نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران

  • کد خبر: ۳۸۷۶۳۴
  • ۰۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۴۵
نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران
خانه بزرگ بولوار وکیل‌آباد که به برپایی روضه‌هایش معروف بود، در حوادث تروریستی اخیر مشهد در آتش سوخت.

به گزارش شهرآرانیوز؛ با تاریکی هوا صدای تیراندازی و هیاهوی جمعیت بیرون هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود. مرد بلند می‌شود و صدای تلویزیون را تا آخر زیاد می‌کند تا صدا‌های بیرون شنیده نشود و دلهره به دل اهل خانه نیفتد. با صدای ضربه‌های ممتد به در، مردان خانه، بی‌درنگ خود را به پشت پنجره می‌رسانند. 

چند مرد سیاه‌پوش با صورت‌هایی پوشیده که فقط چشمانشان پیداست، از حفاظ‌های روی دیوار آویزان شده‌اند و قصد ورود به حیاط را دارند. تعداد پا‌هایی که از زیر در دیده می‌شود، قابل شمارش نیست. با ضربه‌هایی که هم‌زمان به در کوبیده می‌شود، هرآن احتمال می‌رود در بشکند. زن و بچه‌ها پریشان و مضطرب وسط هال ایستاده‌اند. 

فرصت برای هیچ اقدامی نیست جز پناه‌بردن به نزدیک‌ترین اتاق پشت حیاط خلوت. کمتر از یک‌دقیقه پس‌از پناه‌گرفتنشان، صدای شکسته‌شدن در می‌آید و به‌دنبالش جمعیتی به خانه هجوم می‌آورند. حدود چهل‌مرد عربده‌کشان و با فحاشی به خانه می‌ریزند. می‌شکنند، غارت می‌کنند و به آتش می‌کشند.

روایت پیش‌رو، داستان شب هولناک خانه‌ای در بولوار وکیل‌آباد است. جمعه‌شب نوزدهم دی‌ماه، اغتشاشگران و آشوبگران با ورود به این خانه و به‌آتش کشیدنش، آن را به تلی از خاکستر بدل کردند؛ خانه‌ای مسکونی و شخصی که در آن از کودک یک‌سال‌و‌نیمه تا زن هشتاد‌و‌هفت‌ساله حضور داشت ودوخانوار در آن ساکن بودند.

سیدرضا و آقامصطفی که نسبتشان داماد و برادرزن است، مردان این خانه هستند که روز حادثه در‌کنار زن و فرزندان بودند و آنچه را آن شب بر آنها گذشته است، برایمان روایت می‌کنند.

کجا فکرش را می‌کردیم زندگی‌مان بسوزد!

قبل‌از مرور خاطرات آن شب هولناک و اتفاقاتی که برای این خانواده‌هارخ داد، گریزی بزنیم به سر‌منشأ آن اتفاقات؛ یعنی تحرکات و آ‌شوب‌هایی که در شب‌های پیش از این در منطقه رخ داده بود و اهل خانه بی‌خبر از آن اتفاقات نبودند. سیدرضا تعریف می‌کند: از چند‌روز قبل، خبر تجمعات را در فضای مجازی دنبال می‌کردیم.

شب قبل از حادثه، تجمعات اعتراضی به گرانی‌ها و وضعیت اقتصادی، با حضور اغتشاشگران قاطی شده و در بولوار وکیل‌آباد به اوج خود رسیده بود. درمیان هیاهویی که از بیرون می‌شنیدیم، گاهی صدای تیراندازی‌های ممتد هم می‌آمد. با اینکه در و پنجره‌ها بسته بود، بوی دود در فضای خانه به‌خوبی احساس می‌شد.

