به گزارش شهرآرانیوز؛ خبر تکمیل ظرفیت مساجد، همان روزهای نخست ثبتنام برای اعتکاف، دهانبهدهان چرخید. این را بگذارید کنار افزایش ظرفیت مساجد برای برنامه امسال. نیاز به گرفتن آمار و تحلیل آن نیست. تصویر چشمگیرتر، جای دیگری است. صفهای طولانی نوجوانان و جوانانی که سه روز از زندگی روزمرهشان فاصله میگیرند تا بیسروصدا، اما قاطع اعلام کنند ما عاشق خداییکردنت هستیم.
شب عید میلاد امیرالمؤمنین (ع)، امسال یک شب سرد و زمستانی بود که فردای تماشاییتری داشت. خیلیها باروبنهشان را برداشته بودند تا بروند جایی که مقصد است نه حاشیه. فاصله گرفتن از شهر پرهیاهو، کوتاهش هم غنیمت است. به قول بزرگی، اعتکاف توقفی نجاتبخش است که دز معنویمان را بالاتر میبرد. این روایتها، گوشهای از تصویر آنهایی است که خدا چراغ داده دستشان و نور تابانده است به زندگیشان.
گفتم یک روز تعطیل بود؛ از آن روزهای ابری و سرد که آدم، دلش گوشهای روشن و گرم میخواهد تا حالش خوب شود. روز تعطیل بود، اما پرشورتر از همیشه. مسجد جامع امام محمد باقر (ع) یکی از محلهای برگزاری اعتکاف است؛ شرکت کنندگان غالبا مادر و دختر هستند و این سادهترین و اصلیترین نسبتی است که بین دو نفر برقرار است.
گفته حجت الاسلام والمسلمین مطهری مقدم، معاون فرهنگی و اجتماعی مرکز رسیدگی به امور مساجد، مسیر اول ما را مشخص میکند؛ البته همکاران حاج آقا در ستاد هم هماهنگیها را انجام میدهند. اول صبح عیدی هم خیابانها شلوغ و پرترافیک است. ماشین مقابل مسجد بزرگی توقف میکند که چند در دارد و محل ورود معتکفان، مشخص است. هنوز کفشها را داخل قفسه نگذاشتهایم که یک نفر به استقبال میآید.
ساعت ۸:۳۰ صبح است و ظاهرا ما خیلی عجله کردیم. معمولا معتکفان این ساعت خواب هستند. این را سعیده نظامی میگوید که در غیاب خانم بخشی، مدیر برنامه اعتکاف، کارها را راست و ریس میکند. البته دست تنها نیست و چند نفر همراهی اش میکنند تا کارها برنامه ریزی شده و مشخص پیش بروند. چراغها خاموش است. بین آن جمع بزرگ، برخیها بیدارند و پای سجاده نشستهاند. نه آنها حواسشان به اطراف است، نه ما به خودمان اجازه میدهیم خلوتشان را به هم بزنیم. تماشاکردنشان از همان دور لذت دارد.
خانم نظامی، آهسته با ما حرف میزند، مبادا صدایش کسی را بیدار کند. میگوید: کاش نزدیک افطار و سحر میآمدید؛ روایتها خواندنیتر میشد. یادآوری مان میکند و خجالتمان میدهد که معتکفان تا صبح بیدار بودهاند و تازه وقت استراحتشان است. در همان گفت وگوی غیررسمی توضیح میدهد: «بین این جمع، از سازمان بهزیستی هم میهمان هستند.» با نگاه اشاره به سمتی میکند که آنها خوابیدهاند و پتو را تا بالای سرشان کشیدهاند.
بین ردیفهایی که افراد خوابیدهاند، راه میروم؛ آنهایی که ارزشمندترین دارایی دنیا را توی بساطشان دارند. این برای همه روشن است: «قرآن و مفاتیح و کتابهای ادعیه که باشد، برای حال خوب، کفایت میکند.»
یک لحظه آرزو میکنم کاش من هم جای روایتگری، گوشهای همین مسجد، بساطم را پهن میکردم و به دنیای بیرون برنمی گشتم! سه روز هم غنیمت است. به ناگاه صدایی بلند میشود و به خودم میآیم: «خانم! میتوانید کارتان را شروع کنید؛ بچهها بیدار شدند.» چقدر زود ساعت ۱۰ شد. حواسم پرت چراغهای روشن میشود و فضای اطراف معتکفان که خیلی زود جمع وجور میشود. عکاس میگوید «نیازی به مرتب کردن چیزی نیست، بگذارید عادی و طبیعی باشد.» به نظرم بیراه نمیگوید.
