مثل رود جاری ...

  • کد خبر: ۳۶۹۷
  • ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۲۷
مثل رود جاری ...
مسئول گروه خیرین «در امتداد غدیر» دغدغه حل مشکلات ساکنان شهرک شهید باهنر را دارد

رها راد
خبرنگار شهرآرا محله

نمی‌دانم چه نامی روی این فروشگاه بگذارم. مغازه خرازی، بقالی یا جایی که هر چیزی در آن پیدا می‌شود! البته مغازه «سیدحسین هاشمی» کاربری دیگری هم دارد. حالا به پاتوق اهالی دغدغه‌مند محله تبدیل شده است و محلی برای برگزاری جلسات. هرچه هست اینجا بی‌شباهت به وجود خودش نیست. شلوغ و پلوغ و رنگارنگ مثل انبوه تجربه‌هایی که این سال‌ها به دست آورده است. تجربه‌هایی که از دغدغه‌مندی او نشئت می‌گیرند. در این شماره مهمان صاحب 50ساله فروشگاهی در انتهای شهرک شهید باهنر هستیم. او حالا 25سال است که در این منطقه سکونت دارد و زیر و بم آن را مثل کف دستش می‌شناسد. دست روی دست گذاشتن را دوست ندارد، درد همسایه‌اش را می‌فهمد و تا کاری برایش انجام ندهد آرام نمی‌گیرد. در عین این همه دغدغه‌مندی آرامشی مثال‌زدنی در وجودش دارد و چشم‌های مهربانی که گاه و بیگاه هنگام گفت‌وگو تر می‌شوند. همه این ویژگی‌ها در وجودش باعث شده است که حالا کلی مسئولیت روی دوش او قرار بگیرد. مسئولیت‌هایی که تمامی ندارند؛ مسئول هیئت امنای مسجد قمر بنی هاشم، فرمانده پایگاه شهید برونسی مستقر در حسینیه، مسئول ستاد بزرگداشت‌های مختلف از جمله عید غدیر، مسئول گروه خیرین در امتداد غدیر و عضو شورای اجتماعی محلات و...
این هفته با او گفت‌وگو کردیم تا بیشتر دغدغه‌هایش را بفهمیم.

 

سال‌های سخت و شیرین کودکی
درست 25سال قبل با پدر و مادر و 10خواهر و برادرش از بیرجند به مشهد مهاجرت می‌کند. از سال‌های پیش از مهاجرت می‌گوید و کار و تحصیل در یکی از روستاهای اطراف بیرجند. سال‌هایی که به گفته خودش، هم سخت بوده‌اند و هم شیرین. روزهایی که صبح تا ظهر به مدرسه می‌رفته و ظهر تا شب هم وردست پدرش کار می‌کرده است. نجاری، دامداری، کشاورزی و... می‌گوید: «حالا در جلسات شورای اجتماعی محلات برنامه‌ریزی می‌کنیم برای بچه‌ها که در 3ماه تابستان که بیکار هستند برنامه‌ای برای اوقات فراغت داشته باشند. اما ما کل سالمان اوقات فراغت بود! سخت کار می‌کردیم اما همان برایمان شیرین بود! » همان سال‌ها بعد از گذراندن مقطع پنجم دبستان راهش را انتخاب می‌کند و وارد حوزه علمیه می‌شود اما چند سال بعد به مشهد نقل مکان می‌کنند.


مهاجرت به مشهد
« زمانی می‌رسد که اینجا آباد می‌شود. زمین‌ها آسفالت و پر از ساختمان‌های مسکونی می‌شود اما فقر فرهنگی همچنان پابرجا می‌ماند و فقر فرهنگی سرمنشأ همه فقرهاست از جمله فقر مالی.» این‌ها را به نقل از پدرش می‌گوید. زمانی که همگی با خانواده از بیرجند به مشهد مهاجرت می‌کنند، او تعریف می‌کند که آن‌زمان خبری از شهرک نبوده و تا چشم کار می‌کرده این حوالی زمین خاکی دیده می‌شده است. حرف پدرش درست از آب درمی‌آید. حالا اینجا آباد شده است اما فقر فرهنگی همچنان به قوت خود باقی است.


