بودند اما بنا به شرایطی در تهران ساکن شدند. سیدحسین تا ده‌سالگی در تهران بزرگ می‌شود و سپس با خانواده به چناران و پس از آن به مشهد نقل مکان می‌کنند و از همان ابتدای ورودشان به شهر مشهد در محله کلاهدوز ساکن می‌شوند. جایی که به گفته خودش دوران قبل از اسارتش با بعد از آن خیلی فرق ‌کرده است.او در یادآوری محله زندگی‌اش به خیابانی که اکنون نامش تورج است، اشاره می‌کند و می‌گوید: «زمانی که به مشهد آمدیم، همین محدوده بودیم که آن زمان خیابان «پشت درمانگاه احمدی» نام داشت. بخشی از ساکنان محله کلاهدوز افراد قدیمی و اصیل هستند اما بیشتر کسانی که در این محدوده هستند، از اطراف و شهرستان‌ها به اینجا آمده‌ و ساکن شده‌اند. خیابان تورج یک اسم قدیمی است. قبل از دوران اسارت من، در این خیابان، باغ انگور بود که به آقای سرهنگی به نام طهماسبی تعلق داشت و بعد از اسارت که به شهر برگشتم، شکل ظاهری خیابان کاملا تغییر کرده بود.»
موسوی ادامه می‌دهد: «ما 5برادر و 4خواهر بودیم که 3تا از برادرها هم‌زمان راهی جبهه جنگ شدیم. آن زمان 22سال داشتم، سیدعلی 18ساله و سیدمحمد 15ساله بودند.20بهمن سال62 سیدعلی شهید شد، 4اسفند همان سال من اسیر شدم و سیدمحمد برگشت و دو سال بعد قطع نخاع شد. پدرم هم مدتی در جبهه خدمت کرد و در تیپ الغدیر یزد راننده بود. سید احمد، برادر دیگرم نیز در 18سالگی در محل کارش دچار سانحه شد و زیر آوار بتن گرفتار شد و درست در شب مراسم خواستگاری‌اش، از دنیا رفت.»او در توضیح چگونگی عازم‌شدن خود به جبهه بیان می‌کند: « من در یک خانواده مذهبی رشد کردم و به یاد دارم در زمان طاغوت، رادیو و تلویزیون هم نداشتیم. گرچه از آنجایی که از بچگی کار می‌کردم و در نوجوانی استادکار بنای ماهری بودم، برای خود پولدار محسوب می‌شدم و وضعیت اقتصادی خوبی داشتم. پسرعمه‌ای داشتم که مرا به این وادی هدایت کرد و بعدها خودش شهید شد. شهید ابوالفضل فقیهی در سال56 که اوایل انقلاب بود، خیلی زیبا مرا وارد فضای انقلابی کرد. به طوری‌که شب‌ها اطلاعیه‌های امام(ره) را تا و زیرلباسمان مخفی می‌کردیم و سپس سوار موتورسیکلت من می‌شدیم و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، آن‌ها را پخش می‌کردیم. بعدها که تظاهرات راه افتاد، به دلیل اینکه مرحوم پدرم بسیار مقید بود، کار را نیمه رها می‌کرد و همگی با هم در تظاهرات شرکت می‌کردیم، زیرا خودمان را در انقلاب سهیم می‌دانستیم. به محض اینکه پیروز شدیم، سقز سقوط کرد و خلق‌های مختلفی نظیر خلق ترکمن، بلوچ، عرب و مسلمان در ضدیت با انقلاب شکل گرفت. بنابراین در نخستین فرصت خود را برای خدمت سربازی معرفی کردم و 26شهریور سال59 وارد پادگان بیرجند شدم. جنگ نیز در تاریخ 31شهریور همان سال شروع شد. به مشهد منتقل شدیم. اصرار داشتم که ما را به جبهه بفرستند اما قبول نمی‌کردند، زیرا گردان ما پاسدار و کارمان حفاظت و حراست بود. بلافاصله بعد از اتمام دوران سربازی برای جبهه ثبت‌نام کردم. شهید فقیهی واسطه شد که من بتوانم وارد بخش آموزش سپاه شوم و پس از گذراندن دوره‌های مربوط، مربی تاکتیک شدم و سرانجام در تاریخ 11/11/62 وارد جبهه شدم. قبل از آن برای فراگیری و کسب تجربه به‌‌طور گذرا به قسمت‌هایی از جبهه‌های جنگ نظیر مرز مهران و هویزه رفته بودم و در طول 25روز بازدید کرده بودم اما در اواخر سال62 به‌طور رسمی در تیپ21 امام رضا(ع) مشغول به خدمت شدم و در همان عملیات خیبر در تاریخ 04/12/62 به اسارت درآمدم.»


