رفقای نزدیکتر یادشان هست که من سالها قبل از شهادتش عکسش را تصویر زمینه گوشیام گذاشته بودم و هر بار که یکی از رفقا زوم میکرد و چشمش میافتاد و میپرسید چرا سلیمانی؟ فقط لبخند میزدم، چون نمیشد عشق را توضیح داد. یک جایی رولن بارت توی کتاب «سخن عاشق» میگوید که آدمی برای تنفر در ذهنش دنبال دلیل میگردد، ولی دوست داشتن دلیل نمیخواهد.
من حاجی را دوست داشتم درست عین دوست داشتن بوی عطر، عین لذت تماشای یک شاخه اطلسی یا بوییدن یک دسته نرگس تازه. حالا چند ماهی هست که افتخار دارم در مکتب حاج قاسم در مسیر شناختن و شناساندن آن وجود نورانی برای ایران و ایرانی قدم کوتاهی بردارم و هرچه عمیق میشوم تقریبا بیشتر یقین میکنم که این چریک شاعر یک عمر زمان میبرد تا بفهمی یک ثانیه توی سرش چه میگذشته است.
طی این مدت در جلساتی که با خانم سلیمانی داشتهام حرفهایی از پدر گفته و چیزهایی از دستنوشتهها خواندهام و دیدهام و مواجهه داشتهام که ارادتم را به این مرد شریف و شیرین بیشتر کرده و تعجبم را برانگیخته که چگونه میشود اینقدر معمولی و متفاوت بود. در این مدت جلسات زیادی با صاحبان امضا و قدرت و بودجه و تصمیم، داشتهام. آدم شریف میانشان کم نیست، اما آنها که به قول معروف خردهشیشه هم دارند کماند.
بعد از چند ماه نشستن و برخاستن با این آدمها فهمیدهام این قبیل آدمها دو مواجهه با نام حاج قاسم سلیمانی دارند. مواجهه اول مواجههای عاشقانه است و از سر ارادت و تقوی و خلوص که طرف تمام تلاشش را میکند آن نام بلند را پرآوازهتر کند و مواجهه دوم مواجههای است از سر حسادت و چه بسا ریا و نفاق. یعنی ممکن است طرف نه نگوید به تصمیمهای گرفته شده، ولی آن دلشریکی و همدلیای که انتظار داری رخ نمیدهد و نتیجه مطلوب نخواهد شد.
بعد از بیستوچند سال کار رسانهای کردن از پایه و رشد کردن و به اینجا رسیدن که البته هنوز هم دانشآموز رسانهام، به یقین میگویم هیچ دورهای به اندازه این دورهای که اینجایم اذیت نشدهام و در عین حال لذت نبردهام. درست عین خود حاجی، به این فکر میکنم آن مرد خدا چگونه مثلا قبایل و شعوب و سلیقههای مختلف عراق و سوریه و لبنان را شناخت و با آنها همکاری کرد و یکدلی را میانشان گسترش داد و هلال مقاومت را درخشانتر کرد؟ هنوز تا شناخت چشماندازهای حاج قاسم خیلی راه داریم. فقط همین را میشود گفت، او مردی بود قرنها جلوتر از زمان خودش.