بازگشت به عصر اساطیر

  • کد خبر: ۴۱۱۷۸۳
  • ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۶
بازگشت به عصر اساطیر
عجب روزگار غریبی است. ضحاک قمارباز کودک خوار که عصاره تمام رذالت‌های تاریخ ۲۵۰ساله سراسر ننگ و نیرنگ غرب وحشی است، ایران و چندهزار سال تمدن و تاریخ پرافتخار این دیار را تهدید می‌کند!

عجب روزگار غریبی است. ضحاک قمارباز کودک خوار که عصاره تمام رذالت‌های تاریخ ۲۵۰ساله سراسر ننگ و نیرنگ غرب وحشی است، ایران و چندهزار سال تمدن و تاریخ پرافتخار این دیار را تهدید می‌کند! مردک بعد از اینکه مردم ایران کمک‌های آتشین و خونینش را به انضمام تودهنی‌های محکم پس فرستادند، تهدید کرد که می‌خواهد ایران را به «عصر حجر» بازگرداند. غافل از اینکه ما حالا خودمان بازگشته‌ایم، اما نه به عصر حجر، بلکه به «عصر اساطیر». ما این روز‌ها بازگشت اسطوره‌های ایران را زندگی می‌کنیم. ما امروز خود خود خود اسطوره‌ایم.

بی برق و آب و گاز، حتی بی هوا؛ سهل است
یک لحظه، اما زندگانی بی «وطن»؛ هرگز

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این فوج کاوه‌های آهنگر ماست. این علم دارانی که هرشب درفش کاویانی ایران را به دست می‌گیرند و با شهریار فرهمندشان بیعت می‌کنند، در خیابان‌های شهر، انسان خواران اپستینی و ضحاکان اورشلیم را به بند می‌کشند. ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم.

این بسیج سیاوش‌های پاک ماست که هر شب در ایست بازرسی زیر رگبار آتش می‌ایستند و حقانیت وطنشان را ثابت می‌کنند و اجازه نمی‌دهند سودابه‌های سودازده ایران را به آتش بکشند. این سوگ سیاوشان شهید ماست که خون پاکشان را نثار می‌کنند تا خون در رگ خیابان‌های ایران به جوش آید و نقشه فریب افراسیاب‌های سیا و موساد نقش بر آب شود.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این سپاه آرش‌های کمان گیر ماست که تنشان در شهر‌های زیرزمینی و روحشان بر فراز ثریا نغمه جهاد می‌خواند. این آرش‌های عرشی هر نفس آغوش به مرگ می‌گشایند و جان در چله کمان می‌گذارند و از مرز‌های قدسی حرم ایران پاسداری می‌کنند.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این ارتش رستم‌های داستان ماست که پا در رکاب رخش بادپیما می‌نهند و در پلک برهم زدنی هفت خان را درمی نوردند، تا جگر جادوگر صهیونی را بدرند و پشت دیو سپید آمریکایی را به خاک بمالند.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این کشتی گرشاسب‌های ماست. این کوه‌های نستوه که استقامت دنا را به دریا بردند و همراه جانشان به آب سپردند. این دریادلان تنگسیری که سِیر تنگۀ هرمز را بر کشتی اژدهایان سد کرده‌اند و هر دم بی هراس از شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل، دل به دریا می‌زنند و سبک مغزان جزیرۀ دیوان را از دم تیغ می‌گذرانند.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این دختران ایران خاتون‌اند که میدان را، چون خوان و خانه می‌آرایند. این خروش رود رودابه‌های ماست که رستم‌های تهمتن می‌پرورند! این استقامت تهمینه‌های ماست که از داغ سهراب هایشان آب می‌شوند، اما خم به ابرو نمی‌آورند. این گردان گردآفرید‌های ماست که چادر سیاه به سر می‌کنند و بر آستان دژ سپید می‌ایستند و راه بر تورانیان می‌بندند.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این فرامرز فرمانده داغ دار ماست، این فرامرز پسر رستم، این سید مجتبی پسر سیدعلی، که پس از عروج پدر، دستار سیادت به سر بسته و تیغ انتقام از نیام برکشیده تا تاوان خون پدر رشید و این همه سیاوش شهید را از تورانیان و انیرانیان و شغادیان بستاند و خصم را بادافرهی به سزا دهد.

