مرضیه ترابی | شهرآرانیوز؛ با مرگ شاه تهماسب یکم در ۱۵ صفر سال ۹۸۱ قمری (سوم خرداد ۹۵۵ خورشیدی) و روی کار آمدن پسرش اسماعیل دوم، شیرازه امور به کل از هم پاشید. اسماعیل دوم که سالها مورد غضب پدر و محبوس در قلعه «قهقهه» بود، به یکباره خود را مالک همه چیز یافت و دست به اقداماتی زد که برخی از مورخان، آن را ناشی از جنون وی دانستهاند؛ چنانکه به کشتار وحشیانه برادران، برادرزادگان و مردان خاندان صفویه فرمان داد و به تقابل با مبانی اعتقادات دینی پرداخت.
او طی یک سال و سه ماه و ۱۹ روز حکومت، تنها دو سه نفر از افراد خانوادهاش را زنده گذاشت که برادرش «محمدمیرزا» و پسران او از آن جمله بودند. این کشتارها و رفتارهای خارج از عقلانیت، باعث درهمریختگی بیشتر اوضاع کشور شد. ضعف بر ارکان حکومت غلبه کرد و هر کدام از سرداران قزلباش به فکر سلطنت و تصاحب قدرت افتاد. این اقدامات از چشم «باب عالی» در اسلامبول (نام تاریخی استانبول) دور نمیماند.
عثمانیها که در دوره شاه تهماسب یکم و بر اساس قرارداد صلح «آماسیه» با دولت صفوی متارکه جنگ کردهبودند، به دنبال فرصتی برای عهدشکنی و هجوم دوباره به ایران میگشتند که شرایط بحرانی داخل کشور، پس از حکومت اسماعیل دوم، این بهانه و فرصت را به آنها داد.
به این ترتیب، دورانی در تاریخ ایران آغاز شد که در آن، مصیبت پشت مصیبت بر ایران و ایرانی فرود آمد، اما این حوادث تلخ و ناگوار، نتوانست اراده ایرانیان را برای عبور از پیچ تاریخی پیشرویشان سست کند و آنها، چنانکه روایت خواهیم کرد، توانستند با عزمی راسخ از سد مشکلات خود بگذرند.

با مرگ اسماعیل دوم (در ۱۳ رمضان ۹۸۵ قمری)، برادرش «محمدمیرزا» معروف به «محمد خدابنده» جای وی را گرفت. محمدخدابنده به دلیل ابتلا به آبله، تقریبا از نعمت بینایی محروم بود و از این رو، به اطرافیانش وابستگی زیادی داشت. او را باید حتی ضعیفتر از شاه سلطانحسین (آخرین فرمانروای صفویه) بدانیم. اختیار دربار وی، عملا به دست تعدادی از زنان حرمسرا و جمعی از سران قزلباش بود و این مسئله، جدال بر سر قدرت را افزایش میداد.
هر کدام از پسران وی، ابوطالبمیرزا، عباسمیرزا (شاه عباس یکم بعدی) و حمزهمیرزا طرفداران خودشان را داشتند که برای رسیدن به ولیعهدی تلاش میکردند. در همین زمان بود که سلطان مراد سوم، سلطان عثمانی، لشکری جرار را به فرماندهی «عثمانپاشا» به منطقه قفقاز فرستاد تا این ناحیه را از ایران جدا کند. خطر تجزیه، کشور را تهدید میکرد. حمزهمیرزا، پسر بزرگتر محمدخدابنده، با سپاهی قدرتمند به مقابله با عثمانیها شتافت.
آنها توانستند «عثمانپاشا» را موقتا عقب برانند، اما سپاه بیانگیزه، قادر به حفظ دستاوردهایش نبود. «عثمانپاشا» موقتا عقب نشست، ولی اندکی بعد با اطلاع از وضعیت ارتش ایران، دوباره به آذربایجان تاخت و شهرها را یکی بعد از دیگری به تصرف درآورد. حمزهمیرزا که قادر به مقاومت نبود، عقب نشست و به این ترتیب، سد مستحکم سپاهیان ایران، شکسته شد و لشکر عثمانی بر آذربایجان مسلط شد و دست به تثبیت موقعیت خود در این منطقه زد.

آذربایجان از دیرباز بخشی جدانشدنی از خاک ایران بودهاست، اقوام حاضر در این خطه، صرفنظر از زبانی که با آن تکلم میکنند، ایرانیانی اصیل و آزادهاند. واقعیت آن است که بخش عمده اقوام حاضر در شرق آناتولی نیز، ایران را سرزمین مادری خود میدانستند؛ آنها از نظر فرهنگی هم، با ایرانیان اشتراکات فراوانی داشته و دارند.