خبر شهادتم را دادند!
آزاده محله کلاهدوز درباره فعالیت برادرانش بیان می‌کند:« سیدمحمد زودتر از ما به جبهه رفته بود، انگیزه او برای عزیمتش به جبهه دوستان و هم‌بازی‌هایش بودند. یکی از دوستانش به جبهه رفت و شهید شد و بقیه هم تصمیم گرفتند که برای دفاع از کشور عازم جنگ شوند. آن زمان سیدمحمد 14سال بیشتر نداشت. سیدعلی هم خدمت سربازی را در سپاه در کنار نیروهای شهید محمود کاوه سپری کرد و در سنندج شهید شد. 20روز جسد برادرم در برف‌ها باقی ماند و درنهایت نیروها توسط قاطر توانستند جنازه را برگردانند. آن زمان من جبهه بودم و کسی به من خبر نداد که سیدعلی شهید شده است. روز هفت مراسم برادرم، خبر شهادت من برای خانواده‌ام برده می‌شود و به آن‌ها اطلاع می‌دهند که من هم شهید شده‌ام. در نتیجه اقوام راه دور که در مسیر بازگشت از مراسم برادرم بودند، دوباره به مشهد می‌آیند و برای من هم مراسم ختم می‌گیرند! تا اینکه دوباره خبر می‌دهند: «دست نگه دارید» جالب این است که من وقتی از اسارت برگشتم وضعیتم نامشخص بود. در سپاه بخشی به نام منفصلین وجود دارد و در آنجا روی پرونده‌ من ابتدا شهید و سپس مفقودالاثر، بلاتکلیف و نامعلوم درج شده بود. قبل از رفتن به جبهه در سال61 ازدواج کرده بودم و درست در زمانی که اسیر شدم، همسرم باردار بود. آن‌زمان شاید بدترین شرایط روحی برای همسرم به وجود آمده بود.»
وقتی از او می‌خواهم از دوران اسارتش تعریف کند، لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «قبل از اسارت ادبیات می‌خواندم و به این حوزه علاقه داشتم اما هیچ‌وقت بعد از آن فرصت نکردم تا خاطرات اسارت را ثبت کنم. شهید سیدهادی هاشم‌زاده هاشمی یکی از دوستانی بود که همراه من در دوره داستان‌نویسی شرکت کرده بود و قلم خوبی داشت. به او گفتم: «امروز یا فردا می‌ریم زیر خاک، خاطرات رو بنویس، خاطرات اسارت خیلی ارزشمندند.» آهی کشید و گفت: «نمی‌شه، فقط حدود 600صفحه نوشتم» فعلا خوشحال شدم و گفتم:«اینکه خیلی خوبه، خودش یه کتاب می‌شه» خندید و سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: « 600صفحه نوشتم، تازه رسیدم به غروب روز ششم اسارت! 7سال رو چه‌جوری بنویسم؟» حالا شما چطور توقع دارید من 7سال دوران اسارت را برایتان تعریف کنم؟
موسوی در ادامه درباره نحوه اسارتش بیان می‌کند: « در گردان دستیار فرمانده بودم. حاج باقر، فرمانده‌ گردان دو شب مانده به عملیات نیروها را جمع کرد و همه را توجیه کرد که جنگ فراز و فرود، مانور، عقب‌نشینی و... دارد و باید تابع فرمانده باشید. تیپ21 امام رضا(ع) باید جلو می‌رفت تا مانع مزاحمت صدام برای لشکر27 شهید همت شود. به ما گفتند شما مسیر خودتان را ادامه بدهید و به درگیری سمت چپ کاری نداشته باشید. بچه‌ها آنجا را کنترل می‌کنند. ما در واقع باید گلوگاه را می‌گرفتیم. به محض اینکه پاسگاه القُرنه عراق را فتح کردم، بی‌سیم فرمان عقب‌نشینی داد. به معاون گفتم: «دستور غنچه‌اس»(غنچه یعنی عقب‌نشینی)؛ او گفت: «جرئت داری به این نیروها که آن‌قدر خوشحال‌اند و دارند غنیمت جمع