میناب در آغوش امن امام رضا (ع) | در سفر زیارتی خانواده‌های شهدای میناب به مشهد، جای ۱۶۸ شهیدشان خالی بود

  • کد خبر: ۴۰۹۸۳۹
  • ۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۱
میناب در آغوش امن امام رضا (ع) | در سفر زیارتی خانواده‌های شهدای میناب به مشهد، جای ۱۶۸ شهیدشان خالی بود
آدم‌ها همه‌جای دنیا، هر وقت از کویر تفتیده زندگی به ستوه می‌آیند و خسته می‌شوند، از هر نقطه جغرافیایی که باشند، راهشان را کج می‌کنند سمت مشهد و یکراست می‌روند حرم امام رضا (ع)؛ سمت پنجره‌ای که امن‌ترین نقطه جهان است.

به گزارش شهرآرانیوز؛ جنگ بی‌هوا شروع شد و شوکه‌کننده. اول صبح نهمین روز ماه مبارک رمضان، خبر بمباران تهران به تحریریه ما هم رسید. وسط کار، همه‌چیز را رها کردیم، نشستیم به حرف زدن. داشتیم با همکاران می‌گفتیم خیلی حیف است که توی شهر بمب بخورد؛ شهر پر از پنجره‌های کوچک و بزرگ، پر از آدم، پر از قلب‌های زندگی‌خیز. شهر برای نفس کشیدن است، نه بمباران.

به ظهر نرسیده، خبر دادند میناب را زده‌اند. میناب نه، مدرسه بچه‌های سبزه و شیرین و موفرفری جنوب را... خبر مثل آواری روی سرمان ریخت و راه نفس‌کشیدنمان را بست. دیگر دست‌ودلمان به کار نمی‌رفت. خوبی شهر ما این است که هروقت دلمان از چیزی و کسی بگیرد، راهمان را کج می‌کنیم سمت حرم. اصلا نقل من یک نفر نیست ها! 

آدم‌ها همه‌جای دنیا، هر وقت از کویر تفتیده زندگی به ستوه می‌آیند و خسته می‌شوند، از هر نقطه جغرافیایی که باشند، راهشان را کج می‌کنند سمت مشهد و یکراست می‌روند حرم؛ سمت پنجره‌ای که امن‌ترین نقطه جهان است و سرشان را تکیه می‌دهند به شعاع و نقطه‌های نورانی‌اش و حالا درست همین نقطه‌ایم؛ صحن انقلاب، روبه‌روی گنبد طلایی که انعکاس نورش می‌نشیند توی چشم پدر و مادران داغ‌دیده میناب که هنوز سیاهشان را از تن بیرون نیاورده‌اند. 

چند روز میهمان امام رضا (ع) بودند و روز جمعه با بدرقه مردم به شهر خودشان برگشتند. نمی‌دانم زیارت‌چندمی هستند؟ اصلا این‌بار اذن دخول را خوانده‌اند یا حوصله‌شان نکشیده و راهشان را از ورودی‌ها کشیده‌اند به‌سمت صحن انقلاب. اولش نبوده‌ام تا ببینم با این داغ تازه چطور به حضرت سلام کرده‌اند، گلایه‌ای هم پای سلام کردنشان بوده یا نه؟

من هم مُردم

جمعیت بزرگی از جنوبی ها، میهمان امام رضا (ع) هستند که برای تسلی گرفتن آمده‌اند. مادری شاخه گلی را سر دست گرفته است و رمق حرف زدن ندارد. مادر جوان دیگری انگار هنوز دارد کابوس می‌بیند. می‌گوید: «هیچ مادر و پدری، سفر کردن بدون جگرگوشه اش را دوست ندارد. اصلا مسافرت این طوری نمی‌چسبد.

ما همه جا با هم بودیم؛ عادت نداریم بدون هم جایی برویم.» مادر دیگری هم لابه لای این جمعیت هست که معنی انتظار را توی سه روز و سه شبی که در بیمارستان منتظر پیدا شدن نشانی از پسرش بود، فهمید. حالا وقتی نام انتظار می‌آید، می‌داند آن پیکر بی سری که رکابی سفید به تن داشت، سپهر او بود؛ سپهر کریمی، دانش آموز پایه چهارم. 

بین هرچندنفر، یکی از مادران خودش را معرفی می‌کند. راضیه درویش، مادر سپهر، یکی از آن هاست. می‌گوید: «پیدا شدن همان رکابی هم غنیمت بود! زانو زدم روی زمین و بدن سوخته پسرم را به بغل کشیدم و از همان لحظه من مُردم، با این تفاوت که سپهر را به خاک سپردند، من را نه... اینکه راه می‌روم و حرف می‌زنم، دست یک نفر دیگر است.»