بنابراین، تسلط عثمانیها که باعث جدایی این مردم از سرزمین مادری میشد، به هیچوجه برای آذربایجانیها پذیرفته نبود. طبق گزارش روانشاد دکتر عبدالحسین زرینکوب در کتاب «روزگاران»، عثمانپاشا بعد از تسلط بر آذربایجان، حدود دو سال در این منطقه ماند تا نفوذ عثمانیها را تثبیت کند. معنای این گزارش تاریخی آن است که تلاش برای نابود کردن ساختارهای عقیدتی و فرهنگی مردم این خطه نیز، آغاز شدهبود. با این حال، مقاومتها در برابر این اقدامات، به صورت سخت و نرم به جریان افتاد.
مردم از پذیرش قدرت عثمانی و پرداخت مالیات سر باز میزدند و مبارزات زیرزمینی با میدانداری علمای شیعه بالا گرفت. در خلأ نبود نیروهای رزمی صفوی، جوانان آذربایجانی جامه رزم پوشیدند و به میدان آمدند. روزی نبود که در گوشه و کنار این منطقه، از اردبیل تا ابهر، سراب و خوی، درگیریهای پراکنده وجود نداشتهباشد. این مبارزات مداوم، باعث فرسایش شدید نیروهای عثمانی میشد و آنها را در برابر حملات ارتش ایران آسیبپذیر میکرد.
عثمانپاشا بعد از دو سال جنگهای پراکنده با مردم، بالاخره نتوانست آنها را وادار به تمکین در برابر ارتش عثمانی و تن دادن به ملیت جدید کند. به همین دلیل، ناچار شد به پشت مرزهایی که در قرارداد آماسیه تعیین شدهبود، بازگردد. حمزهمیرزا با استفاده از این فرصت، با بقایای نیروهایی که در اختیار داشت به آذربایجان آمد و اداره امور را به دست گرفت.

مقاومت آذربایجانیها در برابر ارتش بیگانه، تنها به این دوره محدود نشد. تداوم نزاع در میان خاندان صفویه، قتل حمزهمیرزا توسط تعدادی از درباریان و تلاش آنها برای به قدرت رساندن ابوطالبمیرزا، شرایط را به قدری بغرنج کرد که عملا زمام امور آذربایجان از کف حکومت صفوی بیرون رفت و این خطه، دوباره بدون مدافع باقی ماند. عثمانیها با سوءاستفاده از این موقعیت، دوباره از مرزهای ایران عبور کردند و اینبار توانستند بخش زیادی از مناطق غربی را به ضمیمه آذربایجان، اشغال کنند.
از این زمان، به مدت ۱۰ سال، منطقه در اشغال دشمن باقیماند، اما مقاومت به پایان نرسید. عثمانیها که بنای بدرفتاری با آذربایجانیها را گذاشتهبودند، کوشیدند با استفاده از سیاست مشت آهنین، آنها را مقهور قدرت خود کنند، اما هر چه فشار و سختگیری بیشتر میشد، نتیجه عکس میداد. در همین ایام و در حوالی رود ارس، قیامی سخت برپا شد که چیزی نمانده بود بر اثر آن، دشمن به کلی از ایران اخراج شود.
ارتش عثمانی که به سلاح آتشین مجهز بود، با استفاده از کشتار گسترده و خشونت بیحد، قیام را سرکوب کرد، اما عثمانیها دانستند که در صورت حرکت ارتش ایران به سمت آذربایجان، عملا جایگاهی برای دفاع از موقعیت و منافع خود نخواهند داشت. در این دوره، اهالی آذربایجان، بارها و بارها به دربار صفوی پیغام فرستادند و خواستار نجات خود از دست دشمن شدند. اما شرایط برای حمله فراهم نبود؛ در شرق ازبکان به غارتگری مشغول بودند و پرتغالیها در جنوب، سواحل را در تصرف داشتند.
شاه عباس یکم، پس از تهیه تدارکات لازم، با هجومی قدرتمندانه ابتدا ازبکان را در محرم سال ۱۰۰۶ قمری (شهریور ۹۷۶ خورشیدی) از حریم خراسان راند و دستور بازسازی گسترده این خطه و به ویژه شهر مشهد و به خصوص حرم مطهر رضوی را صادر کرد. پس از آن در ۱۰۰۹ قمری (۹۷۹ خورشیدی)، ا... وردیخان (سپهسالار مشهور صفوی) را به جنوب فرستاد و پرتغالیها را از سواحل شمالی خلیج فارس بیرون کرد. در همین دوره بود که ارتش ایران به سلاح گرم مجهز شد و قابلیت هجوم و تقابل مؤثر با عثمانیها را یافت.
حرکت سپاه ایران به سمت غرب، در سکوت کامل اطلاعاتی انجام شد. شاه عباس یکم چنین شایع کرد که قصد حرکت به سمت شیراز را دارد. اما مسیر خود را به سوی قزوین کج کرد و از این شهر، با حرکتی برقآسا به سوی آذربایجان رفت. با ورود ارتش ایران به آذربایجان، شهرها یکی بعد از دیگری آزاد شد.