می‌کنند بگو عقب‌نشینی کنند» از طرفی تا خواستیم اعلام عقب‌نشینی کنیم، قایق‌های بومی‌ای که ما را همراهی کرده بودند، برگشتند و رفتند و برای عقب‌نشینی دیر شد. خواب عجیبی همه را فراگرفت. خوابی که زیر آن آتش‌بار سنگین واقعا معجزه به نظر می‌رسید. بی‌سیم‌ها قطع شده بود. مهمات ما هم رو به اتمام بود و اسلحه‌ها هم کارایی نداشت زیرا برای خروج از آنجا مجبور بودیم از کانال‌های آب کشاورزی عبور کنیم و همه سلاح‌ها خیس شده بودند. به‌دلیل اینکه نیروها خسته و خواب‌آلود بودند، مجبور شدیم زیر بوته‌های خار بخوابیم تا دیده نشویم. از ساعت 8شب تا حدود 5عصر روز بعد خواب بودیم. زیرا 48ساعت گرسنه و تشنه در باتلاق راه می‌رفتیم و مسیر را طی می‌کردیم. با صدای عراقی‌ها بیدار شدیم. هیچ‌کس از جایش تکان نمی‌خورد که عراقی‌ها متوجه نشوند. وقتی آن‌ها رفتند من بوته را کنار زدم. یکی یکی بچه‌ها را بیدار کردم و داخل کانال بردم و به آن‌ها جیره غذایی هم دادم. دوباره صدای عراقی‌ها را شنیدیم که به کانال نزدیک می‌شدند. در همان حال که همراهانم را برای اتفاقات مختلف آماده می‌کردم ناگهان صدای شلیک گلوله را شنیدم.»


ماکت ایران
او ادامه می‌دهد: « سرم را از کانال کمی بیرون آوردم و دیدم حدود 3نفر از بچه‌های کم‌سن و سال ما همراه ما به داخل کانال نیامده‌اند و تازه بیدار شده‌ و بوته‌ها را کنار زده‌اند و عراقی‌ها آن‌ها را دیده‌اند. به این ترتیب جای ما لو رفت و همگی اسیر شدیم. در ابتدا ما را به نخستین پاسگاه شهر القرنه که ایست بازرسی بود، بردند و سپس به پادگان بصره منتقل شدیم و با کتک‌های مفصل از ما پذیرایی کردند. ما را به اتاقک‌های کوچکی منتقل کردند که 12نفر داخل آن‌ بودیم و فقط نوبتی می‌توانستیم بنشینیم. روز هفتم هم پس از شناسایی از ما بازجویی کردند. سخت‌ترین زمان اسارت من، لحظه‌ای بود که دستانم را بستند و به من با زبان فارسی فحش و ناسزا می‌دادند، بدترین قسمتش این بود که می‌فهمیدم آن‌ها عراقی نیستند و به زبان خودمان حرف می‌‌زنند. شب ما را داخل اتاقک نگه ‌می‌داشتند و هر 20دقیقه بیرون می‌بردند و با کابل کتک می‌زدند و به داخل برمی‌گرداندند! 3روز ما را در بغداد نگه داشتند و سپس به اردوگاه موصل منتقل کردند. اردوگاه هم شرایط خاص خودش را داشت. به دلیل شرایط خاصی که در اردوگاه‌ها وجود داشت و فشارهای روحی و روانی‌ای که بر اسرا وارد می‌‌کردند اردوگاه‌ها دچار دوگانگی شده و در میان اسرا درگیری‌های بدی ایجاد شده بود و به‌نوعی به جان هم افتاده بودند تا اینکه حجت‌الاسلام ابوترابی از راه رسید و همه چیز متحول شد. گویا این نابسامانی‌ها نیاز به رهبری با تدبیر داشت. مرحوم ابوترابی مردی با درایت، باهوش، پُرنفوذ و فاضل بود و کلامش آن‌قدر تأثیرگذار بود که می‌توانست ناآرامی‌ها را رام کند و سروسامان ببخشد. تعبیر من از اسارت همیشه این است که آن دوران، دقیقا ماکت ایران بود. فضای کلی اردوگاه‌هایی که من در آن‌ها بودم شبیه حال و هوای کنونی ایران بود. در واقع 10 تا 15سال آینده ایران، توسط ما قابل پیش‌بینی است.»


