درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس

  • کد خبر: ۴۱۴۵۵۰
  • ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۴
درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس
صبح امروز و در آستانه روز ملی فردوسی از دو کتاب درباره خاندان بختیار در محل مرکز اسناد و کتابخانه ملی شرق ایران رونمایی شد.
حسین بیات
خبرنگار حسین بیات

به گزارش شهرآرانیوز؛ صبح امروز و در آستانه روز ملی فردوسی از دو کتاب درباره خاندان بختیار در محل مرکز اسناد و کتابخانه ملی شرق ایران رونمایی شد. یکی از این کتاب‌ها با عنوان «سفر حماسی از بروجن تا توس» مربوط است به دکتر ابوالقاسم بختیار، نخستین پزشک ایرانی دانش‌آموخته از آمریکا و بنیان‌گذار نخستین مدرسه پرستاری نوین ایران و دیگری با عنوان «پرستاری از ایداهو تا توس» مربوط است به هلن جفریز بختیار، همسر دکتر بختیار. دو چهره‌ای که به دلیل عشق و ارادتی که به یکدیگر و حکیم ابوالقاسم فردوسی داشته‌اند در آرامستان روستای توس به خاک سپرده می‌شوند.

در نوشتار پیش‌رو از گزارش‌ها و نوشتار‌های نویسندگان ارجمند شهرآرامحله منطقه ۱۲، خانم شیما سیدی و آقای رضا ریاحی استفاده شده است.

درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس

شاهنامه‌خوان بختیاری

ابوالقاسم  بختیار، سال۱۲۵۰خورشیدی در بروجن و در خانواده‌ای خان‌زاده، اما درویش مسلک در حالی به دنیا آمد که هم زمان مادرش درگذشت و پدر از غم این موضوع حتی حاضر به انتخاب نام برای فرزند نبود تا اینکه پدربزرگ برای تسلی خاطر، قطعه‌ای از شاهنامه را خواند و پدر که با شنیدن این اشعار کمی آرام شده بود، تصمیم گرفت نام فرزندش را ابوالقاسم بگذارد و بدین ترتیب زندگی او از بدو تولد با شاهنامه و حکیم توس گره خورد.

البته این ابوالقاسم، پدر را هم در شش سالگی از دست داد و به همین دلیل پس از آموختن، خواندن و نوشتن اولیه در مکتب به مشاغلی، چون فروشندگی، کفاشی، دوره گردی در کوهستان‌های بختیاری پرداخت، اما استعداد سرشار و نهفته وی و علاقه اش به دانش او را به سوی معلمی و مکتب داری سوق داد و بیشتر جوانی اش را در کسوت معلمی سپری کرد.

ابوالقاسم سپس در سال ۱۲۸۹ خورشیدی و در سن ۳۹سالگی راهی تهران شد و به تحصیل در دبیرستان آمریکایى آن زمان و البرز کنونی پرداخت و پس از دریافت دیپلم، با راهنمایى دکتر ساموئل جردن رئیس آمریکایی دبیرستان و به خرج خود در سال ۱۲۹۸خورشیدى راهى ینگه‌دنیا شد و در دانشگاه‌های کلمبیا، ایووا و داکوتاى جنوبى تحصیل کرد.

ابوالقاسم بختیار در سال ۱۳۰۳ خورشیدی، کارشناسى (BA) خود را از دانشگاه داکوتاى جنوبى گرفت، اما او همچنان در فکر آموختن بود، از‌این‌رو به دانشگاه سیراکیوس رفت تا در رشته پزشکى به تحصیل بپردازد و سرانجام با تلاش و جدیت و مقاومت چشمگیر، با وجود سختى‌ها و تنگناى مالى و تحمل رنج و مشقت فراوان دوره کارورزى پزشکى (انترنى) را به پایان برد. بعد از آن نیز از پاى ننشست و باوجود تنگناهاى مالى، با گذراندن دوره جراحى در بیمارستان Bellevune، آموزش پزشکى خود را در ۵۵ سالگى به اتمام رساند.