حوزه را رها کردم
می خواهد اینجا درس حوزه را ادامه ‌دهد اما بعد از فوت پدر مجبور می‌شود درس را رها کند تا کمک‌خرج خانواده باشد. به‌سراغ هر کاری هم که فکرش را بکنید، می‌رود. از دست‌فروشی بگیرید تا کارگری! اما دست آخر این فروشگاه را می‌خرد و فروشنده می‌شود حالا از اوضاع کار و بار راضی است. از مسیری که در آن قدم برداشته هم راضی است. می‌گوید: «هدفم این بود که در حوزه علمیه تحصیلاتم را تکمیل کنم و بعد از این راه به مردم خدمت کنم. نتوانستم تحصیلاتم را تمام کنم اما با خودم فکر می‌کنم که از هدفم دور نشدم. فقط مسیرم را تغییر دادم. حالا هم به‌نوعی در راستای همان هدف قدم برمی‌دارم و سعی می‌کنم نسبت به همسایه‌هایم بی‌تفاوت نباشم.»


همدلی‌های مثال‌زدنی
از دوران جنگ و جبهه می‌گوید. از سنگری که دشمن آن را با خمپاره‌ای روی سرش خراب می‌کند. یک روز کامل زیر آن سنگر می‌ماند و تمام آن مدت با خود زیر لب دعا می‌خواند و ذکر می‌گوید. بعد سینه‌خیز خودش را بیرون می‌کشد و برمی‌گردد. می‌گوید: «با خودم فکر می‌کنم شاید آنجا جای ماندن بود و نباید برمی‌گشتم. آن فضا، آن کمک‌ها، آن همدلی‌ها بین رزمنده‌ها دیگر تکرارشدنی نیست...» به اینجا که می‌رسد اشک‌هایش سرازیر می‌شوند و قطره قطره روی پیراهن سفیدش می‌نشینند.


از تشکیل هیئت خانگی تا ساخت مسجد
برمی‌گردد به مشهد تا آن همدلی و همکاری را جای دیگری جست‌وجو کند. از گروهی کوچک شامل دوستان هم‌محله‌ای‌هایش می‌گوید که بعدها بانی ساخت مسجد می‌شود، به یک گروه خیریه بزرگ تبدیل می‌شود و کلی کار فرهنگی از دل همین گروه به ثمر می‌رسد. او درباره نحوه تشکیل گروه می‌گوید:« سال72 در همین محله تصمیم گرفتیم با 5نفر از همسایه‌ها یک هیئت خانگی برای یک مراسم مذهبی تشکیل بدهیم. مراسم که تمام شد گفتیم حالا چه کار کنیم؟ بنا شد که این مراسم ادامه داشته باشد و هیئت خانگی ما پابرجا بماند. ما 5نفر بیشتر نبودیم اما هیئتمان به‌سرعت بزرگ و بزرگ‌تر شد. کم‌کم لوازمی هم برای انجام مراسم مختلف تهیه کردیم. زنجیر، طبل، کتابچه‌های دعا و... دنبال جایی بودیم که آن‌ها را نگهداری کنیم. یکی از همسایه‌ها زمینی داشت که آن را هدیه و وقف این کار کرد. دنبال زمینی ده دوازده متری بودیم اما با مشورت هم‌محلی‌ها تصمیم گرفتیم با توجه به نیاز محله یک مسجد و حسینیه آنجا داشته باشیم. ساختیم و استقبال خوبی هم از آن شد. با ساخت مسجد بنی‌هاشم مکانی برای کارها و برنامه‌های فرهنگی هم فراهم شد. کلاس برای زوج‌های جوان، خانواده، کلاس‌های مختلف فرهنگی و... حالا دیگر زمانی نیست که مسجد از مردم خالی بماند. حالا هر صبح جلسه قرآن برای بانوان برگزار می‌شود، دو مهد قرآن داریم برای کودکان محله، کل خدمات هم رایگان است. شب ها هم مسجد می‌شود کانونی برای پاتوق بچه‌های فرهنگی شهرک. جلسات و برنامه‌ها همه در اینجا برگزار می‌شود.»


مسجد یا اتاق سالمندان؟
او معتقد است که با ساخت این مسجد سطح فرهنگ منطقه ارتقا پیدا کرده است اما فکر می‌کند مساجد در جذب جوانان خوب عمل نکرده‌اند. او که خودش سال‌هاست رئیس هیئت امنای مسجد است فلش انتقاد را به سمت هیئت امنای مسجد محله خودشان می‌گیرد. هیئت امنایی که اغلب سن و سالی از آن‌ها گذشته است و برنامه‌هایی که برای جذب جوانان به مسجد ارائه می‌دهند اغلب برنامه‌های سوخته هستند و بیشتر این ایده‌ها ختم می‌شوند به کلاس‌های قرآن ، جلسات مشاوره و... اگر کسی هم این میان ایده برگزاری کلاس‌های ورزشی و... را مطرح کند با مخالفت دیگران روبه‌رو می‌شود چراکه این مکان را مکانی برای زیارت و عبادت می‌دانند نه بیشتر از آن.