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم. این سیمرغ ملت مبعوث ایران‌اند که بال گشوده‌اند و به سوی میدان نبرد پرواز می‌کنند. بال گشوده‌اند و به سوی لانچر‌های آفند و پدافند پرواز می‌کنند. بال گشوده‌اند و به سوی خلیج فارس و تنگه هرمز پرواز می‌کنند. بال گشوده‌اند و به سوی قرار‌های شبانه خیابان‌های بیعت پرواز می‌کنند. بال گشوده‌اند و به سوی قاف قرب و یکی شدن، به سوی قاف قدرت و اتحاد و به سوی قاف قیام و مقاومت پرواز می‌کنند، تا سیمرغ ایران بال بگشاید و پرواز کند.‌

ای ملت مبعوث! این «ا... اکبر»‌ها
کم نیست از سجیل‌های نقطه زن هرگز

از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من هرگز

ما بازگشت اسطوره‌های ایرانیم، ما ققنوس خواهیم شد. روزی که آتش این هنگامه فروبنشیند و غبار این معرکه را فروبنشاند، از دل خاک و خاکستر، «ما» یی تازه، «ملتی» تازه و «ایرانی» تازه در هیئت ققنوس سربرمی آورد. آن روز ما خاک و خاکستر را از رخت و رخمان پاک می‌کنیم، زخم هایمان را مرهم می‌گذاریم و لبخند می‌زنیم، اما امان از آن لبخند که هنوز روی صورتمان ننشسته، با شکستن بغضی کهنه درهم می‌آمیزد.

ما تازه فرصت می‌کنیم برای شهیدانمان و برای سید شهیدانمان، پیرمان، پدرمان، رهبرمان، مرشدمان، برای آقایمان یک دل سیر گریه کنیم. آه که چقدر اشک قضا شده داریم؟ چقدر جنون نکرده؟ چقدر نوحه نخوانده؟ چقدر روضه نگفته؟ چقدر باید سینه بزنیم تا این داغ‌های تلنبار شده فروبنشیند و دل‌های سوگوارمان کمی آرام

شود؟‌ای شقایق! سیه بپوش و بسوز
گرم کن نوحه خوانی ما را

رفت آقا و زنده‌ایم هنوز!
بنگر سخت جانی ما را!

باری ما بازگشت اسطوره هاییم و زندگی روزمره ما نقل اساطیر است. حتی اگر حجاب معاصرت شناخت اساطیر زنده را از ما دریغ کرده باشد، تاریخ، عهد ما را عصر اساطیر خواهد نوشت. گفتم اساطیر؟ غلط گفتم! افسانه‌های کاوه و سیاوش و آرش و رستم و گرشاسب و رودابه و تهمینه و گردآفرید و فرامرز کجا و اسطوره‌های حقیقی این روزگار، سیدنا القائد شهید و حاج قاسم و حاجی زاده و باقری و رشید و سید مجید و سید عبدالرحیم و تنگسیری و پاکپور و جوانمردان و شیرزنان گمنام امروز ایران کجا؟

یلان عصر ما واقعیت را به ساحت اسطوره بردند و اسوه شدند، تا مرگ هم بازی کودکان ما و شهادت پیشه بزرگان ما باشد. در این سرزمین مادری، مقاومت و مظلومیت و شهادت میراث پدری ماست که از سرور آزادگان، حسین بن علی به ما ارث رسیده. 

این میراث ابرار و احرار تاریخ است که امروز علمی در دست ماست. علمی که مکتب مقاومت ایرانی را از مرز‌ها فراتر برده و بر مجاهدان عراق و لبنان و یمن و فلسطین و آزادگان چهارسوی عالم سایه افکنده. علمی که تا آخرین نفس آخرین آزاده عالم در اهتزاز خواهد ماند.

ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن هرگز

پایین می‌آید آخر آیا پرچم ایران؟
جز آن زمانی که شود ما را کفن، هرگز

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.