مقاومت و اتحاد
او شرایط جوی حاکم بر اردوگاه‌ها را این‌گونه توصیف می‌کند:« هر اردوگاه یک فرمانده ارشد داشت که وظیفه‌اش حفظ نظم و نگهبانی از اردوگاه و نیز رساندن مایحتاج اسرا بود و یک مسئول بعثی هم وجود داشت که وظیفه او تأثیرگذاری بر اعتقادات اسرا بود و به مسئول منکرات بین اسرا شهرت داشت. بیشتر درگیری‌ها در اردوگاه‌ها بین عزیزان آزاده و افسران سیاسی بعثی بود. دشمن سعی می‌کرد از هر طریقی ایمان اسرا را که مهم‌ترین سلاحشان بود از آن‌ها بگیرد و آن‌ها را تحت تسخیر افکار خودش در بیاورد. گاهی داخل اردوگاه موصل در گرمای بسیار زیاد تابستان 800نفر را داخل یک آسایشگاه جمع می‌کرد و نیروهای بعثی با کابل بالای سر بچه‌ها در بین افراد می‌ایستادند و اسرا را وادار به دیدن تلویزیون و فیلم‌های سخنرانی‌های ضدانقلاب یا فیلم‌های غیراسلامی می‌کردند. اسرا نیز با بلند بلند گفتن ذکر یا زهرا و یا حسین، مقاومت می‌کردند و کابل می‌خوردند. بعد از مدتی چند نفر از اسرا داخل آسایشگاه به دیگران توصیه کردند که با دعا و ذکر ایمانتان را تقویت کنید تا این حرکات بر شما تأثیری نداشته باشد.‌ مقاومت‌ها اثر اولیه‌اش را گذاشت و دشمن وقتی دید وقتش را تلف می‌کند و نتیجه معکوس می‌گیرد یک پله عقب‌نشینی کرد. یادم است آخرین راهکار بچه‌ها این شد که دو نفر از بچه‌ها با از خود گذشتگی تمام در مقابل بعثی‌ها، جنگ زرگری راه انداختند و بعد از کلی مشت و لگد به هم زدن و بد و بیراه به هم گفتن، یکی از آن‌ها تلویزیون را بالای سرش برد و محکم به زمین‌ کوبید. بگذریم که چه بلایی به سرشان آمد اما واقعا ارزشش را داشت. دشمن وقتی شدت مقاومت بچه‌ها را دید و از طرف دیگر پیگیری اسرا از طرق صلیب سرخ را مشاهده کرد تسلیم شد. اسرا دیگر با فراغ بال به برنامه‌های فرهنگی خودشان پرداختند و روز به روز، هم از نظر جسمی و هم از نظر علمی، اخلاقی و... وضعشان بهتر شد و شکوفایی آن‌ها آغاز شد. بعد از 21ماه من را به همراه تعداد دیگری از اسرا به اردوگاه دیگری فرستادند و آنجا بود که به نتیجه مقاومت پی بردم و دیدم اگر مقاومت ادامه نمی‌یافت به چه روزی می‌افتادیم.»
او درباره شرایط اردوگاه بعدی ابراز می‌کند:« اردوگاه کوچک بود و یک عده سرباز، درجه‌دار و افراد غیرنظامی را که دشمن در هجوم اولیه از مرزها اسیر گرفته بود به آنجا منتقل کرده بودند. بلایی سر آن بیچاره‌ها آورده بودند که وقتی می‌خواستند تهدیدشان کنند به آن‌ها می‌گفتند اگر فلان‌کار را تکرار کنید تلویزیون را از شما می‌گیریم! داخل این اردوگاه حدود 300نفر از تمامی احزاب و گروه‌ها شکل گرفته بود. شاه‌پرست، سلطنت‌طلب، انواع کمونیست‌ها ، منافقین و... بودند. تقریبا نصف افراد هم بچه‌های نمازخوان بودند که همان تقیدشان به نماز سبب شده بود که روحیه این افراد با بقیه، زمین تا آسمان فرق کند. بقیه دائم به سروکله هم می‌پریدند و دعوا و جنگ اعصاب درست می‌کردند. دشمن هم با خیال راحت به درگیری این‌ها نظاره می‌کرد و لذت می‌برد. تا اینکه فرمان امام و پندهای مرحوم ابوترابی به اردوگاه رسید. ابوترابی به همه چیز فکر می‌کرد و راه‌حلی مناسب پیش رو می‌گذاشت و به اسرا پیشنهاد داد فارغ از هر حزب و جناحی که هستند با هم متحد باشند تا دشمن نتواند در آن‌ها نفوذ کند. خواسته بود که هر کس کار خودش را انجام دهد و به دیگری کار نداشته باشد تا برای هم مزاحمتی ایجاد نکنیم و این‌گونه بود که توانست شرایط را آرام کند و کنترل اردوگاه‌ها را به دست بگیرد. رمز آن هم هدایت اسرا به سمت خداوند و دین و مذهب بود و دائم از آن‌ها می‌خواست که از یاد و نام خدا غافل نشوند.»