او براى فرزندش در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۹۵۳میلادی برابر با ۴ مهر ۱۳۳۲ خورشیدی چنین نوشته است:

«در سن ۱۹سالگی من فروشنده دوره‌گردی در کوه‌های بختیاری بودم که هزاران رؤیا درسرداشتم، زمانی که به آمریکا رسیدم، فقط مدرک دیپلم دبیرستان آمریکایی تهران را داشتم بدون پول، بدون آشنا و هیچ‌کس نبود که از من حمایت کند. اما بر آن بودم که پزشکی را بیاموزم و هیچ‌کس در این کره خاکی نمی‌توانست مرا از راهی که درپیش گرفته بودم منحرف سازد، هنگامى که نخستین بار براى دریافت پذیرش تحصیلى نزد رئیس دانشگاه کلمبیا رفتم او به من گفت که رشته تحصیلى بسیار سختى را انتخاب کرده‌ام و باید آن را تغییر دهم، اما من به او گفتم که پیروزى یا مرگ هدف من است و رشته تحصیلى‌ام را تغییر نمى‌دهم حتى اگر مجبور باشم تا پایان عمر، زندگى‌ام را براى رسیدن به آن مصروف دارم.»

البته او در همین دوران با پرستاری به نام «هلن‌جفریز» هم ازدواج کرد تا یکی از معدود ایرانیانی باشد که در آن دوران با یک تبعه خارجی ازدواج می‌کند. بختیار پس از ازدواج، مدتى در آمریکا ماند و طبابت کرد، اما سال ۱۳۰۹خورشیدی همراه همسرش به ایران بازگشت تا دین خود را به سرزمینش ادا کند.

ابوالقاسم بختیار نخستین پزشک متخصص جراح ایرانی و اولین پزشک ایرانی است که دکترای خود را از آمریکا دریافت کرد. او همچنین بنیانگذار دانشکده پزشکی دانشگاه تهران و از استادان این دانشگاه بود. در واقع او ابتدا بیمارستانی خصوصی دایر کرده، به جراحی بیماران پرداخت و سه سال بعد نیز همراه تعدادی از همکارانش دانشکده پزشکی تهران را بنیان گذاشت و به معاونت آن برگزیده شد.

بختیار در سال هاى ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۵خورشیدی هم به تدریس دروس زنان و زایمان و جراحى هاى کوچک به دانشجویان پزشکى تهران پرداخت و سپس نقش ارزنده‌ای در راه اندازى نخستین سالن تشریح ایران ایفا کرد.

به نوشته «حکمت» حتی برای اولین بار اجساد اموات بدون‌صاحب را دکتر بختیار مخفیانه از مریضخانه‌های دولتی تحویل گرفته و در اتومبیل شخصی خود به تالار تشریح می‌آورد و در سالن زیرزمین در محفظه‌های مخصوص مملو از محلول ضدعفونی قرار می‌داد تا به صورت عملی به دانشجویان آموزش دهد.» خدمات او در حوزه تشریح چنان ارزنده بود که سبب شد سال‌ها بعد سالن آناتومی دانشگاه تهران به نام او نام‌گذاری شود.

دکتر بختیار سال ۱۳۱۸خورشیدی به عنوان جراح ارشد شرکت نفت ایران و انگلیس راهی آبادان و سپس مسجد سلیمان شد. او در انتهای دهه ششم از عمرش با هلن متارکه کرده و با بی‌بی توران ضرغام که یک زن بختیاری است ازدواج کرد که حاصل این ازدواج ۱۰ فرزند بود تا مجموع فرزندان وی به ۱۷ نفر برسند. دکتر بختیار در سال ۱۳۴۱ و در ۹۰ سالگی به تهران برگشت و در ۱۹ دی ۱۳۴۹ درگذشت، اما هرگز دست از تلاش و ممارست برای اعتلای علم طب برنداشت.

ابوالقاسم بختیار در همه این دوران، چه آن زمان که در کوه‌های زاگرس دوره گردی می‌کرد و چه زمانی که در دانشگاه‌های ینگه‌دنیا درس می‌خواند و حتی زمانی که در تالار تشریح دانشکده علوم پزشکی تهران اجساد را بررسی می‌کرد یا آن زمانی که به بیماری‌های مختلف کارکنان ایرانی و انگلیسی شرکت نفت می‌رسید، تنها یک تفریح روزانه داشت و آن شاهنامه خوانی بود.

