حرم مطهر، برای ما آدمهای آن طرف شهر، علاوه بر همه معنا و تقدس، علاوه بر همه صفا و صمیمیتی که در آن موج میزند، یک ویژگی مهم دیگر هم دارد؛ ویژگی مهمی که آنجا را، آن نقطه نورانی را به دوست داشتنیترین جای شهر بدل کرده است. در همه سالهای دیر و دور نوجوانی، حرم مطهر برای من و آدمهای زیادی مثل من، محل همه قول و قرارها، مقصد همه شب گردیها و آخر همه پیاده گز کردنها بود. کجا را میشد پیدا کرد که مثل حرم باشد؟ که مال هیچ کسی نباشد، که مال خودمان باشد و آدم، آنجا سنگینی هیچ نگاهی را احساس نکند و حس آزارنده غریبگی، روح و روان آدم را آزار ندهد؟
از ته «پنج تن»، از «تلگرد»، از «خیابان دریا»، از «میثم»، با یک ربع، نیم ساعت پیاده روی میرسیدیم به راسته «طبرسی» و مثل قایقی که افتاده باشد در مسیر آرام رودخانه، میرفتیم و میرفتیم و آخرش میرسیدیم به حرم؛ به آرامترین اقیانوس جهان.
شبهای گرم و گیرای تابستان، شبهای بوی اقاقیا، شبهای هواهای دم کرده، چی مثل پیاده روی، مثل پرسه زدن لابه لای آدمها و ماشین ها، مثل رفتن و رفتن و تماشای آن تلألو طلایی، حواس آدم را از خودش، از حال و روزش پرت میکرد و میبرد به جایی که خوب و خوش بود؟ شبهای زمستان، شبهای سرد و ساکت زمستان، شبهای برف و بخار دهان، شبهای کلاه و کاپشن و دستهای یخ کرده، چی مثل گرمای آن طرف آن قالی آویخته، خون گرمی را میدواند زیر پوست کرخت آدم که ببین هنوز هم میشود ادامه داد؟
حرم مطهر، برای ما آدمهای آن طرف شهر، بیشتر از هر کس دیگر، خانه امن و آرامی بود که میشد آنجا نشست و گپ زد و گرم شد. آنجا هنوز هم برای ما، خانه است؛ جایی که همیشه خدا، چراغش روشن است و آدم میتواند از دست خودش، از دست روز و روزگارش، بیرون بزند و راه بیفتد طرفش. برود و برود و برسد به آنجا. به جایی که خانه است و چی مثل رسیدن به خانه، حال آدم را خوش میکند؟