تمام مسئولیت‌های او
زنگ‌خور گوشی‌اش زیادا ست! هنگام گفت‌وگو بارها برای کارهای کوچک و بزرگ خیریه، مسجد و... با او تماس می‌گیرند. عذرخواهی می‌کند و یک تماس را هم بی‌جواب نمی‌گذارد. اما ارتباط خوبش با اهالی را در مراجعه مستقیم مردم به فروشگاه متوجه می‌شوم. وقتی که مردم یکی یکی می‌آیند، گاه مشکلی را مطرح می‌کنند یا فقط می‌آیند تا حال و احوالی از سیدمهربان بپرسند و بروند. این ارتباط عمیق او با اهالی طی سال‌ها به‌واسطه مسئولیت‌های ریز و درشتی که قبول می‌کند شکل گرفته است. سال78 به عنوان رئیس هیئت امنای مسجد انتخاب می‌شود و تا الان این مسئولیت را برعهده دارد. بعد از آن در همین مسجد و حسینیه پایگاه بسیج را تشکیل می‌دهد و مسئولیت آن را هم برعهده می‌گیرد. بعد از سوی اهالی به‌عنوان یکی از اعضای شورای اجتماعی محلات انتخاب می‌شود تا بتواند دغدغه‌های افراد محله را بیان کند.


گروه خیرین در امتداد غدیر
هاشمی مسئولیت گروه خیرین در امتداد غدیر را هم برعهده دارد. درباره نقطه آغاز تشکیل این گروه می‌گوید: «آن موقع گروهی در کار نبود. چند نفر بودیم که اگر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام می‌دادیم. اهالی به ما خبر دادند که یک خانواده در انتهای شهرک شرایط مناسبی ندارند. ما مواد غذایی را تهیه کردیم و راه افتادیم سمت آن خانه. وقتی خانه را دیدیم تعجب کردیم که چطور می‌توان در چنین خانه‌ای زندگی کرد؟ خانمی با دو بچه سه و شش ساله در این خانه زندگی می‌کرد. تا ما را دید شروع کرد به گریه‌کردن. شوهرش از فرط گرسنگی دچار چسبندگی روده شده و در بیمارستان بستری شده بود و آن‌ها برای درآوردن خرج و مخارج بیمارستان برای چند ماه قوت غالبشان فقط نان و چای شیرین بود. آن روز از جلو چشممان کنار نمی‌رفت. ناراحت بودیم از اینکه یک همسایه در چند قدمی ما نان برای خوردن نداشته و ما از آن‌ها بی‌خبر بودیم. از این دست زیاد به خاطر دارم. یکی از خاطرات دیگرم مربوط به پیرزنی است که اگر دیرتر رسیده بودیم از گرسنگی تلف شده بود. از فرط گرسنگی بیهوش و بی‌رمق وسط خانه افتاده بود. با همان حال نزارش اشاره کرد که یک هفته است غذا نخورده است. حتی قدرت بلندشدن هم نداشت. از مواد غذایی‌ای که همراهمان بود غذا درست کردیم تا بخورد و جان بگیرد. بعد او را به دکتر رساندیم. او را رها نکردیم و چند روزی از او مراقبت کردیم تا سرپا شود. انبوه افراد نیازمند منطقه، افرادی که حتی نانی برای خوردن نداشتند باعث شد که یک گروه چند نفره تشکیل بدهیم. گروهی متشکل از بچه‌های هیئت مسجد برای کمک به اهالی. بعد یکی یکی اهالی به ما اضافه شدند. یک کانال تلگرامی ایجاد کردیم. بعد خیرین از تمام شهر عضو این کانال شدند. حتی از شهرها و شهرستان‌های دیگر. اعضا به 2000نفر هم رسید. اسم این گروه خیر را با هم‌فکری هم در امتداد غدیر گذاشتیم؛ چراکه سر منشأ وحدت ما از عید غدیر شروع شد و امیرالمؤمنین بعد از به خلافت رسیدن کارشان بیشتر اوقات خدمت به ضعفا بود. به همین واسطه خیلی از همسایه‌ها را شناسایی کردیم و توانستیم گرهی از کارشان باز کنیم. از رساندن مواد غذایی بگیرید تا تعمیر خانه و تهیه جهیزیه.»