درست به دلیل همین عشق ویژه به حکیم ابوالقاسم فردوسی بود که دکتر ابوالقاسم بختیار به فرزندانش وصیت کرد، او را در جوار حکیم سخن دفن کنند تا از فردوسی و شاهنامه دور نشود و آنان هم چنین کردند، اما، چون آن زمان هرگونه دفنی در محیط آرامگاه ممنوع بود، به ناچار ابوالقاسم خان بختیار در نزدیک‌ترین قبرستان عمومی به خداوندگار سخن یعنی قبرستان روستای توس مدفون شد.

درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس

عشق هلن به ابوالقاسم

«هلن جفریز» که سال ۱۳۰۵ خورشیدی یعنی در ۲۲ سالگی با ابوالقاسم بختیار که ۳۰ سال از او بزرگ‌تر بود، ازدواج کرده و نام فامیل او را پسوند فامیل خود قرار داده بود، تا آخر عمر این نام را با خود نگه داشت. این در حالی بود که وی حدود ۲۰ سال بعد از ازدواج با دکتر بختیار و اندکی پس از پایان جنگ دوم جهانی به دلیل شرایط خاص پیش آمده برای حضور آمریکایی‌ها در ایران از یک سو و عدم امکان خروج پزشکان ایرانی از کشور از دیگر سو، ناچار به جدایی از همسرش شد و با فرزندانش به وطنش برگشت.

البته اقامت هلن جفریز بختیار در کشور زادگاهش زیاد طول نکشید و او که دورانِ بودن با دکتر بختیار و زندگی در بین زاگرس نشینان را شیرین‌ترین دوران عمر خود می‌دانست، سال ۱۳۳۰خورشیدی به عنوان یکی از اعضای گروه بهداشتی اجرا کننده اصل ۴ ترومن در ایران به کوه‌های غرب ایران بازگشت.

هلن در این دوره تا آن حد با مردم ایل بختیاری یکی شد و در رفع مشکلات درمانی و بهداشتی آنان کوشید که ابتدا مردم محلی و سپس مسئولان کشوری نام یکی از کوه‌های زیبای آن خطه را به نام هلن تغییر دادند. کوه و جنگلی که بعد‌ها و در سال ۲۰۰۷ میلادی به عنوان منطقه حفاظت شده ثبت جهانی شد تا برای همیشه یاد هلن در نزد اهالی ایل بختیاری به نیکی باقی بماند.

او در طول دوران حضور خود در ایران اقدامات مثبت مهم دیگری هم انجام داد که بی شک مهم‌ترین آنها تأسیس نخستین مدرسه پرستاری ایران و تربیت تعداد زیادی پرستار بود. هلن جفریز بختیار سرانجام سال ۱۳۵۳خورشیدی در تهران درگذشت و بنابر وصیتش در کنار شوهر سابقش یعنی ابوالقاسم بختیار در توس دفن شد تا نشان دهد تا آخر عمر عاشق ابوالقاسم خان بوده است.

آرزوی نابرآورده کوچک‌ترین فرزند ابوالقاسم و هلن؛
من را هم در توس به خاک بسپارید

داستان مجاورت این خانواده بختیاری با حکیم توس یک پرده ناتمام دارد. این پرونده مربوط به لاله بختیار کوچک‌ترین فرزند ابوالقاسم و هلن است. او که برخلاف سایر خواهران و برادران و البته پدر و مادرش برای ادامه تحصیل، عالَم دین و فلسفه و عرفان را برگزیده بود و به عنوان مترجم قرآن مجید و آثار دکتر شریعتی و شهید مطهری به انگلیسی شناخته می‌شد، مانند برادرش سیروس وصیت کرده بود تا در مجاورت پدر و مادرش در توس آرامش ابدی پیدا کند.

او این وصیت را اسفند سال ۱۳۹۷ که برای آخرین بار به مشهد و توس سفر کرد در جمع تعدادی از فعالان فرهنگی و علمی مشهد، آن هم بر سر مزار پدر و مادرش بر زبان آورد، اما شرایط به گونه‌ای رقم خورد که این کوچک‌ترین بختیار حاصل ازدواج هلن و ابوالقاسم نامراد شود. دلیل این نامرادی هم مشکلی به نام همه گیر شدن ویروس کرونا بود، زیرا که لاله بختیار ۲۷ مهر ۱۳۹۹ در آمریکا درگذشت و شرایط خاص حاکم بر دنیا در آن زمان باعث شد تا در همان کشور دفن  و بختیاری نامراد شود.