این عبارت‌ها با دل آدم چه‌ می‌کند؟ خانواده‌ها کنارهم ایستاده‌اند و جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را ندارم. گاه تماشایشان می‌کنم و گاه هم به هوای سلام وعلیک و خوشامد گویی کوتاهی، سر صحبت را باز‌ می‌کنم، اما می‌مانم چه بپرسم و چطور بپرسم. آن روز بچه‌های مدرسه شجره طیبه میناب چه حالی داشتند؟ توی حیاط مدرسه راه می‌رفتند و بازی می‌کردند یا کیفشان را روی دوش انداخته و منتظر بودند که برگردند خانه، عروسک بازی کنند؟ اصلا عقلشان به این قد می‌داد که بدانند جنگ یعنی چه و دشمن، چه کسی است و این آشوب از کجای دنیا به آن‌ها رسیده است؟

قربان جان فدایی ات مادر!

وای که این روایت، برای گریه کردن، روضه نمی‌خواهد! کافی است مادر فادیا بین یک جمع صدنفره بلند شود و بگوید: «دخترم را که به خاک سپردیم، چندروزی بود که نه ساله شده بود. به سن تکلیف رسیده بود. گفتمش نترسی عزیز دل مادر! خانه نو مبارکت! گفتم دخترم دهان روزه است، سردش شده. پتوی صورتی اش را بیاورید. زیر سرش بالش بگذارید. بدخواب است، غلت نزند دخترم...»

مادر فادیا بریده بریده حرف می‌زند و اشک می‌ریزد. حواسم پرت لبخند دخترک توی تصویر دست مادر می‌شود. زنده زنده است؛ انگار که روبه رویم ایستاده. تازه مو‌های مشکی اش را روبان قرمز بسته و مقنعه را انداخته است روی سرش و کوله را روی دوشش. یک لنگه جوراب را توی مسیر رفتن به سرویس مدرسه، پا می‌کند؛ همین قدر بازیگوش و شیطان با لبخندی که از روی لبش نمی‌افتد.

مثل هر روز برای مادر بوسه می‌فرستد و چندبار خداحافظی می‌کند. مادر همه این‌ها را بریده بریده تعریف می‌کند و خاطره‌های دیگر از زندگی کوتاه دخترش. بین همه آن لحن پر از بغض و گریه، این عبارت توی گوشم صدا می‌کند: «فادیا یعنی فداکننده؛ قربان دخترک قشنگم که جانش را فدا کرد!»

داداش‌ها باهم رفتند

اینجا حرم است و چند قدم مانده به صحن انقلاب و پنجره فولاد آقا (ع). هوای ابریِ غروب است و خانواده‌های شهدای میناب، شاخه‌های گل و عکس‌ها را سر دست گرفته‌اند. همین طوری اش هم چشم هایم کم سو شده است و‌ نمی‌بیند؛ حالا که اشک و بغض قاتی هم شده و کلافه‌ام کرده‌اند، هی چشم هایم را ریز می‌کنم تا بین این همه شلوغی حداقل بتوانم نام شهدا را یادداشت بردارم.

دست بعضی‌ها تصویر دو کودک است و چهره تکیده و شکسته مادری که‌ نمی‌تواند حرف بزند. سرش را تکیه داده به گوشه‌ای و‌ می‌گوید: «من را از حرف زدن معاف کنید؛ می‌شود؟» همین قدر مهربان و مظلوم. دلم ریش می‌شود. بین عکس محمدعلی کریانی پاک و برادرش، نمی‌توانم تشخیص بدهم کدام یکی بزرگ‌تر است. یکی از آدم‌های همان حوالی می‌گوید: «کلاس اولی و سومی بودند. داداش‌ها ازهم جدا نمی‌شدند. وقت رفتن از دنیا هم کنار هم بودند».

هر چیزی ترمیم می‌شود جز قلب آدم‌ها

دارم آدم‌ها را برانداز‌ می‌کنم تا نفر بعدی را برای ادامه دادن روایتمان پیدا کنم. زن‌ها و مرد‌ها در دو دسته جدا ازهم ایستاده‌اند. عکس کودکانشان را نشان آقا (ع) می‌دهند. حتما دارند درددل می‌کنند و‌ می‌گویند وجب به وجب قدکشیدن جگرگوشه‎هایشان را اندازه گرفته و برای عروسی و دامادی شان، نقشه کشیده بودند و وقت رفتنشان نبوده است.

یکی از آن بین، چیزی می‌گوید؛ همان عبارتی که قبلا هم شنیده بودم: «دختران کلاس سومی ما تازه به سن تکلیف رسیده بودند و دهان روزه به شهادت رسیدند.»