برگزاری جشن غدیر برای اهالی یک روستا
اما کمک‌ها از شهرک شهید باهنر هم فراتر می‌رود. بولوار طبرسی، پنج‌تن، شیخ حسن، سیدی و... بعد از آن به شهرستان‌ها هم می‌رسد؛ اسفراین، قوچان و سرخس. او یکی از خاطرات خوبش را که مربوط به عید غدیر سال پیش است تعریف می‌کند؛ کمک به چند روستای بسیار محروم در حاشیه سرخس. روستای چاله‌زرد و قطارچاه و پنج روستای دیگر که همه در یک مسیر بودند و بافتی تلفیقی از اهل سنت و شیعه بودند. در هر خانه چند نفر از بیماری رنج می‌بردند. آن‌ها این روستاها را شناسایی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند به جای جشن در شهرک شهید باهنر، این‌بار در این 5روستا جشنی را برپا کنند. طبق سفارش‌های ائمه(ع) در‌باره اطعام نیازمندها در روز عید غدیر 15000بسته غذا برای رساندن به دست اهالی این چند روستا تهیه می‌شود. اما کمک‌ها فقط به بسته‌های غذا ختم نمی‌شود. همه دست به کار می‌شوند، یکی لوازم خانه می‌خرد، فرش و پتو و دیگری مقدمات جشن را فراهم می‌کند و... همه چیز دست به دست هم می‌دهد که یک کاروان ماشین به سمت روستا حرکت کنند. صبح به روستا می‌رسند. مسجد را تزیین و مقدمات را فراهم می‌کنند. کم کم مردم از روستاهای اطراف جمع می‌شوند و جشنی باشکوه می‌گیرند. جشنی که خیلی از اهالی آن روستا تا آن زمان به چشم ندیده بودند. آقای هاشمی با لبخندی حاکی از رضایت می‌گوید: «حالا از پارسال تا الان ول کن نیستند. آن‌قدر آن جشن را دوست داشتند که با پیامک و تماس هنوز که هنوز است تشکر می‌کنند و از ما می‌خواهند که باز هم چنین برنامه‌هایی را آنجا داشته باشیم.»


غدیر؛ فرصتی برای وحدت مسلمین
اما او گوشه مهم دیگر این خاطره خوب را که از برکات همین عید است، وحدت ایجاد شده بین مردم آن چند روستا می‌داند. اینکه جمعیت غالب این روستاها برادران اهل تسنن بوده‌اند اما پا به پای آن‌ها مقدمات جشن را فراهم می‌کردند و در جشن مشارکتی گسترده داشتند. آقای هاشمی و گروه در امتداد غدیر هم بی‌آنکه به این موضوع توجهی داشته باشند، کمک‌ها را یکی یکی به اهالی می‌رساندند. می‌گوید: « حتی به مسجد اهل سنت رفتیم و با مولوی صحبت کردیم تا او در شناسایی افراد نیازمندتر به ما کمک کند.»


کارناوال شادی عید غدیر
از او درباره برنامه‌هایشان برای عید پیش‌رو می‌پرسم. او که حالا مسئول ستاد برگزاری مراسم مذهبی و ملی مختلف در شهرک هم هست، می‌گوید: « قرار است 14ایستگاه صلواتی چای در شهرک نصب شود. جاده سرخس یکی از شاه‌راه‌های ورودی شهر است که هر سال زائران زیادی از این راه وارد مشهد می‌شوند. قرار است چندتا از این ایستگاه‌ها در امتداد همین راه باشند و بقیه در محله. علاوه‌برآن قرار است با مغازه‌داران شهرک صحبت شود تا یک روز به‌عنوان عیدی روز غدیر اجناس به قیمت خرید به مردم عرضه شود. برنامه ما برای روز عید غدیر هم طبق روال هر سال برگزار می‌شود. یک کارناوال شادی متشکل از اهالی از نقطه‌ای مشخص شروع به حرکت می‌کنند و تا بوستان طوبی پیش می‌روند و آنجا از مردم پذیرایی می‌شود.»


