کاش سرخاطره بازی‌اش باز شود

  • کد خبر: ۳۸۳۶۵۰
  • ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۲۳:۵۵
کاش سرخاطره بازی‌اش باز شود
همان جای همیشگی، سه‌کنجی دیوار، رو به تلویزیون. من سال‌هاست تصویر پدرم را روی مبل دسته‌چوبی تک‌نفره‌ای که مادرم یک تشکچه مخملی گرد دست‌دوز کرده و روی صندلی اش انداخته می‌بینم.

همان جای همیشگی، سه‌کنجی دیوار، رو به تلویزیون. من سال‌هاست تصویر پدرم را روی مبل دسته‌چوبی تک‌نفره‌ای که مادرم یک تشکچه مخملی گرد دست‌دوز کرده و روی صندلی اش انداخته در شرایطی می‌بینم که کتابی قطور به دست دارد و عینک مطالعه‌اش را نوک بینی‌اش گذاشته و گهگاه با شنیدن یک خبر میخ جعبه جادویی می‌شود که از صبح تا شب با کمترین درجه صدا روشن است.

پدرم تنها فرزند خانواده خودش، اما بزرگ یک خانواده است. این بزرگی باعث شده آدم‌های زیادی به خانه‌اش بیایند و بروند، اما او همچون سال‌های زیسته‌اش رویه خودش را دنبال می‌کند، ساعتی کوتاه خوش‌و‌بش و خوشامدگویی می‌کند و دوباره همان‌جا روی مبل مخصوصش، سرگرم مطالعه و گاهی هم تا آماده شدن ناهار چشم‌هایش گرم خواب قیلوله می‌شود. تا سؤالی از او نپرسند سخنی ردوبدل نمی‌شود. مگر اینکه سر خاطره‌گویی‌اش باز شود، اما از زمستان پارسال کمتر پیش می‌آید سرم را بچرخانم و در همان جای همیشگی پیدایش کنم. 

یک‌سالی می‌شود که کتاب‌هایش را روی میز مجله‌اش کنار همان مبل تک‌نفره با جدول‌های ناتمام رها کرده است. روی تخت اتاقش دراز می‌کشد و گاهی هم روی مبل راحتی پذیرایی و با صدای بلند تلویزیون می‌بیند. ماجرای سکته مغزی و آن لخته خونی که توی سرش در عکس‌های «سی‌تی‌اسکن» و «ام‌آر‌آی» دیدیم، دیگر پدرم را آن آدم سابق نکرد. مقدمات جراحی فراهم شد. 

عمل در ظاهر موفقیت‌آمیز بود، اما بعد از ریکاوری دیگر هر چیزی را به یاد نیاورد. امید به روز‌های آتی داشتیم که از بیمارستان مرخص شود و به خانه بازگردد، شاید فضای خانه یادآور خاطراتی باشد که هیچ تصویر ذهنی از آنها ندارد، اما هنوز بعد از گذشت یک سال پای تلفن دقیقه‌ها طول می‌کشد تک‌تک ما را به یاد بیاورد. خیلی وقت‌ها هم نمی‌شناسد با خداحافظی گوشی را به مادرم می‌دهد. بیشتر از گذشته به خانه‌شان می‌روم. این روز‌ها به جای کتاب‌های قطور، کتاب‌هایی با داستان‌های کوتاه در قطع جیبی برایش می‌برم تا حوصله‌اش سر نرود. 

چند ورق می‌زند و داستان را بلند بلند می‌خواند انگار قرار است امتحان روخوانی بدهد. تمام لحظات کتاب‌خوانی‌اش را از پشت دوربین تلفن همراهم نگاهش می‌کنم. درست است دیگر سرجایش لم نمی‌دهد و اگر سؤالی برایش پیش بیاید حتی اسمم را به خاطر نمی‌آورد که بپرسد، اما هنوز برای من و تمام کسانی که به آن خانه رفت‌و‌آمد می‌کنند همان پدر در همان جایگاه است.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.