به گزارش شهرآرانیوز، سریال «هزار و یک شب» یکی از تازهترین پروژههای پرهزینه شبکه نمایشخانگی است که با تکیه بر ترکیبی از بازیگران شناختهشده، طراحی تولید پرزرقوبرق و تبلیغات گسترده وارد رقابت فشرده پلتفرمها شد. این مجموعه از ابتدا با هدف جذب مخاطب انبوه و تثبیت جایگاه پلتفرم پخشکننده طراحی شد؛ مسیری که در سالهای اخیر به الگوی رایج شبکه نمایشخانگی تبدیل شده است.
نام برادران کیایی برای مخاطبان سینما و تلویزیون ایران ناآشنا نیست. مصطفی کیایی بهعنوان کارگردان و محسن کیایی بهعنوان بازیگر و فیلمنامهنویس، طی سالهای گذشته در پروژههای متعددی حضور داشتهاند و در آثار سینمایی خود، تجربههای نسبتاً موفقی در جذب مخاطب عام ثبت کردهاند.
مسیر حرفهای این دو برادر بیش از هر چیز بر ملودرام اجتماعی، روایتهای شخصیتمحور و ترکیب طنز تلخ با مسائل روز جامعه متمرکز بوده است. این رویکرد در سینما، بهدلیل محدودیت زمانی و ساختار فشرده روایت، اغلب به تمرکز بیشتر بر خط اصلی داستان منجر میشود. اما ورود جدی به قالب سریالهای بلند شبکه نمایشخانگی، معادله را تغییر میدهد.
سریالسازی نیازمند طراحی دقیق قوس شخصیتها، گسترش تدریجی بحرانها و حفظ منطق در پیوند میان قسمتهاست؛ موضوعی که حتی فیلمسازان باتجربه نیز در برخورد با آن دچار چالش میشوند. درباره برادران کیایی نیز میتوان گفت اگرچه نگاه اجتماعی و توانایی خلق موقعیتهای دراماتیک همچنان در آثارشان دیده میشود، اما در برخی پروژههای سریالی، انسجام روایی و عمق شخصیتپردازی قربانی ریتم تولید و فشار بازار شده است.
در واقع، مسئله اصلی نه کمبود تجربه و نه ضعف در شناخت مخاطب است؛ بلکه شرایط حاکم بر شبکه نمایشخانگی و رقابت شدید میان پلتفرمها باعث شده روند توسعه فیلمنامه، بازنویسی و اتاق فکر به حداقل برسد. نتیجه چنین فضایی، آثاری است که در ظاهر استانداردند، اما در لایه روایت و منطق داستانی، دچار افت میشوند.
آنچه «هزار و یک شب» را به یک نمونه قابل استناد در تحلیل وضعیت فعلی شبکه نمایشخانگی تبدیل میکند، شکاف آشکار میان سرمایهگذاری و خروجی نهایی است. در سالهای اخیر، افزایش تعداد پلتفرمها و رقابت بر سر جذب مشترک، باعث رشد کمّی تولیدات شده است. این افزایش کمّی، اگرچه در ظاهر نشانه رونق بازار است، اما در عمل به فشرده شدن زمان پیشتولید و کاهش فرصت پرداخت دقیق فیلمنامه انجامیده است.
در چنین شرایطی، پروژهها پیش از آنکه به بلوغ روایی برسند وارد مرحله تولید میشوند. نتیجه، شکلگیری داستانهایی است که بیشتر بر شوکهای مقطعی، سکانسهای بحثبرانگیز و حضور چهرههای شناختهشده متکیاند تا بر منطق روایی و شخصیتسازی تدریجی.
«هزار و یک شب» بهروشنی نشان میدهد که تکرار الگوهای ملودرامی بدون بازآفرینی خلاقانه، دیگر پاسخگوی مخاطب امروز نیست. مخاطبی که همزمان در معرض تولیدات سریالی خارجی با استانداردهای بالای روایت قرار دارد، بهسرعت ضعفهای ساختاری را تشخیص میدهد و ارتباط خود را با اثر قطع میکند.
از سوی دیگر، وابستگی بیش از حد برخی پروژهها به وایرال شدن در شبکههای اجتماعی، باعث تغییر اولویتهای تولید شده است. بهجای طراحی قوس دراماتیک برای شخصیتها، تمرکز بر خلق سکانسهای شوکآور یا دیالوگهای پرحاشیه قرار میگیرد؛ مسیری که در کوتاهمدت دیده شدن را تضمین میکند، اما در بلندمدت به تضعیف برند شبکه نمایشخانگی منجر میشود.
تجربه سریالهایی مانند «وحشی» نیز نشان میدهد حتی زمانی که بدنه اصلی روایت منسجمتر است، تصمیمهای عجولانه در جمعبندی داستان و پایانبندی میتواند اعتماد مخاطب را خدشهدار کند. این مسئله بهویژه برای سازندگانی مانند برادران کیایی که سابقه ارتباط موفق با تماشاگر دارند، یک هشدار جدی محسوب میشود.
اکنون شبکه نمایشخانگی بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازنگری در سیاستهای تولید است؛ بازنگریای که کیفیت فیلمنامه، اتاقهای فکر و زمان توسعه پروژه را به اولویت اصلی تبدیل کند. در غیر این صورت، حتی پرهزینهترین و پرستارهترین سریالها نیز نمیتوانند نقش ناجی این بازار را ایفا کنند.