راکدبودن را دوست ندارم
آقای هاشمی را مقایسه می‌کنم با خودم که صبح به صبح سرم را می‌اندازم پایین و مسیر تکراری خانه تا محل کار را می‌روم و می‌آیم. بی‌آنکه سرم را بلند کنم و کوچه و خیابان محله‌ام را ببینم و تغییراتش را حس کنم و نیازهایش را بفهمم. برایم قبول این همه مسئولیت در قبال محله و در و همسایه بدون هیچ چشمداشتی عجیب به نظر می‌آید. از او می‌پرسم چطور این همه مسئولیت را قبول کرده است. می‌خندد و می‌گوید: « راستش را بخواهید پارسال حسابی بریده بودم. چند ماهی هم فعالیتم کم‌رنگ شد اما فکر می‌کنم این فعالیت‌ها برای من مثل یک رود جاری است. در جریان آب که قرار بگیری، خود به خود پیش می‌روی و دیگر نمی‌توانی بایستی. این راه سختی‌های خودش را دارد اما از یک جایی به بعد راکدبودن بیشتر آدم را اذیت می‌کند. با خودم فکر می‌کنم حالا که از دستم کاری برمی‌آید اگر امروز انجام ندهم، فردا مسئولم و به خاطرش باید آن دنیا جواب پس بدهم.»


اشتغال، یکی از معضلات منطقه
او که حسابی در جریان فعالیت‌ها و انجام کارها در این منطقه است، احتمالا باید بهتر از هر کسی نیازهای منطقه و مردمش را بشناسد. از او می‌خواهم مهم‌ترین نیاز مردم این محله را بگوید. آقای هاشمی یکی از مهم‌ترین مشکلات این منطقه را اشتغال می‌داند، به‌ویژه برای جوانان. اینکه 80درصد مردم اینجا کارگرهای روزکار هستند. کارگرهایی که از فردای خود خبر ندارند و ممکن است برای چند روز چیزی دستگیرشان نشود و حتی نان برای خوردن هم نداشته باشند. از زن‌ها و دختران جوانی می‌گوید که صبح‌ها سرچهارراه می‌ایستند و سوار وانت‌ها می‌شوند تا سر زمین‌ها کار کنند. او از لزوم اجرای پروژه درباره اشتغال افراد در این منطقه تأکید می‌کند و می‌گوید: « به شما قول می‌دهم با اجرای چنین پروژه‌هایی آسیب‌های اینجا اگر به صفر نرسد، 50درصد کمتر خواهد شد.»


نیاز امروز محله ما، فرهنگی است
دیگر سؤال‌هایم را پرسیده‌ام. نشسته‌ام روی صندلی در گوشه‌ای از فروشگاه و انبوه بسته‌های غذایی زیر پاچال را نگاه می‌کنم که یکی یکی کمتر می‌شوند. این بسته‌ها به کمک خیران گروه در امتداد غدیر آماده شده‌اند و در فروشگاه آقای هاشمی بین افراد نیازمند محل تقسیم می‌شوند. خانم‌ها یکی یکی بی‌صدا می‌آیند، سلام و احوال‌پرسی کوتاه با آقای هاشمی می‌کنند، بسته‌ها را زیر چادر قایم می‌کنند و سریع از فروشگاه خارج می‌شوند. من هم کم کم آماده رفتن می‌شوم. از او می‌پرسم آیا صحبت دیگری دارد یا نه، یک جمله می‌گوید: «از خودم راضی نیستم!»
در پایان بعد از شنیدن این همه اقدام درراستای کمک به اهالی انتظار شنیدن این جمله را از آقای هاشمی ندارم. او در توضیح این جمله گریزی می‌زند به همان اعضای هیئت امنای مسجد سن و سال‌دار، به افرادی مثل خودش که شاید دلسوز مردم و اهالی باشند اما هیچ وقت به عنوان یک نیروی متخصص نمی‌توانند گره از کار مردم باز کنند. او مهم‌ترین نیاز محله را نیاز به نیروهای متخصص برای تغییر زیرساخت‌ها می‌داند. می‌گوید:« ما به کمک ارگان‌ها نیاز داریم، نه کمک مالی! چرا که فقر فرهنگی به مراتب آسیب‌های بدتری از فقر اقتصادی دارد. نیاز امروز محله ما نیاز به نیروهای متخصص است. مشکلات اجتماعی مثل اعتیاد، بیکاری و بزهکاری در مناطق حاشیه‌ای بیداد می‌کند و دلیلش هم زیرساخت‌های نامناسب است. مساجد کانون محلات هستند اما هیئت امنا هم کاری از دستشان در مسائل فرهنگی برنمی‌آید.»
بعد آهی می‌کشد، برای چند ثانیه به فکر فرو می‌رود و می‌گوید: « همیشه به همان جمله‌ای که پدرم می‌گفت فکر می‌کنم. می‌گفت زمانی می رسد که اینجا آباد می‌شود. زمین‌ها آسفالت و پر از ساختمان‌های مسکونی می‌شود اما فقر فرهنگی همچنان پابرجا می‌ماند و فقر فرهنگی سرمنشأ همه فقرهاست از جمله فقر مالی.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.