نگاهم بین عکس‌ها می‌چرخد. کنار برخی والدین می‌نشینم به حرف زدن. بعضی‌ها خواهر شهیدند، عمه شهید، مادربزرگ و... فرقی نمی‌کند. هر کلام و عبارتی که از دهانشان بیرون می‌آید، منقلبم می‌کند. دارم به این فکر می‌کنم دستی که النگوی طلا دارد و از یک دختر سبزچشم و ابرومشکی جنوبی به جا مانده، با دل پدر و مادرش چه کرده است.

راست گفته‌اند هر چیزی را‌ می‌توان بند زد و درست کرد جز قلب آدم ها. خرابی‌ها درست می‌شود. آن‌ها که با آجرند، با سیمان هستند و با هرچه ساخته شده‌اند، دوباره یک روز آباد می‌شوند. اما تراژدی کودک کشی را چه کسی از ذهن‌ها می‌تواند پاک کند؟

صدیقه کرم کیش، مادر سورنا حسینی، می‌گوید: «قربان قدوبالای قشنگت مادر! می‌گفتی عکسم را بگذارید کنار عکس سردار سلیمانی؛ مگر هفت سال بیشتر داشتی مادر که این قدر فهمیده بودی؟» تعریف می‌کند: «سورنا هفت ماهه بود که سردار، شهید شد. سه چهارسالگی اش که‌ می‌رفتیم نمازجمعه، به عکس رهبر شهیدمان و سردار، سلام نظامی می‌داد. یادم است یک روز گفت "مامان! عکسم را کنار عکس سردار می‌گذاری، من هم قهرمان شوم؟ " قربان قهرمان هفت ساله و کوچکم بشوم! دردت به جانم! کاش جای صورت تو، من را زنده زنده سوزانده بودند، دردش کمتر بود.»

کربلا را به چشم دیدیم

این داغ برای من، روایتگر و گزارشگر، دردناک است، اشک مثل اسید است، دل را خنک می‌کند ولی صورتت را‌ می‌سوزاند. حس می‌کنم صورتم می‌سوزد وقتی مادر مهسا رنجبری همان اول کار می‌گوید: «کربلا را دیده‌ای دخترم؟ کربلای واقعی. همه این‌ها که اینجا هستند، به چشم همه چیز را دیدند. حالا هر وقت می‌گویند امان از دل زینب (س)، زانوهایم تا‌ می‌خورد.»

مریم صادقی از صبحی تعریف می‌کند که توی حیاط مشغول پهن کردن لباس بوده که سه جنگنده به فاصله چندثانیه از روی سرشان رد می‌شود و بعد صدای انفجار و دود، شهر را برمی دارد.

برایمان تعریف می‌کند: «به معصومه، دختر دیگرم، گفتم سپاه را زدند. دیدم حال معصومه خوب نیست و گفت مامان! مهسا... و از حال رفت. مطمئن بودم برای دخترم اتفاقی نیفتاده است، آخر دشمن به دختر معلم من چه کار دارد؟ شماره اش را گرفتم، زنگ نمی‌خورد. شماره همکارش را و هر کسی که‌ می‌شناختم، هیچ کدام خط نمی‌داد.

 معصومه بی رمق افتاده بود و مدام نام مهسا را‌ می‌گفت. نمی‌دانم چادر سر کردم یا نه، کفش پایم بود یا پابرهنه رفتم. فقط یادم است پشت موتور پسر نوجوانی نشسته بودم و مقابل مدرسه، افتادم روی زمین. نباید دلم شور می‌زد. حتما مهسا جایی پناه گرفته بود، قایم شده بود. بلندبلند اسم دخترم را‌ می‌گفتم، اما مگر صدا به صدا می‌رسید؟ آن روز در میناب هرکس دنبال عزیزش می‌گشت.

 من سه روز مسیر خانه و بیمارستان و مدرسه را رفتم و برگشتم. آدم که گم شده‌ای دارد، دلش می‌خواهد هی برود و سرک بکشد. سه روز نه چیزی می‌دیدم، نه چیزی می‌شنیدم. خوشحال بودم که پیکر دخترم جزو شهدا نیست. کمی هم دلخور شده بودم و گفتم "مادر! حالا وقت شوخی کردن نیست؛ خودت را نشانم بده! " پیکر‌ها تمام شده بود و جایی برای تفحص نمانده بود. دیگر دست و پا و سر و پوست می‌آوردند. شب سوم، مهسا خودش را نشانمان داد. یک پیشانی صاف با دو چشم درشت که انگار می‌خندید. همین!»

مریم رنجبری، عمه مهسا و مادر شهید سیما کریمی است؛ حافظ کل قرآن. فقط همین اندازه از او می‌شنوم: «زندگی‌ام حالا به دو بخش تقسیم شده است: خانه و بهشت میناب و سنگ‌های مزاری که خاکش، آدم‌های بی گناهی را در آغوش کشیده است. زندگی مان همه خلاصه شده به مزار؛ می‌رویم و برمی گردیم.» مادری که دو شهید داده است، زنی که همسر و دخترش باهم از دنیا رفته‌اند و یک دفعه تنها شده و... مادربزرگی که حالا کمر همت بسته است تا نوه‌های دختری را بزرگ کند و هر بار می‌رود سر مزار و خیال دخترش را از این بابت راحت می‌کند.

