مادربزرگ یک خواهر داشت که هردو روی ویلچر مینشستند، ماه نسا و ماه پری که هردو به اندازه اسامی شان شیرین بودند. آدمها از یک جایی به بعد دیگر اختیارشان دست خودشان نیست و ماه پری در خوزستان مانده بود و ماه نسا را به کرج آورده بودند تا کنار دخترانشان زندگی کنند و این دو خواهر چنان دلشان برای هم تنگ میشد که حداقل روزی یک بار با هم تماس تصویری میگرفتند.
ما که کاسبهای فامیل بودیم وقتی میخواستیم چیزی از ماه پری یا ماه نسا بگیریم سلامشان را به هم میرساندیم و یک سوغاتی کوچک میگرفتیم و میگفتیم فلانی فرستاد تا کارمان راه بیفتد و کارمان راه میافتاد! دست برقضا ماه نسا، یک روز توی کرج دراز کشید رو به قبله و دیگر هیچ وقت بیدار نشد، هیچ کس به ماه پری نگفت و ماه پری که آلزایمر گرفته بود چیزی متوجه نشد، اما ماه نسا را به خاطر میآورد. هربار سراغ میگرفت میگفتند یک ساعت پیش با هم حرف زدید و آرام میشد.
همین است که ما هنوز هم وقتی میخواهیم کارمان پیش ماه پری راه بیفتد سلام ماه نسا کلید است، با تسبیحی، مهری، سجادهای چیزی میرویم و عجیب هم کار میکند. بعضی وقت ها، اما فکر میکنم که ماه پری ما را سر کار گذاشته، میداند و به روی ما نمیآورد، میخواهد بازی ماه نسا و ماه پری ادامه پیدا کند و ماه نسا دوباره نمیرد! این الگو برای من خیلی خوب کار کرده است، ما اینجا توی قم، هروقت به حرم حضرت معصومه (س) مشرف میشویم سلام امام رضا (ع) را میرسانیم، ایشان خیلی از ما نزدیکتر هستند، ولی انگار که به بازی ما راضی به نظر میرسند، چون واقعا کلید است این سلام!
ما که چندوقتی میشود نمیتوانیم سلام حضرت معصومه (س) را به امام رئوف برسانیم، شما مشهدیها که حرم رفتید سلام رسان باشید و میلادشان را از قول ما قم نشینها تبریک بگویید، بعد دعا کنید و کم هم نخواهید، ما هم اینجا سلام شما را میرسانیم، هرچه کاسب شدیم نصف-نصف!