پیشگویی محافظ امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی درباره شهادتش

  • کد خبر: ۳۹۹۳۵۰
  • ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۲
پیشگویی محافظ امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی درباره شهادتش
مردانی هم هستند که نامشان در صورت‌جلسه‌ها نمی‌آید؛ کسانی که مأموریتشان دیده نشدن است، اما امنیت جلسه به حضورشان گره خورده است. چند قدم آن‌طرف‌تر از امیر سرلشکر سیدعبدالرحیم موسوی، یکی از همین مردان ایستاده است؛ «مهدی رحمانی»، محافظ فرمانده.

به گزارش شهرآرانیوز، ساعت ده دقیقه مانده به ده صبحِ روز شنبه، نهم اسفندماه. در همان حوالی در بیت رهبری جلسه‌ای در حال برگزاری است؛ نشستی در سطح عالی با حضور امام شهید، فرماندهان و مسئولان ارشد کشور. فضای ساختمان آرام است؛ آرامشی که پشت آن مسئولیت‌های بزرگ ایستاده‌اند.

در چنین نشست‌هایی، مردانی هم هستند که نامشان در صورت‌جلسه‌ها نمی‌آید؛ کسانی که مأموریتشان دیده نشدن است، اما امنیت جلسه به حضورشان گره خورده است. چند قدم آن‌طرف‌تر از امیر سرلشکر سیدعبدالرحیم موسوی، یکی از همین مردان ایستاده است؛ «مهدی رحمانی»، محافظ فرمانده.

آقا مهدی سی‌وهفت سال دارد و حدود سه ماه است مأموریت حفاظت از امیر موسوی را بر عهده گرفته. مثل همیشه بی‌صدا در جای خودش ایستاده؛ دقیق، مراقب، آماده. محافظ‌ها عادت دارند در سایه بمانند؛ کسی قرار نیست به آنها توجه کند.

عقربه‌های ساعت به ۱۰ نزدیک می‌شوند. ۱۰ دقیقه مانده و ناگهان صبح تهران با صدایی مهیب شکافته می‌شود. موشک‌ها به ساختمان اصابت می‌کنند؛ بعد‌ها گفته می‌شود از نوع سنگرشکن بوده‌اند. در چند ثانیه همه‌چیز به هم می‌ریزد؛ دود، صدا، فشار انفجار و در همان لحظه‌ها، مهدی رحمانی در حالی که در مأموریت محافظتی‌اش ایستاده بود، به شهادت می‌رسد.

اما داستان مهدی رحمانی خیلی پیش‌تر از آن ۱۰ دقیقه مانده به ۱۰ صبح آغاز شده بود.

پسری که همیشه لبخند می‌زد

«معصومه رحمانی» خواهرش وقتی شروع به حرف زدن می‌کند، صدایش آرام است؛ از آن صدا‌هایی که انگار هر جمله‌اش از میان سال‌ها خاطره عبور کرده تا به زبان برسد. وقتی از فاصله سنی‌شان می‌پرسم، مکث کوتاهی می‌کند و می‌گوید: «من شانزده سال از مهدی بزرگ‌ترم… در واقع من بزرگش کردم.»

آقا مهدی بیستم تیرماه سال ۱۳۶۷ به دنیا آمد؛ پسر کوچک یک خانواده پنج‌فرزندی. سه خواهر و دو برادر. در آن خانه، مهدی همیشه «کوچیکه» بود؛ همان برادری که خواهر بزرگ‌تر هنوز تصویرش را با همان لبخند همیشگی به یاد می‌آورد.‌

می‌گوید اگر عکس‌هایش را کنار هم بگذارید، یک چیز در همه‌شان مشترک است: «لبخند… هیچ‌وقت از لبش نمی‌افتاد.» البته آن لبخند فقط برای دوربین نبود؛ بخشی از وجودش بود.