خانم نظامی هنوز هم همراهی مان میکند و از استقبال خوب مادر و دخترها برای ثبت نام اعتکاف امسال، حرف میزند؛ اینکه بین جمع، هم پزشک هست، هم معلم، هم مادربزرگ؛ یک جمع سیصدنفره که روایت هرکدامشان، میتواند خوراک چند وقت ما باشد معیت زیاد است. دعای عهد از بلندگوهای مسجد به گوش میرسد. حس عجیبی توی دلم ریشه میزند. حسرت است یا چیز دیگر، نمیدانم. از دلم میگذرد خوش به حال آنهایی که این تمرین را برای خودسازی، جدی گرفتند و حالا اینجا هستند!
دست و پایم را گم کردهام. انگار برای اولین بار است که روایتگر موضوعی هستم و گزارش مینویسم. نمیدانم از کجا شروع کنم. از سلیکا مهاجر بنویسم که همراه دوستش پریناز نشستهاند و زیارت جامعه را میخوانند و میگویند سفارش بزرگ ترهایشان است که به کار عاقبت به خیری شان میآید یا نوجوانهای دیگر؟ با خودم میگویم آدم توی سیزده سالگی به این حد از معرفت رسیده باشد که این کلمهها به زبانش بیاید، خیلی حرف است.
ساجده قدرتی در چهارده سالگی، سه بار تجربه رفتن به اعتکاف را دارد. به قول خودش، پارسال با مامان جون دیگرم بودم. مادر پدری اش را میگوید. امسال همراه مادر مادرش آمده است؛ منصوره برزگر، حاج خانم شصت وپنج سالهای است که ۱۰ نوه دارد و میگوید: سفارش ساجده جان بود که حالا اینجا هستم؛ والّا من از مطبخ و بشوروبساب و رفت و روب خلاصی نداشتم. پیشانی ساجده را میبوسد و ادامه میدهد: بزرگی به سن و سال و قد و وزن نیست؛ بچهها گاه خیلی بیشتر از ما بزرگ ترها میفهمند.
روایت زهرا خوش احوال، متفاوتتر است؛ مادری که گاه کمرش، دردناکتر از آن است که بتواند یک ساعت بیشتر جایی بنشیند و باید حتما دراز بکشد، اما اینجا حالش خوب است و بچه هایش فکر میکنند این حال خوب را وانمود میکند، اما با خودش که تعارف ندارد؛ هفتاد سال از عمرش میرود. میخندد و میگوید: این دردها طبیعی است؛ خدا کند این چند روز سراغم نیاید و مهلت عبادت کردنم بدهد! مهدیس که حالا ۱۰ سال دارد، بافتن موهایش را مثل همیشه به دست مامان جون سپرده است. نوه پسری است و حاج خانم بین نوهها از همه بیشتر به او وابسته است.
حرف توی حرف میآید تا میرسد به قسمت و روزی نوه اش از این اعتکاف: «امسال مهدیس خیلی بهانه گرفت که با من بیاید. حقیقتش اول برای ثبت نام سخت گیری کردند، قبول نمیکردند. میگفتند کم سن وسال است و وقتش نیست. چندبار رفتم و آمدم تا درست شد.» مهدیس بی مقدمه میپرد وسط حرف زدنمان و باذوق میگوید: من هم روزهام.
برخیها از همین اولین لحظهها میخواهند بیشترین استفاده را ببرند و تمایلی به حرف زدن نشان نمیدهند؛ مثل آنهایی که هندزفری را توی گوش گذاشتهاند و قرآن میخوانند. چشمم به مفاتیح فانتزی و رنگ به رنگ فاطمه میافتد که ظریف و ریزه میزه است. گوشهای از دیوار تکیه داده است. به سن و سالش نمیخورد که حتی مدرسه برود. مادرش که میگوید کلاس پنجمی است، دهانم از تعجب باز میماند.
مرضیه اصغری، اینجا بودن خودش را به خاطر آموختههای مادرانه نسلهای گذشته، میداند که اعتقاد داشتند در روضههای امام حسین (ع) غم و غصه هایشان آب میشود و چای روضه را که میخورند، همه چیز تمام است، سبک میشوند و نیرو میگیرند و میتوانند دوباره به زندگی برگردند. مرضیه خانم و فاطمه، از آن مادرودخترهای فوق العادهای هستند که امسال باهم برای اعتکاف آمدهاند.
