امسال را هم هرطوری بود، به پایان رساندیم. با همه روزهای بد و خوبی که داشت و چه سالی بود این ۱۴۰۴ و چهها که ندیدیم در این سیصدوشصتوچندروز. چه جانهای عزیزی که جا گذاشتیمشان در روزهای این سال کهنه و چه خاطرههایی که ثبتشان کردیم در برگههای تقویم امسال.
شاهد بودیم و شهید دادیم و رنج کشیدیم و جنگیدیم و حالا، حالا نوروز دارد میآید و دوباره سروکله ماهیها و تنگها و سبزهها و سمنو در پیادهروها، پیدا شده است و چه استعارهای است در این نوشدن و رخت نو بر تن کردن. یعنی رشد کردهایم و رشید شدهایم، یعنی جوانه زدهایم و جان گرفتهایم، یعنی قد کشیدهایم و قامت استوار کردهایم.
سرگذشت غریبی داریم ما، ما میشکنیم، اما مستحکمتر میشویم، بریده میشویم، اما دوباره میپیوندیم و از رنجی که میبریم، سنگی بر گور گذشته میگذاریم و میگذریم... که فرمود انسان را در رنج آفریدیم، و کدام بنمایه است که همچون رنج، به ما که انسانیم، به ما که انسان ماندهایم، معنا بدهد؟ رنج، ما را رنجور نمیکند، امیدوارمان نگاه میدارد، و امید، آتش است، گرم میکند دست و دل آدم را، که زمزمه میکند زیر گوش آدم که تمام میشود این زمهریر زمستان، و از آن سوی افقهای ابری، آفتاب است که سرانجام میزند.
امید، یعنی بهار خواهد شد و باران خواهد بارید و این درخت خشکیده، برگ و بار تازه خواهد کرد. نوروز، همینها را نوید میدهد، هزارههاست که همینها را نوید میدهد. نوروز، همان امید است، یعنی ما میمانیم و این تقویمهای کهنه تمام میشوند، ما میمانیم و روزگارِ رنج سرانجام بهسرمیرسد.
ما ماندگاریم، و ادامه خواهیم یافت. سیمرغیم ما، که جاودانه، بر بلندای البرزِ امیدواری، آشیانه کردهایم، عنقاییم در قله قافِ رنجِ تجردمان، ما ققنوسیم که باید بسوزیم تا دوباره از نو، زاده شویم. نوروز، گرامیداشت همین تولد همیشگی است، همین نوزادگیهای مکرر. سلام بر سال نو، که سرآغاز سِفر پیدایش دوباره ماست.