دلتنگ موصل4 می‌شوم
این آزاده مقاوم می‌گوید: «درسی که از تفاوت این دو اردوگاه گرفتم این بود که مقاومت و اتحاد تنها گزینه در برابر دشمن است. دشمنان چنانچه عقب‌نشینی تو را ببینند به هجوم خود ادامه می‌دهند. به یاد دارم مسئول صلیب سرخ در آخرین نشست‌ها با مسئولان آسایشگاه‌های موصل4 در پاسخ به این سؤال که شما سال‌هاست که در اردوگاه‌های اسرا در عراق رفت و آمد می‌کنید، به نظر شما کدام اردوگاه از همه بهتر بوده است؟ گفت: «اگر بگویم اردوگاه شما بهترین بوده ممکن است سوء‌برداشت شود ولی این را دریافتم که هر اردوگاهی که در آن فضای مذهبی بیشتری حاکم بوده افراد از نظر روحیه، صلابت، علم و اخلاق برجسته‌تر بودند.» اواخر اسارت خودم از مسئول بعثی در موصل4 شنیدم که با عصبانیت می‌گفت: «من در عجبم که شما اسیر مایید یا ما اسیر شماییم که هر چه من می‌خواهم نمی‌شود و هرچه شما می‌خواهید می‌شود!» به‌جرئت می‌توانم بگویم با تمام محدودیت‌هایی که وجود داشت، اما موصل4 برایم بهشت بود به‌طوری‌که گاهی به‌شدت دلتنگ آنجا می‌شوم. یکدلی عجیبی در اردوگاه وجود داشت که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم.
آزاده محله کلاهدوز خاطرات زیادی برای گفتن دارد که در این گزارش و شاید در چندین جلد کتاب هم نگنجد. از او می‌خواهم به اختصار از زمان شنیدن خبر آزادی‌اش برایم بگوید که خاطرنشان می‌کند: «مدت زیادی از پذیرش قطعنامه598 می‌گذشت اما خبری از تبادل اسرا نبود به یک‌باره بلندگوهای اردوگاه روشن شد و با حرارتی خاص شروع به تکرار اطلاعیه‌ای کرد که حاکی از پذیرش تبادل اسرا بود. سربازهای عراقی هم به هر کسی می‌رسیدند با ذوق و شوق خاصی مژده می‌دادند که به‌زودی آزاد می‌شوید. داخل اردوگاه همهمه ایجاد شده بود. بچه‌ها به توصیه سید آزادگان مرحوم ابوترابی تا آخرین لحظه برنامه‌های خودشان را دنبال کردند و کلاس‌های مخفی خود را تا لحظه آخر ادامه دادند. به یاد دارم حدود دوسوم بچه‌ها از اردوگاه رفته بودند ولی ما هنوز مباحثه می‌کردیم. قبل از رفتنم درس زیادی نخوانده بودم چون فرصت آن پیش نیامد اما با آموزش‌هایی که در آن دوران گذراندم، پس از اسارتم وارد دانشگاه فردوسی شدم و توانستم لیسانس ادبیات انگلیسی و فوق‌لیسانس مبانی فقه و حقوق را دریافت کنم. اسارت زمان خوبی در اختیارم قرار داد تا از آن به نحو احسن استفاده کنم و به گفته ابوترابی با دست پُر خارج شوم. وقتی خبر آزادی‌ام را شنیدم، حال عجیبی داشتم و بغض کردم. از یک طرف شوق دیدار خانواده، فرزند، خویشان و دوستانم را داشتم و از طرفی هنوز هیچی نشده بود به‌شدت دلم برای یارانی که در شرایط سخت با هم بودیم تنگ شده بود و نگران بودم که مبادا از دام اسارت جهاد اصغر رها شوم و به اسارتی بس بزرگ‌تر گرفتار آیم که در آن خوابم غفلت و نگاهم معصیت حق باشد. ما را نزدیک مرز آوردند. در راه داخل اتوبوس بودیم که شرایط فعلی کشور را برایمان توضیح دادند که کمی با جو موجود آشنا شویم. سپس 3روز ما را در اردوگاه داخل کشور قرنطینه کردند و پس از آزمایش‌های گوناگون نزد خانواده‌های خود بازگشتیم و با استقبال بی‌نظیر مردم روبه‌رو شدیم.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.