این یکی صغری ذلکی، مادر شهیده نرگس ذاکری، است. می‌گوید که یک زهرای یک ساله را در آغوش گرفته است و فاطمه چهارساله، پشت سرش گریه می‌کند و بهانه مادر را‌ می‌گیرد و‌ نمی‌داند جواب این یکی را چه بدهد. می‌گوید: «نرگس جوان بود؛ سی ساله. به گمانم کوچک‌ترین معلم مدرسه.» و کلی حرف می‌زند از ارادت دختر آموزگارش به شهدا.

چقدر این روایت ها، داستان را پیچیده می‌کند! معصومه بهرامی، مادر سنار سالاری، هم دخترش را از دست داده است و هم حمید شوهرش را. می‌گوید: «کم پیش می‌آمد حمید برود دنبال سنار. آن روز نمی‌دانم چه شده بود که خداحافظی کرد و رفت سنار را بیاورد خانه، اما هیچ کدام شان برنگشتند.»

بین این جمع بزرگ، دنبال مادر ماکان می‌گردم که نزدیک به ۵۰روز دنبال او‌ می‌گشتند؛ دنبال یک نشانه یا یک قطعه از بدن؛ یک اثر که مال ماکان باشد. اما نبود. فقط یک لنگه کتانی و یک پلیور آبی مچاله از از او یافتند. گفتند مفقودالاثر ثبتش کنید؛ ماکان نصیری. اگرچه خانواده او در جمع این میهمان امام رضا (ع) نبودند، اما یواشکی با ماکان حرف می‌زنم: «چقدر سبک شدی پسر قشنگ ایران! همین که پایت روی زمین نیست.» و بعد محکم می‌گویم: «أَلاَ لَعْنَه ا... عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» و بعد با خودم فکر می‌کنم خدایا! این همه دلتنگی چطور زمین را‌ نمی‌شکافد؟

بوی بهشت می‌آید

این فراز آخری از همه پرسوزتر است. وقتی شکیبا دریک وند از حس عجیب مادرانه حرف می‌زند و‌ می‌گوید: «هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست تا این حد مجبورم کند که بهتر باشم، که بهتر حرف بزنم، کمتر کار بد کنم، مهربان‌تر باشم، خوشحال‌تر باشم، خوب‌تر باشم.

هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست چنین آیینه شفافی رو به رویم بگیرد که ایرادهایم را تویش ببینم و هی سعی کنم درستشان کنم؛ آیینه‌ای به شفافی پسرکی که دارد من را در قالب خودش تکرار می‌کند و من هی می‌بینم که چقدر فاصله دارم تا خوب بودن. هر روز بیشتر سعی می‌کنم برای بهتر شدن. میکائیل من را به نقطه اعلا رساند.»

یاد شب قبل از حادثه، بغضش را‌ می‌ترکاند وقتی تعریف می‌کند: «سفره افطار را که پهن کردم، میکائیل با شعر همیشگی شروع کرد: یارب! دل ما را تو به رحمت جان ده/ درد همه ما را به صابری درمان ده / این بنده چه‌ می‌داند که چه باید جست/ داننده تویی آنچه تو می‌دانی آن ده! غذا را آوردم، گفت مامان! تو هم حس می‌کنی بوی بهشت می‌آید؟ تعجب کردم. این حرف‌ها را از کجا یاد گرفته بود؟ توجهی نکردم.

صبح، سرویس منتظرش بود و من عجله داشتم زودتر برود. سحر را بیدار بودم و خوابم می‌آمد. تا دم پله رفت و آمد، گفت مامان! عکسم را‌ نمی‌گیری؟ بلند شدم و گوشی را آوردم. گفت مامان! خداحافظی می‌کنم و برایم دست تکان داد و رفت. تصویر آخرین لحظه دیدار توی ذهن مادری است که‌ نمی‌تواند جلوی هق هقش را بگیرد. می‌گوید: توپولوی مامان، کجایی؟ نگفتی بوی بهشت از کجا می‌آمد؟ کاش می‌آمدی و مرا هم به بهشت می‌بردی!»

باران به شدت می‌بارد. خیس خیس شده‌ام و ایستاده‌ام ورودی صحن انقلاب. نمی‌شود بدون مزد از اینجا بروم. می‌گویم:‌ای امام رئوف ما! قبول کرده‌ایم تو از همه لطیف‌تر و مهربان تری! به حق این شهدا، بیا دفتر مشق هایمان را چشم بسته خط بزن و ما را هم در زمره این شهدا قبول کن!

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.