فردای آن روز، یعنی صبح جمعه ۱۹ دی، مردان خانه با دورزدن در منطقه و مشاهده خرابی‌ها و به‌آتش‌کشیده‌شدن اموال دولتی و غیردولتی تصمیم گرفتند برای مقابله با خطر احتمالی آتش‌سوزی، چند کپسول اطفای حریق بخرند و برای احتیاط در خانه داشته باشند. سیدرضا تعریف می‌کند: یک‌درصد هم احتمال هجوم آشوبگران به درون خانه را نمی‌دادیم. هرچند روز اول شلوغی‌ها رفت‌وآمد آدم‌های مشکوک و روبسته و همچنین تحرکات عجیب را دیده بودیم و به ۱۱۰ و ۱۱۴ اطلاع دادیم.

‌آقا‌مصطفی در ادامه صحبت‌های همسر خواهرش می‌گوید: شب گذشته از روی پشت‌بام خانه شاهد بودم که آشوبگران چطور درختان و بوته‌های وسط بولوار را به آتش می‌کشند. برای همین چندکپسول برای آتش‌سوزی احتمالی درختان مقابل خانه خریدیم. کجا فکرش را می‌کردیم خانه ۲ هزارمتری و تمام زندگی مان بسوزد!

نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران

پناه‌گرفتن در اتاق کوچک خانه

‌صدا‌ها و هیاهوی بیرون شدیدتر از شب قبل بود. آن شب، چهار زن در آن خانه بودند. دو زن جوان که یکی در آشپزخانه مشغول تهیه شام و دیگری به‌تر و خشک‌کردن فرزند بیمارش مشغول بود. مادر و مادربزرگ هم گوشه‌ای به خواندن دعا و قرآن نشسته بودند.

سیدرضا تعریف می‌کند: با اینکه صدای تلویزیون را بلند کرده بودیم که از هیاهو‌های بیرون، آب در دل زن و بچه‌مان تکان نخورد، حدود ۹:۳۰ شب بود که ضربه‌های محکم به درِ آهنی و سر‌وصدا‌های بلند آن باعث شد هراسان به سمت پنجره برویم. ده‌پانزده‌نفر سیاه‌پوش با صورت‌های پوشیده از نرده‌ها آویزان شده بودند.

درِ ماشین‌رو حدود پانزده‌سانتی از کف زمین فاصله داشت و می‌شد پا‌هایی را که قابل شمارش نبودند، دید. با صدای بلند از عدد یک تا سه می‌شمردند و به‌دنبالش ضربه محکمی به در می‌زدند. حتی فرصت نبود ماشینم را پشت در ببرم. هر آن احتمال ورود مهاجمان بود؛ تنها کاری که به ذهنم رسید، این بود که اعضای خانواده را به اتاق کوچک آخر حیاط خلوت ببرم.

نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران

بچه‌ها از شدت ترس، دستانشان را گاز می‌گرفتند

هرچه صندلی و مبل سنگین در آن اتاق بود، پشت در چیدیم. تشک تخت را هم برای اینکه دیده نشویم، پشت پنجره گذاشتیم. از لای درز پنجره، جمعیتی حدود سی‌چهل‌نفره را می‌دیدیم که به‌سمت ساختمان حمله کردند. یک مرد نقاب‌دار به دستش قمه و یکی‌دو‌نفر هم اسلحه داشتند و بقیه، چوب و سنگ‌های بزرگ. اکثر شیشه‌های خانه با همان سنگ‌ها شکسته شد.

یکی‌در‌میان جمعیت نعره زد: «سر همه را ببرید. یکی نباید زنده بماند.» از شدت ترس، به تن همه ما لرزه افتاده بود. مادران بچه‌ها با دست، جلو دهان بچه‌های کوچک‌تر را محکم گرفته بودند، مبادا صدای گریه‌شان بیرون برود و بچه‌های بزرگ‌تر از شدت ترس، دستشان را گاز می‌گرفتند. 