پسری که مسجد خانه دومش بود

از همان بچگی حال‌وهوای خاصی داشت. مسجد برایش جایی بود که دلش آنجا آرام می‌گرفت. خواهرش می‌افزاید: «خیلی به مسجد علاقه داشت. اذان می‌گفت، مکبر بود، در جلسات قرآن شرکت می‌کرد.» لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «در همان سن کم خیلی سوره‌های قرآن را حفظ کرده بود.»

با این حال در خانه آرام و کم‌حرف بود. خواهرش با اطمینان می‌گوید: «خدا شاهده… تا حالا ندیدم حرف بدی از دهنش بیرون بیاد.»، اما آرام بودنش به معنی بی‌تفاوت بودن نبود. اگر کسی کاری داشت، مهدی از آن آدم‌هایی بود که بی‌سروصدا جلو می‌رفت. «همسایه‌ها اگر کاری داشتن، زنگ می‌زدن مهدی… اصلاً نمی‌توانست نه بگوید.»

یک جمله کوتاه که مسیر زندگی‌اش را مشخص کرد

سال‌ها گذشت و مهدی بزرگ‌تر شد، اما همان روحیه در او باقی ماند. وقتی دیپلم گرفت، تصمیمی گرفت که مدتی آن را از خانواده پنهان نگه داشت. کارهایش را انجام داده بود و مسیرش را انتخاب کرده بود. بعد یک روز موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت.

وقتی پرسیدند چرا این راه را انتخاب کرده، جوابش خیلی ساده بود: «به خاطر عشق به رهبری.» خواهرش می‌گوید: «وقتی این جمله را گفت، واقعاً از ته دلش گفت؛ چون عاشق رهبر و کشورش بود.»

مردی که در سایه کار می‌کرد

آقا مهدی سال‌ها در حوزه حفاظت فعالیت کرد. مدتی محافظ محمد مخبر بود و بعد مأموریت تازه‌ای گرفت؛ حدود سه ماه قبل از شهادتش محافظ امیر سرلشکر موسوی شد. خانواده‌اش، اما از جزئیات کارش زیاد خبر نداشتند. فقط می‌دانستند کارش حساس است و گاهی مأموریت‌های مهمی دارد.

با این وجود در زندگی شخصی، اما همان مهدی مهربان خانه بود. سیزده سال از ازدواجش می‌گذشت و یک پسر به نام «محمد سبحان» دارد؛ پسر ده‌ساله‌ای که حالا باید بدون پدر بزرگ شود.

سه سال پیاده‌روی اربعین و یک آرزو

معصومه خانم از علاقه‌های مذهبی آقا مهدی هم حرف می‌زند؛ از چیز‌هایی که بخش جدانشدنی زندگی‌اش بود. می‌افزاید: «مهدی خیلی هیئتی بود. دوستان هیئتی زیادی داشت و خودش هم همیشه در کار‌های هیئت کمک می‌کرد؛ از آماده کردن غذا و نذورات گرفته تا هر کاری که لازم بود.»

به گفته او، این حال‌وهوا فقط محدود به هیئت‌ها نبود و در خانه خودشان هم ادامه داشت. «خیلی وقت‌ها در منزل خودشان برای دهه محرم نذری می‌دادند و در برنامه‌های هیئت‌ها شرکت می‌کردند.»

خواهرش بعد از مکثی کوتاه از یکی از آرزو‌های قدیمی برادرش می‌گوید؛ آرزویی که چند سالی بود برایش تلاش می‌کرد. «مهدی خیلی پیاده‌روی اربعین را دوست داشت. حدود سه سال بود که با همسر و فرزندش برای پیاده‌روی اربعین می‌رفتند. برای اینکه بتواند این سفر را برود خیلی تلاش کرده بود تا از اداره اجازه بگیرد، خیلی آرزوی زیارت کربلا را داشت. امسال هم که برای اربعین رفته بود، از امام حسین (ع) خواسته بود اگر لایق است، شهادت نصیبش شود.»