خودش گفته بود: «در حوالی جنگ جهانی دوم به دلیل شرایط خاص آن زمان ایران پدر و مادرم از هم جدا می‌شوند و ۷فرزند بین آنها تقسیم می‌شود. ۴ فرزند در ایران نزد پدرم هستند و ۳ فرزند که یکی از آنها من بودم و شیرخوار محسوب می‌شدم همراه مادرم به آمریکا عزیمت کردیم. این ۷ فرزند و پدر و مادرم تنها از راه نامه‌نگاری می‌توانستند با هم ارتباط برقرار کنند. 

پدرم پوشه‌ای مخصوص هر فرزند ایجاد کرده بود و من به عنوان مورخ خانواده این نامه‌ها را جمع‌آوری کردم. ۱۵ هزار نامه بین افراد خانواده رد و بدل شده است که همه آنها در کتابی جمع‌آوری شده و موجود است. یکی از کار‌هایی که برای شادی روح پدرم انجام داده‌ام ترجمه ۵ جلد کتاب قانون ابن‌سینا به زبان انگلیسی بود. 

در حقیقت هزار سال طول کشید تا کتاب قانون که پیش‌تر به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده بود به زبان انگلیسی نیز ترجمه شود. همچنین قرآن و برخی از آثار دکتر علی شریعتی و دکتر مرتضی مطهری را نیز به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌ام. همچنین زندگی‌نامه پدرم را به همراه برادر و خواهرم (جمشید و لیلی) نوشته‌ایم که هنوز ترجمه نشده است.»

درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس

دکتر لاله بختیار بر سر مزار پدر و مادرش سال ۱۳۹۷ مقبره خانوادگی بختیار‌ها نزدیک آرامگاه فردوسی در بخش مرتفع‌تر قبرستان بهشت توس. اینجا چهارقبر در یک فضای سنگ‌کاری‌شده قرار دارد که با بقیه قبر‌ها متفاوت است. این قبر‌ها مربوط است به دکتر ابوالقاسم بختیار، همسر و فرزند او سیروس بختیار.

همچنین فرزند هفت‌ماهه سیروس هم که اصلا زنده به دنیا نیامده هم در این مقبره خانوادگی مدفون است. لاله بختیار، آخرین فرزند این زوج نیز که در سن ۸۲ سالگی در آمریکا دیده از جهان فروبست، وصیت کرده بوده در جوار حکیم توس دفن شود، اما درگیری جهان با کرونا انتقال پیکر را با مشکل روبه‌رو کرد و این خواسته هرگز عملی نشد.

«سفر حماسی از بروجن تا توس»

سبکی که در نگارش داستان ابوالقاسم بختیار به ‏کار رفته بر اساس داستان‌‏سرایی سنتی ایران است؛ تقریبا شبیه آنچه نقال‏‌ها از دهی به ده دیگر یا از شهری به شهر دیگر در روایت اشعار حماسی شاعر بزرگ ایران، ابوالقاسم فردوسی به کار می‎بردند. ابوالقاسم بختیار همیشه دوست داشت اشعار حماسی فردوسی در شاهنامه را بخواند.

او به خاطر خوابی که پیش از مرگ دیده بود آرزو داشت که بعد از وفاتش در توس کنار مقبره فردوسی به خاک سپرده شود. ابوالقاسم خواب دیده بود که روزی خاک او با خاک فردوسی در هم خواهد ‏آمیخت و قهرمان دیگری همچون رستم به دنیا خواهد‏ آمد و ایران را نجات خواهد داد. 

هلن، ابوالقاسم را در توس، کنار مقبره‏ فردوسی به خاک سپرد و به‏‌قدری تحت‌تأثیر این خواب قرار گرفته بود که قبل از مرگ وصیت کرد خودش را هم در توس کنار مزار شوهرش به خاک سپارند. در واقع هلن جفریز‏ آمریکایی، رودابه‏ ابوالقاسم بختیار بود که داستان او نیز در کتاب «هلن جفریز بختیار» با عنوان «پرستاری از آیداهو تا توس» آمده است.