البته مرضیه خانم تمام وقت گپ وگفت را از همسرش تعریف میکند و زندگی خوب و شیرینشان را مدیون لقمههای پاکی میداند که او سر سفره میگذارد؛ اینکه به شدت روی پولی که میگیرد، وسواس دارد که حلال باشد. روی نمازش هم همین اندازه حساس است که به وقت و پاکیزه و قشنگ باشد.
میگوید: ارتباط فاطمه با پدرش، بیشتر از امیرحسین و مهدیارم است. وقتی این محبت و امنیت را در زندگی پدرش میبیند، غیرممکن است که تحت تأثیر قرار نگیرد. ما هیچ وقت تکلیف مشخص نکردیم که حالا وقت نماز خواندن یا روزه گرفتن و... است. بچهها خودبه خود یاد گرفتند. او معتقد است حال خوب یک زندگی به اقتدار مرد خانواده وابسته است.
میگوید: گرچه در زندگی خانوادگی معمولا همه چیز مشارکتی است، تصمیم به عهده کسی است که اقتدار و ابهت بیشتری دارد. همسر من، سفرهای زیارتی را ترجیح میدهد؛ البته نمیگویم سفرهای سیاحتی بد است و ما مخالفیم، اما من و همسرم سعی کردیم بدون اینکه حرفی بزنیم و زور و اجباری در کار باشد، غیرمستقیم حضور خدا و ائمه (ع) را در زندگی مان پررنگ کنیم؛ خدا را شکر فاطمه با همین سن و سال کم، این وسواس را دارد که حجاب داشته باشد، نمازش به وقت باشد و به قول خودش، مثل پدرش پاکیزه و قشنگ باشد.
من خدا را شاکرم بابت این نعمت بزرگ در زندگیام. او حرف میزند و من با خودم فکر میکنم راست گفتهاند تنها صداست که میماند. صوت و صدا کیفیتی دارد که به محتوا و نوشتار نمیآید. صدا این امکان را به آدم میدهد که ذوق و معرفت و بالاوپایین شدن اشتیاق را بهتر و قشنگتر حس کند.
گوشهای آن طرف تر، معلمی نشسته است و برگههای زیر دستش، کنجکاوم میکند که موضوع از چه قرار است. مشغول امتیاز دادن به دانش آموزانش است. حرفه و شغلش را از همان برگهها میفهمم. کنارش که مینشینم، میخندد و میگوید: غافلگیر شدید ها؟ این لیست را باید حتما برای مدرسه آماده کنم. چه فرقی میکند نام و شهرتش چیست و چندساله است.
میگوید: همه اینها که اینجا میبینید، از آن دست مادرهایی هستند که آشپزی شان حرف ندارد و عدس پلوهای فوق العاده درست میکنند و قرمه هایشان جاافتاده و خوشمزه است و خانه شان، همیشه بوی گل میدهد ولی واقعا به این چند روز احتیاج دارند. من معلم هستم و داماد و نوه هم دارم با کلی مشغله. از آخرین باری که اعتکاف رفتم، ۱۰ سالی میگذرد.
امسال که همسرم متوجه شد قصد انجام این کار را دارم، مخالفت کرد و گفت به خودت استراحت بده و کارهای عقب افتاده را بکن. ولی میدانید، ادامه روزمرگیها فرساینده است. کدام ماشین با تخت گاز دائمی، دوام میآورد؟ گاه لازم است ترمز را بکشیم و بزنیم کنار و روحمان، نفسی تازه کند و آبی به صورتمان بزنیم.
باتریهای وجودمان باید شارژ شوند. به خاطر همین مصمم شدم اعتکاف امسال را شرکت کنم. من دینی درس میدهم و یکی از موضوعات محوری که در مورد آن در کلاس حرف میزنیم، خداست و همیشه به بچهها میگویم خدا از روح خودش در ما میدمد که شبیه او شویم. این موضوع را هر روز خطاب به بچهها تکرار میکنم. قرار نیست در این دنیا ما فقط نماز بخوانیم و عبادت کنیم. باور کنید اینجابودنم نه برای رسیدن به حاجت است و نه چیز دیگر. آمدهام خودم باشم و خدا. میخواهم شبیه او شوم و حتی اگر به اندازه سر سوزنی باشد، برای ما بس است.