صدای «بردارید، ببرید» را می‌شنیدیم و از پشت پنجره می‌دیدم که وسایل خانه را به تاراج می‌برند. لپ‌تاپ، هارد اکسترنال دانشجویانم که نزد ما امانت بودو حتی اسباب‌بازی بچه‌ها را بردند. آن لحظه فقط به زنده بیرون‌آمدن از آن مهلکه فکر می‌کردیم.

نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران

اشهدمان را گفتیم

با سیدرضا و آقامصطفی در ساختمان قدم می‌زنیم؛ ساختمانی که همه اتفاقات شب پرحادثه‌اش فقط در بیست‌دقیقه رقم خورد. در طبقه پایین با تکه‌ای از کتیبه‌نویسی پارچه‌ای مواجه می‌شویم که روی آن نام حضرت زهرا (س) نوشته شده است. در آشپزخانه فقط قاب فلزی داخلی یخچال به‌جای مانده است و تصویر غم‌انگیز کنار راهرو کفش‌های نیمه‌سوخته بچه‌هاست.

حالا صحبت آقا‌مصطفی رسیده به حضور اغتشاشگران در حیاط‌خلوت. او تعریف می‌کند: صدا‌ها به‌وضوح شنیده می‌شد. می‌خواستند این اتاق‌ها را نابود کنند. ضربه چوبی به شیشه بالای در اتاق خورد و شیشه شکسته‌ها روی سر من و سیدرضا که پشت در ایستاده بودیم، ریخت. واقعا مرگ را پیش رویمان می‌دیدیم. یک لحظه بی‌پناهی حضرت زینب (س) در دشت کربلا از نظرمان گذشت و کوچک و بزرگ در دل به ائمه (ع) متوسل شده بودیم که صدایی مرد‌های پشت در را به سمت زیر زمین کشاند. یکی داد می‌زد زیر زمین قایم شده‌اند.

در آن شب زمستانی، ثانیه‌ها به سختی برای ساکنان پلاک ۷ سپری می‌شد وهیچ خبری از کمک بیرونی نبود. مرد جوان ادامه می‌دهد: دوباره صدایی لرزه به تنمان انداخت؛ «کتری روشن است. در خانه هستند. همه جا را آتش بزنید. نباید کسی زنده از این خانه بیرون برود.» همین حرف‌ها را می‌شنیدیم که صدای انفجاری آمد و نورش در فضا پخش شد و بعد تکرار شد. مرتب داشتند کوکتل‌مولوتف پرت می‌کردند.

آقامصطفی ادامه می‌دهد: مهاجمان که از درِ ماشین‌رو راسته بولوار وکیل‌آباد وارد شده بودند، از درِ سمت حیاط خلوت و کوچه‌پشتی خارج شدند. آخرین نفرات وقت رفتن به سمت در‌های خروجی حیاط خلوت، متوجه اتاق ما شدند و شروع کردند به ضربه‌زدن به در. آتش به اتاق کناری ما هم سرایت کرده بود. یکی داد زد «آتش دارد به این سمت می‌آید. الان می‌سوزیم.» همین زمان ضربه‌ها قطع شد و ما صدای پا‌هایی را شنیدیم که به‌سرعت دور می‌شد. با رفتن متجاوزان، مبل و صندلی‌های پشت در را کنار زدیم. در که باز شد، مقابل ما فقط آتش بود.

نجات معجزه‌آسای اهالی خانه‌ای در وکیل‌آباد مشهد از چنگ اغتشاشگران

اگر می‌ماندند زنده‌زنده می‌سوختند

خانواده یازده‌نفره بعد‌از رفتن آشوبگران نفسی کشیدند، اما همه‌چیز تمام نشده بود. دور‌تادور آنها را آتش گرفته بود. مصطفی تعریف می‌کند: از شدت حرارت صورت‌هایمان سرخ شده بود. سنگ‌های کف حیاط خلوت از حرارت ترک برداشته بود. آشوبگران به درختان حیاط خلوت هم رحم نکرده بودند.