مری‏نل و شیرین، نویسندگان کتاب به علت اهمیتی که فردوسی در زندگی ابوالقاسم و هلن پیدا کرده بود، روش نگارشی نظم و نثر را در نوشتن این کتاب انتخاب کردند. مترجم معاصر، دیک‏دیویس که شاهنامه‏ فردوسی را ترجمه کرده، توضیح می‌‏دهد که ایرانی‏‌ها این سبک شفاهی خواندن شاهنامه را دوست دارند.

این ترتیب، در نهایت کشش و غنای اپرایی دارد و بخش شعری آن همچون تک‏‌خوانی تمام طول داستان را یک‏جا قبضه می‏‌کند. به عبارت دیگر شاهنامه در تخیل مردم توسط هنرمندان کارآزموده که نقال نامیده می‌‏شدند؛ آن‏چنان مانده است که آنان نیز شاهنامه را عینا همان‏‌طور می‏‌خوانند، در ابتدا اصل داستان را به نثر می‏‌گویند و بعد اشعار را با تأکید و با احساس بازگو می‏‌کنند.

درباره عشق دکتر ابوالقاسم بختیار و خانواده غیرایرانی‌اش به سراینده شاهنامه | ابوالقاسم‌های توس

بخش‌هایی از متن کتاب «دکتر ابوالقاسم بختیار، سفر حماسی از بروجن تا توس»

تو، دکتر ابوالقاسم بختیار، وقتی حس کردی زندگی خاکی تو رو به پایان است متقاعد شدی رشته‏ ژنتیکی خود را ترک کنی. تو آخرین فرزندت -رحمت ابوالقاسم- را که در سال ١٣٤٢به دنیا آمد و آن‏‌وقت تو ۹۱ساله بودی به ‏نام خود نام گذاردی. مظهر وجودی تو رو به پایان بود. تو یک دور کامل زده بودی و سفر قهرمانانه‏ تو رو به پایان بود.

تو در دوره حیات خود تعمق کردی و دریافتی که ابوالقاسم فردوسی محرک تو در زندگی بوده است. تو آرزو داشتی نزدیک مقبره‏ او در توس به خاک سپرده شوی. با این رؤیا که روزی خاک تو با خاک فردوسی در هم ‏آمیزد و رستمی سر برآورد و افتخاری برای ایران باشد. سرنوشت همچنان در خدمت تو بود. بهجت مشیری، یکی از بیماران قدیمی تو که‏ خانواده‏ شوهرش مالک دهکده‏ توس بودند چنین جایی را در اختیار تو گذارد.

اکنون تو در توس هستی. هلن، محبوبت که می‌‏خواست در رؤیای زندگی بعدی تو نیز شریک باشد در کنار تو آرمیده است. پسر تو سیروس که دو سال پس از تو و هلن درگذشت نیز آنجاست.

در بهار سال ۱۳۰۵، ابوالقاسم مشغول نوشتن تقاضانامه برای پست انترنی بود. قبلا دکتر ویزکاتن، رئیس دانشکده‏ پزشکی دانشگاه سیراکیوز که از قابلیت ابوالقاسم آگاه بود، در مورد او به رئیس دانشکده پزشکی جان هاپکینز و به دکتر چارلز‏ای نمک در نیویورک نوشت: «آقای بختیار اهل ایران است، انگلیسی خوب حرف می‌‏زند، مردی استثنایی است و کار او در این دانشکده رضایت‌‏بخش بوده است. او تصمیم دارد پس از پایان دوره‏ پزشکی به ایران برود و به‏‌کار طبابت بپردازد».