وقتی پسر کوچک خانواده تکیه‌گاه پدر شد

چند ماه قبل از شهادتش تصمیمی گرفت که برای خانواده معنای زیادی داشت. مادرشان سه سال قبل از دنیا رفته بود و پدر تنها مانده بود. برای همین خانه‌اش را به نزدیکی خانه پدر منتقل کرد و طبقه بالای همان خانه ساکن شد. خواهرش می‌گوید: «می‌گفت بابا تنهاست… باید حواسم بهش باشه.» پسر کوچک خانواده حالا شده بود تکیه‌گاه پدر.

جمله‌ای که یک ماه بعد معنا پیدا کرد

با این حال گاهی حرف‌هایی می‌زد که بعد‌ها برای خانواده معنای دیگری پیدا کرد. حدود یک ماه قبل از شهادتش به مادر همسرش گفته بود: «اگر جنگ بشه… ما جزو اولین شهدا هستیم.» آن روز شاید این جمله فقط یک حرف معمولی به نظر می‌رسید. اما صبح آن شنبه، وقتی خبر‌ها آرام‌آرام پخش شد، همان جمله دوباره در ذهن خانواده زنده شد.

از ۱۰ دقیقه مانده به ۱۰ تا آغاز یک نگرانی

از ساعت ده دقیقه به ده به بعد، نگرانی‌ها شروع شد. تماس‌ها پشت سر هم گرفته می‌شد، اما تلفن آقا مهدی در دسترس نبود. هرچه بیشتر زنگ می‌زدند، دلواپسی بیشتر می‌شد. همکارانش می‌گفتند حالش خوب است. حتی یکی از فرماندهان به همسرش گفته بود: «فردا سالم تحویلش می‌گیری.».

اما دل خانواده آرام نمی‌شد. به اداره‌اش رفتند. از نگهبان پرسیدند. مرد با خونسردی گفت: «اینجا آمبولانسی می‌بینید؟ اتفاقی افتاده؟ همه در جای امن هستند.» خانواده با همان امید لرزان به خانه برگشتند.

وقتی خبر را نمی‌گویند، اما همه‌چیز معلوم است

شب، دو نفر از همکاران مهدی به خانه آمدند. گفتند با خانواده کار دارند. پدر و همسرش پایین رفتند. گفتند: «مهدی سلام رسونده… گفته حالم خوبه.»، اما همسرش همان لحظه چیزی را فهمیده بود؛ شاید از سکوت‌ها، شاید از نگاه‌هایی که بیش از حد جدی بود. خواهرش آرام می‌گوید: «همونجا تا حدودی فهمیده بود.»

لحظه‌ای که همه‌چیز روشن شد

صبح روز بعد، تلویزیون روشن بود. دعای سحر پخش می‌شد و چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خبر اعلام شد؛ خبر شهادت قائد امت، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای. خواهرش می‌گوید همان لحظه همه‌چیز برایش روشن شد. «همونجا زدم تو سر خودم… گفتم مهدی ما هم پر کشید.» ساعت هفت صبح تماس رسمی رسید و خبر قطعی شد: مهدی رحمانی، محافظ امیر سرلشکر موسوی، در همان حمله صبح شنبه به شهادت رسیده بود.

آرام گرفتن کنار شهید ابراهیم هادی

برای محل دفنش ابتدا قطعه ۴۲ بهشت زهرا در نظر گرفته شده بود. اما با درخواست همسرش، جای دیگری انتخاب شد؛ جایی در همان بهشت زهرا که تنها دو ردیف با مزار شهید ابراهیم هادی در قطعه ۲۶ فاصله دارد.

وقتی از خواهرش می‌پرسم حالا بیش از همه چه تصویری از مهدی در ذهنش مانده، بدون مکث جواب می‌دهد: لبخندش. همان لبخندی که می‌گوید هیچ‌وقت از صورتش نمی‌رفت. بعد کمی سکوت می‌کند و آرام می‌گوید: «اگر غیر از شهادت چیزی نصیبش می‌شد… تعجب می‌کردم. چون شهادت لیاقت هر کسی نیست.»

و بعد با صدایی که هم افتخار در آن هست و هم دلتنگی، ادامه می‌دهد: «مهدی ما مایه افتخارمونه… افتخار کشورمونه… افتخار مردممونه…»

منبع: فارس

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.