ماندنشان جایز نبود. باید می‌رفتند که اگر می‌ماندند زنده‌زنده می‌سوختند. آقامصطفی تعریف می‌کند: آن لحظه به چیزی فکر نکردیم. فقط احساس کردیم داریم می‌سوزیم. در را که باز کردیم، من و سید‌رضا در‌حالی‌که هر کدام بچه‌های کوچک‌تر را زیر بغل گرفته بودیم، پای برهنه روی سنگ‌های داغ و پر از شیشه دوان‌دوان خود را به کوچه رساندیم. زن و بچه‌های بزرگ‌تر هم عقب ما آمدند.

کوچه خلوت بود؛ اما دو سر کوچه، غوغای آدم‌هایی بود که سر‌وصورت خود را پوشانده بودند. در آن وضع با چند بچه قد‌ونیم‌قد راه فراری نداشتیم. خدا خیلی به ما رحم کرد که یکی از همسایه‌ها که از روی پشت بام شاهد ماجرا‌ها بود با دیدن فرار ما، بلافاصله در خانه‌اش را باز کرد و به ما پناه داد.

فریادرسی ندیدیم

ما آن شب اوج بی‌پناهی و ناامنی را در این شهر دیدیم. تلفن‌ها قطع بود و فقط می‌شد شماره‌های اضطراری را گرفت. از لحظه‌ای که در اتاق پناه گرفتیم و هر آن بیم ورود متجاوزان به داخل خانه بود، گوشی به دست هر شماره انتظامی و اطلاعات حتی حرم امام‌رضا (ع) را گرفتیم و از وضعیتی که در آن گرفتار شده بودیم، گفتیم.

گفتیم خانه مسکونی است و طفل یک‌ساله و پیرزن هشتاد‌و‌هفت‌ساله بین ماست که بیماری قلبی دارد. گفتیم با قمه و اسلحه به خانه حمله شده و کوکتل‌مولوتف در دستشان است. گفتیم صدای تهدیدآمیزشان به بریدن سرهایمان را شنیده‌ایم، اما جواب‌ها عجیب و ناامیدکننده بود؛ «اجازه ورود نداریم»

حتی از ساعت ۹:۳۰ که خانه به زیر آتش رفت با خط‌های مختلف به آتش‌نشانی هم خبر دادیم، اما تا چند ساعت خبری از امدادرسانی برای خاموش‌کردن آتش نبود. حدود ساعت ۱۲ شب سه خودرو آتش‌نشانی آمد، اما بدون هیچ اقدامی برگشتند. در کمتر از پنج‌ساعت، تمام هست و نیستمان را از دست دادیم و زندگی‌مان خاکستر شد.»

موقوفاتی که پس از ۴ روز هنوز می‌سوخت

‌زمان تهیه این گزارش، یعنی چهارروز پس‌از واقعه، هنوز از زیرزمین این خانه دود بلند می‌شود و بوی دود، محوطه را پر کرده است. از تمام دارایی این خانه، اسکلت دو خودرو سوخته و تعدادی کتری و سماور دود‌گرفته مراسم روضه‌خوانی برجا مانده است و چندکتاب نیمه‌سوز.

خیلی از قدیمی‌های این محله، مجالس روضه‌خوانی دهه اول محرم و دهه فاطمیه پدر مرحوم این خاندان را خوب به خاطر دارند؛ تاجری که دار‌و‌ندارش را وقف امور خیر کرده بود و محرم‌ها برای امام‌حسین (ع) در حیاط همین خانه، روضه‌هایی با جمعیت بیش از هزارنفر برگزار می‌کرد وزمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، این خانه محل جمع‌آوری کمک‌های مردم برای جبهه بود.