مردم که با حضور سربازان ایرانی جانی دوباره پیدا کردهبودند، به میدان آمدند و دروازه بسیاری از این شهرها، توسط مردم به روی سپاه ایران گشوده شد. عثمانیها فرصت مقابله چندانی پیدا نکردند. در ۱۵ جمادیالاول سال ۱۰۱۱ قمری (۹ آبان ۹۸۱ خورشیدی)، سپاه ایران در میان استقبال پرشور مردم، وارد تبریز شد.
شاه عباس یکم که فرماندهی قشون را در آذربایجان عهدهدار بود، به ا... وردیخان هم دستور داد که از جنوب به حدود خوزستان و لرستان بتازد و راه خود را به سوی بغداد هموار کند؛ به این ترتیب، ارتش ایران از موضع دفاعی در درون خاک سرزمینی، به موضع هجومی در خاک عثمانی تغییر وضعیت داد. در این بین، عثمانیها خواستند پیشدستی کنند و ضمن یک حمله سریع، میان دو بخش از سپاه ایران جدایی بیندازند. «اوزون احمد»، سردار لشکر عثمانی بیمحابا تا همدان پیش آمد، اما مردم منطقه دست به مقاومتی سخت و سنگین زدند.
این مقاومت باعث زمینگیر شدن سپاهیان عثمانی شد. عثمانیها در حال جنگ و گریز با مردم بودند که سپاه ایران، برقآسا از چپ و راست بر آنان هجوم آورد و بعد از تار و مار کردن لشکر عثمانی، «اوزون احمد» را به اسارت درآورد و او را دستبسته به تبریز فرستاد.
سلطان عثمانی که از پیروزیهای پیاپی ایرانیان سخت برآشفته بود، «جُغالاوغلی»، سردار مشهور و سفّاک خود را با لشکری ۱۰۰ هزار نفره، مرکب از هزاران «ینگیچری» (تفنگچیان نخبه و آموزش دیده ارتش عثمانی) روانه آذربایجان کرد.
سپاه ایران با تسلط اطلاعاتی بر شرق آناتولی، از این لشکرکشی آگاه شد و شاه عباس یکم، ا... وردیخان را در رأس قشونی مرکب از ۶۰ هزار سرباز به پیشواز عثمانیها فرستاد. ایرانیان پیش از ورود ارتش عثمانی بر منطقه «وان» مسلط شدند و مواضع خود را برای رودررویی با دشمن مستحکم کردند. به این ترتیب، نبرد نهایی برای تعیین پیروزی قطعی، در نزدیکی دریاچه وان به وقوع پیوست.
مرحوم استاد عباس اقبال آشتیانی در کتاب ارزشمند «تاریخ ایران پس از اسلام»، درباره این نبرد سرنوشتساز مینویسد: «شاه عباس در این جنگ تدبیری کرد به این معنی که سپاهیان خود را به دو دسته منقسم ساخت. ابتدا دستهای از سواران خود را به حمله سخت به لشکر جُغالاوغلی واداشت.
تُرکان به این خیال که قسمت مهم سپاه ایران همین حملهکنندگانند، توجه عمده خود را به سمت آنها معطوف کردند و، چون جنگ به این شکل درگرفت، سپاه عمده شاه که منتظر چنین فرصتی بودند بر سر تُرکان ریختند و در این معرکه قریب بیست هزار تن از اردوی عثمانی به قتل رسید و جغالاوغلی گریخت و کمی بعد از غصه مُرد.»
پیروزی ایران در این جنگ، شاهکاری نظامی بود که در ۲۴ جمادیالثانی سال ۱۰۱۳ قمری (۲۷ آبان ۹۸۳ خورشیدی) رقم خورد. بعد از این پیروزی راهبردی، دیگر چیزی جلودار سپاهیان ایران نبود؛ به دنبال این پیروزی، گنجه، تفلیس، باکو، دربند، شروان، شماخی، دیاربکر و موصل نیز، به دست ارتش ایران آزاد شد و ضربشست ایرانیان تا مدتها در خاطر دشمن باقی ماند.

نکته مهمی که باید درباره این پیروزیهای پیاپی و درخشان مدنظر قرار دهیم، نقش مردم در تحقق آنهاست. بیتردید ایراندوستی و وطنخواهی اهالی آذربایجان و خطه غرب، در پیشرفت سریع ارتش ایران نقشی راهبردی و مهم داشت. مردمان نواحی اشغال شده، برای الحاق دوباره به سرزمین مادری بیتابی میکردند و به همین دلیل، دست به اقدامات مؤثر ایذایی و اطلاعاتی برای هموار شدن مسیر حمله ارتش ایران زدند. پیروزی سال ۹۸۳ خورشیدی، یکی از برگهای زرین تاریخ دفاع ایرانیان از ناموس وطن است.