به دل گفت رستم که هرگز نهنگ / ندیدم که آید بدین‏سان بجنگ

مرا خوار شد جنگ دیو سفید / ز مردی شد ‏امروز دل نا‏امید

ز دست یکی ناسپرده جهان / نه گردی به نام‌‏آوری از مهان

بله، در بهار سال ۱۳۰۵ این پسر بروجنی از دانشکده‏ پزشکی دانش‌آموخته شد. کارت دعوت مراسم جشن دانش‌آموختگی چنین بود: «هیئت رئیسه دانشکده پزشکی دانشگاه سیراکیوز، بدین‏‌وسیله مراسم فارغ‌‏التحصیلی کلاس ۱۳۰۵ را در روز دوشنبه چهاردهم ماه ژوئن، ۲۳ خرداد در سالن ورزشی آرک بولد اعلام می‌‏دارند.» ابوالقاسم به یاد پدرش حاجی حسن افتاد که کاش او زنده بود و در این لحظات خوش در کنار هم می‏‌بودند. به یاد این شعر فردوسی افتاد:

دو چشمم اگر زنده دیدی پدر / که دیدم ترا شاد و روشن روان

هنرمند و بینا دل و پهلوان / همانا نگشتی از این شاد‏تر

همچنان هلن ادامه می‏‌دهد، ولی ابوالقاسم نتوانست خود را نگاه دارد. به دوستش سلطان تلفن کرد و زد زیر گریه، «من و هلن ازدواج کردیم.» سلطان گفت، چرا گریه می‏‌کنی؟ ابوالقاسم جواب داد: «برای اینکه خیلی خوشحالم».

به بیمارستان برگشتیم. تصمیم گرفتیم با هم نرویم و همین کار را کردیم. در اتاقم بودم که ابوالقاسم تلفن کرد و گفت بیا پایین برای اینکه همه تبریک می‏‌گویند. خبرنگاری به بیمارستان تلفن کرده و خبر داده بود. در این وقت سرپرستار تلفن کرد و مرا به دفترش خواند.

رفتم پیش او به من گفت می‏‌دانی چه کار کرده‌‏ای؟ زندگی‌‏ات را تباه کرده‌‏ای. زن‌‏های ایران هیچ حق قانونی ندارند. به علاوه تو شغلت را هم از دست دادی، چون ما پرستار شوهردار استخدام نمی‏‌کنیم، فورا اتاقت را خالی کن. به او گفتم اشکالی ندارد. اتاقی در ساختمان نزدیک دانشگاه کلمبیا که مخصوص دانشجویان بود گرفتم. همچنان در دانشگاه ماندم و با پولی که ابوالقاسم به من می‌‏داد و خانواده‌‏ام برایم می‏‌فرستادند زندگی می‏‌کردم.

در روزنامه محلی مقاله‌‏ای درباره‏ ازدواج ما نوشتند. ترسیدم خبر به لس‏‌آنجلس برود. پس نامه‏‌ای شبانه برای مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم مری تلفن کرد و به او خبر را داد و پای تلفن غش کرد.

من شب‏‌ها ابوالقاسم را در بیمارستان می‏‌دیدم. ابوالقاسم یک دوجین تخم‏‌مرغ می‏‌خرید و نیمرو می‏‌کرد و با نان برشته و شیر می‏‌خوردیم. خواهر و مادرم به من تلگراف زدند و گفتند که اگر از ازدواج راضی نیستم، برایم پول می‏‌فرستند که به کالیفرنیا برگردم. منظور پدر و مادر هلن این بود:

پرستندگان را شگفت آمد آن / که بد کاری آید ز دخت ردان

همه پاسخش را بیاراستند / چو اهرمن از جای برخاستند

که ‏ای افسر بانوان جهان / سرافراز‏تر دختران مهان

ستوده ز هندوستان تا به چین / میان شبستان چو روشن نگین

به بالای تو، در چمن سرو نیست / چو رخسار تو، تابش پَرو نیست

نگار رخ تو به قانوج و مای / فرستند و نزدیک خاور خدای

ترا خود به دیده درون شرم نیست؟ / پدر را به نزد تو آزرم نیست؟

که آن را که‏ اندازد از بر پدر / تو خواهی که او را بگیری به بر؟

که پرورده‏ی مرغ باشد به کوه / نشانی شده در میان گروه

کس از مادران پیر هرگز نزاد / وزان کس که زاید، نباشد نژاد

چنین سرخ دو بسد و مشگ موی / شگفتی بود گر بود پیر جوی

جهانی سراسر پر از مهر توست / به ایوان‎ها صورت چهر توست

ترا با چنین روی و بالای و موی / ز چرخ چهارم خور آیدت شوی

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.