سیدرضا در ادامه صحبت‌ها به دودی که از زیر‌زمین خانه بلند می‌شود، اشاره می‌کند و می‌گوید: مجلس روضه خانگی آبا و اجدادی ما بیش از ۱۵۰‌سال قدمت دارد. در زیرزمین این خانه، بیشتر از دویست‌فرش ماشینی و دستی وقفی نگهداری می‌شد؛ همچنین پرده‌نوشته‌ها و کتیبه‌های دست‌نویسی که قدمتی صدساله و شاید بیشتر داشت و اسباب و اثاثیه دیگر این مراسم که همه آنها خاکستر شد.

زندگی‌مان سوخت، دلمان بیشتر

«در این خانه بیش از ۴۵‌سال بی‌هیچ نام و نشانی مجلس عزای سید و سالار شهیدان به پا می‌شد. اگر خدام امام‌حسین (ع) از مهلکه چند شب قبل جان سالم به در بردند، بی‌شک به برکت نگاه صاحبان اصلی این خانه، بی‌بی‌فاطمه الزهرا (س)‌و امام حسین (ع) است.»

اینها را سیدرضا می‌گوید و ادامه می‌دهد: زندگی و دار‌وندارمان سوخت، اما چیزی که بیشتر دلمان را می‌سوزاند و قلبمان را به درد می‌آورد، حرف و حدیث‌هایی است که از گوشه‌وکنار می‌شنویم. اینکه خانه ما مقر نیرو‌های امنیتی بوده است، یا اینکه خانه فلان رجل سیاسی و دینی است یا ملک تصاحبی اول انقلاب و‌... بوده است، در‌حالی‌که پدربزرگ بنده کارخانه‌دار و آدم متمولی بوده، این زمین را پیش از انقلاب خریده و مهندس شهرستانی، شهردار اسبق شهر مشهد، بر ساخت آن نظارت داشته است. 

درباره نیرو‌های امنیتی هم که ادعا می‌شود در این خانه پناه داده‌ایم، پس آنها هنگام حمله، کجا بودند که حتی با مهاجمان مقابله نشد و درگیری ساده هم اتفاق نیفتاد؟! مهاجمان و آشوبگران از این در آمدند و از آن در صحیح و سالم رفتند، درحالی‌که هست و نیست این خانه را با مواد منفجره و کوکتل‌مولوتف به آتش کشیدند.

ما، خود مطالبه‌گر هستیم

سیدرضا و آقامصطفی هر دو تحصیلات عالی دارند و مدرس دانشگاه هستند. آنها از وضعیت روحی نامساعد همسر، فرزندان، مادر و مادربزرگ خانواده می‌گویند. از لکنت زبان بچه‌ها و ترس و استرسی که به جان اهل خانه افتاده است و حال و روز خراب امروزشان. از آوارگی و دربه‌دری که باعث شده هرخانواده به خانه فامیلی پناه ببرند، در‌حالی‌که همه مدارک هویتی و کارت‌های عابربانکشان در آتش سوخته است. آنها رنجیده‌اند. رنجیده از اینکه پنج‌روز از آن اتفاقات شوم می‌گذرد، اما هیچ‌کس از هیچ نهاد امنیتی و انتظامی به سراغشان نیامده است تا شرح واقعه کنند و تظلم بخواهند.

سیدرضا می‌گوید: هردو ما مدرس دانشگاه و حقوق‌بگیر هستیم و از وضعیت گرانی و تورم افسارگسیخته امروز جامعه سخت ناراضی و شاکی. چرا باید تاوان عملکرد ضعیف برخی مسئولان را که نتیجه‌اش نارضایتی عمومی و افتادن بهانه به دست دشمن برای برپایی آشوب و اغتشاش است، ما پس بدهیم؟ چرا باید دود این بی‌سیاستی‌ها به چشم ما برود؟ چرا باید دار‌وندار و سرمایه یک عمر چند خانواده، دود شود و مهم‌تر از آن، زخم‌های روحی و روانی وقایع و اتفاقات آن، کابوس امروز زن و فرزندان ما شود و خم به ابروی کسی نیاید؟

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.