سرسره بازی روی سنگهای مرمر حرم، خیره ماندن به ایوان طلای باعظمت صحن عتیق و بازی با کبوترهای جلد حضرتش در صحن انقلاب! اینها خلاصهای است از آنچه در حال و هوای کودکی ما در حرم امام رئوف میگذشت. امامی که آن قدر رفعت داشت که پدر و مادرمان همه شیطنت ما را به حرمت آستان این کریم رئوف میبخشیدند.
اما واقعا در عالم کودکی ما هیچ تفریحی لذت بخشتر از آن نبود که در این صحن و سرایی که تا چشم کار میکند آدم است؛ گم شویم. گم شدن، نه از سر ترس که از سر بازی! چند قدم دورتر از دست پدر، چند ثانیه بی خبر از نگاه مادر و بعد یک پیچ ساده میان جمعیت... و ناگهان دنیا عوض میشد؛ دنیایی که در آن ما بودیم و
امام رضا (ع)! همه چیز همان بود، اما هیچ چیز دیگر آشنا نبود. جز اینکه میدانستیم در یک خانه امن گم شدهایم؛ بدون اینکه واقعا دل نگران گم شدن باشیم. صورتها غریبه میشدند، صداها درهم میپیچیدند و دل کوچکی که تا همین چند لحظه پیش پر از شیطنت بود، آرام آرام طعم دل تنگی را میچشید.
آن وقت بود که میایستادیم. میان آن همه رفت وآمد، میان آن همه زائر، ناگهان ساکن میشدیم و فقط نگاه میکردیم؛ شاید چشممان به چهرهای آشنا بیفتد. شاید دستی که گم کرده بودیم، دوباره پیدا شود. آشناترین چهره، اما آنجا آن پیرمردی بود که کلاهی خلبانی بر سر، قبایی سورمهای رنگ و بلند با یک نشان روی سینه بر تن داشت و پری را در دست تکان میداد.
ماجراجویی مان از همین جا شروع میشد؛ وقتی گم شدن از بازی به واقعیت تبدیل میشد؛ میدانستیم مقصد بعدی کجاست؛ بخش گم شدگان حرم! انگار جزیرهای امن وسط آن دریای جمعیت بود. ما را میبردند آنجا، روی صندلی یا گوشهای مینشاندند و با مهربانی میپرسیدند اسممان چیست؟ از کجا آمدهایم؟ کمی گریه را چاشنی کار میکردیم تا ظرف شکلات روی میز را جلویمان بگیرند و دل سیر میخوردیم!
دروغ نباشد خودم همیشه یک مشت هم در جیبم میریختم و البته خادم محترم هم صرفا لبخندی میزد.
هنوز هم مزه آن شکلاتهایی که برای آرام کردن دلهای کوچکمان میدادند، زیر زبانم مانده؛ شیرینیای که فقط از قند نبود، از اطمینان بود.
در آن چند دقیقه، ترس آرام میگرفت، اشکها کم کم بند میآمد و دل کودکانه مان باور میکرد که اینجا، حتی در گم شدن هم، کسی هست که حواسش به ما باشد.
فارغ از عالم بودیم درحالی که آن سوتر، پدری بود که قدم هایش تندتر میشد و دلش آشوب شده بود و مادری که رنگش پریده بود، چادرش را با یک دست گرفته بود و توی صحن میدوید و زیر لب ناممان را صدا میکرد. آن لحظه، دیگر حرم فقط جای زیارت نبود؛ میدان دل نگرانی بزرگ ترها و دل گندگی ما بود. لذت این گم شدن در حرم این بود که هیچ وقت این گم شدن ها، پایان تلخی نداشت.
همیشه کسی بود که بپرسد: «گم شدی؟» همیشه دستی بود که آرام روی شانه مان بنشیند و ما را به سمت گم شدگان حرم ببرد. همیشه نگاهی بود که نگذارد ترس، تمام دل کوچکمان را بگیرد و ما همیشه از این مسیر پیش رویمان خاطرجمع بودیم. بالاخره، آن لحظه پیدا شدن هم فرا میرسید. لحظهای که اشک و لبخند با هم میآمد. دست در دست پدر در آغوش مادر و یک نفس راحت که همه چیز را به جای خودش برمی گرداند.
شاید آن روزها نمیفهمیدیم، اما حالا که بزرگتر شدهایم، میدانیم آن گم شدنهای کوتاه، فقط بازی کودکانه نبود، تمرینی بود برای فهمیدن امنیت! برای اینکه بفهمیم حتی اگر لحظهای گم شویم، هنوز جایی هست که ما را در خودش نگه میدارد. امام رئوفی که آغوشش باز است برای گم شده ها، برای اینکه خودمان را پیدا کنیم و به یاد آوریم که کسی هست که حواسش به ماست؛ حتی اگر ما خودمان حواسمان نباشد! حرم، فقط یک مکان نبود؛ پناهی بود که حتی در گم شدن هم، آدم را تنها نمیگذاشت.