مریم خومحمدی همان اول خواهش میکند عکس او و دخترش را به یادگار از اعتکاف امسال برایشان بفرستیم. برخلاف آدمهای قبلی، اول فاطمه دخترش حرف میزند و میگوید: «دنیای بیرون گاه خیلی خسته کننده میشود. از بس حرفهای بیخودی و بی جهت است؛ اینکه فلانی این طور است و بهمان است و فلانی چرا این طور کرد و.... به نظرم خلوتهای کوتاه مدت برای همه لازم است. حالا فکر کنید این موضوع به دین داری آدم کمک کند. این سوخت برای ادامه زندگی لازم است.» دوباره شنیدن این حرفها از یک دختر نوجوان هفده ساله متعجبم میکند.
مادرش ادامه حرف فاطمه را میگیرد و میگوید: اسلام دین شیرین و کاملی است؛ دین مهرورزی و حمایت. میتواند آبادی روحی بیاورد. برای این موضوع لازم نیست نه کتاب بخوانی نه تحقیق و پژوهش کنی. من و فاطمه دو سال است این سه روز را برای خودمان کنار گذاشتهایم و مادر و دختری میآییم.
البته تصورمان این است که حرم و مسجد گوهرشاد لطف بیشتری دارد و دلمان میخواست آنجا باشیم، اما خانه خدا همیشه پر از کشف و شهود است. فرقی نمیکند اجتماع مادرودختری باشد یا هر چیزی دیگری؛ ما آمدهایم انبارهای خالی را پر کنیم و همیشه اعتمادمان به اوست و توکلمان هم...
جمعیت برای نماز ظهر آماده میشوند و ما قصد ترک مسجد میکنیم.
مقصد بعدی، مسجد پنج تن است. خبر دادهاند اعتکاف مادر و فرزندی است. هم فاصله این محل طولانی است و هم ترافیک روز عید زیاد. طول میکشد تا برسیم. به خودم که میآیم، مشغول بالا رفتن از پلههای فرش شده هستم. پا تند میکنم. من همیشه همین قدر برای کارهای دنیا عجول بودهام. فرقم با آدمهای این حوالی این است که آنها برای آخرتشان آمدهاند.
همان سلام بلند اول، تمام حجابها را کنار میزند؛ انگار که سالهای سال است آشنایند و میشناسندمان. پسر یکی دو سالهای با چشمهای درشت و خاکستری، نگاهمان میکند. یک دست مادرش قرآن است و دست دیگرش، مشغول باز کردن پوست شکلات. فاطمه شجاع با پارساکوچولو، اولین بار است که اعتکاف مادر و پسری را تجربه میکنند. پارسا تا حالا خیلی خوب تا کرده و مادرش خوشحال است این تصمیم را گرفته است؛ وگرنه امسال بی بهره میماند و دلش تا ماه رجب آینده میسوخت.
زهرا فیض آبادی با گل پسرش محمدصدرا آمده است. عبارت گل پسر از دهانش نمیافتد. میگوید: خدا را شکر زندگی پربرکتی داشتم. عقد که کردیم، با همسرم رفتیم اعتکاف. البته هرکدام یک مسجد بودیم. شروع زندگی مان با تولد مولی امیرالمؤمنین (ع) بود و آغاز اعتکاف. میهمانها ماندند و ما رفتیم اعتکاف.
محمدصدرا را باردار بودم، خانوادهام حریفم نشدند که این بار را کوتاه بیایم. صدرا که به دنیا آمد، همان لحظه دعا کردم پسرم شهید شود. البته هرکسی که این حرف را میشنود، خنده اش میگیرد. کدام مادر به مرگ فرزندش راضی میشود؟ اما به نظر من، این نهایت عاقبت به خیری است و حالا هم با صدرا هستم.
چشم هایش نم خیزی دارد وقتی میگوید: «الهی عاقبتمان ختم به خیر شود و شهادت!» بالا و پایین مسجد انگار دانههای رطب را کنار هم چیدهاند؛ خانمها کیپ به کیپ نشستهاند و بچهها کنارشان؛ آنهایی که دو فرزند دارند، سه فرزند و بیشتر و... روی انگشت دستشان صلوات شمار است و ذکر زیر لبشان، دعا برای همه. آدمهای مؤمن، آدمهای حسرت برانگیزی هستند.