مجید خاکپور | شهرآرانیوز؛ زمان زیادی بر ته سیگارهای رها شده کف سالن نگذشته است. بعضی آن قدر تازهاند که هنوز سفیدی کاغذشان مغلوب غبار تحریک پذیر فضا نشده است؛ غباری که با اندک وزشی یا حتی مراقبترین قدمها هم آشوب میشود و میل نشستن بر هر چیز و هر کسی را دارد. میشود قدمت ته سیگارهای اینجا را از میزان خاک نشسته بر آنها تشخیص داد. همه شان متعلق به یک بازه زمانی کوتاه و مشخصاند. تشخیص تنوع برندها هم به کنکاش کمتری نیاز دارد.
پیش از این، کشیدن سیگار در سالن لطفیِ پردیس تئاتر مستقل هنگام اجرا «مطلقا ممنوع» بود. حالا دو ماهی میشود که قید اجرا از آن قانون برداشته شده است؛ چون کارکرد این فضا از اساس تغییر کرده است و متروکهها از قوانین خاصی پیروی نمیکنند.
زیر پا گذاشتن آن قانون کار برخی از خودی هاست. خودیهای خوگرفته به جایی که برای آنها بیش از یک «فضا» بوده است. آن «جا»، آن «فضا» در طی زمان و به واسطه یک سری رویدادهای ریز و بندهای نامرئی که مربوط میشود به خُلق بشر، برای آنها تبدیل به «مکان» شده بود، به «خانه»، اگر با کمی اغماض نگاه کنیم و خانه را جایی بدانیم که از آنِ ماست و ما به آن دل بستگی داریم و در حریمش احساس در امن و امان بودن میکنیم.
سیگارهایی که در سالن تئاتر کشیده شده، سیگارهای وداع است در مرحله پذیرش قطعی بودن پایان و آغاز فراق. آدمهایی آمدهاند اینجا، به اندازه زمان تقریبی یک نخ -با در نظر گرفتن پُکهای عمیقِ یک جفت ریه سالم و جوان- ایستادهاند، بعد با تنی آغشته به غبار و دود و خاطره بیرون رفتهاند؛ و خوب میدانند دیگر هرگز به اینجا بازنمی گردند. میدانند این پایان «پردیس تئاتر مستقل» مشهد است. فیلترها نشانههای برجای مانده از فقط تعداد کمی از کسانی است که برای وداع آمدهاند، از بسیاری دیگر هیچ رد و نشان مشهودی برجا نمانده است.
توی حیاط، مرد جوانی به چشمهای یاسر عودی، مدیر پردیس، نگاههای عمیق و مغموم میکند، دست میدهد و میرود. یاسر برمی گردد سر میزِ روی تراس و روبه روی ما مینشیند: شاگرد کلاس نقد تئاتر استاد لطفی بود.... خیلیها از وقتی فهمیدهاند، برای خداحافظی با پردیس آمدهاند؛ میروند توی سالنها دوری میزنند، سیگار میکشند یا گریه میکنند، بعد میروند.
میگوید بعد از یازده سال دارند جمع میکنند و تمام: داریم میبوسیم و میگذاریم کنار، هم آموزشگاه و هم سالن نمایش را، به خاطر تمام اتفاقات و مسائل اقتصادی. علاوه بر ته سیگارها طیفی از اشیا و اجزایی از دکورِ یک «بلک باکس» جمع وجور در سالن پراکندهاند؛ از جمله: یک چهارپایه چوبی، لَش یک چمدان بزرگ با دهانِ باز، مقادیری آهن الات که سکوی تماشاگران را میساختند و حالا باید وارد مسیر ضایعات شوند، تکههای پارچه و کفی صندلی و نیمکت. همچنین پوستر نمایشی که احتمالا آخرین اثری بوده که در سالن استاد لطفیِ پردیس روی صحنه رفته و کامل اجرا شده است: «آناتومی سکوت».
سکوتهای یاسر عودی بعد از بعضی جمله هایش آن قدر طولانی است که فکر میکنی حرفش تمام شده، اما با یک فاصله گذاری ادامه میدهد. نمیدانم این تکنیک نتیجه سالها کار در تئاتر در مقام بازیگر و کارگردان است، یا یک عادت گفتاری یا تلاشی برای انسجام ذهن در موقعیت و فضایی فروپاشیده یا چه، دلیلش هر چه باشد، فرصت تأمل و ماندن روی موضوع را میدهد و جهش به ادامه را منطقیتر میکند.
یکی از آن سکوتها بعد از این جمله بود: «از دی ماه دیگر اینجا هیچ اجرایی نرفت. تمام مشکلات ما هم از ماه بعدش شروع شد. مشکلات اقتصادی. تماشاخانه آکتور هم یک شب اجرا رفت که باز جنگ شد و تعطیل. تئاتر یک طوری است که زودتر از همه جا تعطیلش میکنند و آخر از همه باز.»
[سکوت...]
«سال به سال فشارهایی که اسما از ارشاد اسلامی به این سمت میآید بیشتر و بیشتر شد. تعطیلیهای عجیب غریب. سالهای گذشته، تا ششم محرم، اجراهای غیرکمدی و موزیکال میتوانست اجرا شود، در سال ۱۴۰۴ چند روز قبل از اینکه محرم شروع شود تئاتر را تعطیل کردند. در دو دهه از یک مناسک عزاداری دیگر، در هر دهه ۶ روز را تعطیل کردند. آقا، چرا پس سینما دارد فیلم کمدی پخش میکند؟ مگر آنجا تجمع به وجود نمیآید.»
[سکوت...]
یاسر عودی با دوست هم صنفش، عادل توکلی نسب زمستان ۹۳ تماشاخانه «استاد انوشیروان ارجمند» را در خیابان
دانشجوی ۶ راه انداختند. سال ۹۵ به وکیل آباد ۴۸ نقل مکان کردند و سال ۹۸ به مکان کنونی در بولوار صارمی، (بین صارمی ۵۰ و میدان حافظ) که در مسیر توسعه از تماشاخانه به پردیس رسیدند؛ مجموعهای متشکل از آموزشگاه، ۵ پلاتو (سالن تمرین تئاتر)، دو سالن نمایش، یک گالری و یک کافه جمع وجور برای رفع حوائج حداقلی:
«ما در سال ۹۳ که این کار را شروع کردیم، فکر میکردیم این کار را بکنیم از آوارگی در میآییم. اما از وقتی افتتاح شد، تمام انرژی مان صرف این میشد که چوبهایی که از آن ور لای چرخ ما میشد، از این ور دربیاوریم. ما -من و عادل- تا قبل از ۹۳ سالی دو سه تئاتر کار میکردیم، بعدش شد دو سال سه سال یک تئاتر. چرا؟ دغدغههای اینجا.»
[سکوت...]
«اصلا بیایید یک دوربین آنلاین توی سالن بگذارید، ۵ دقیقه به اجرا روشنش کنید. دیگر هر چی هست آنلاین میبینید، چرا گروهها را اذیت میکنید. اگر یک گروهی اجرایش در سالن با اجرایش در شورای نظارت تفاوت دارد، حقش است توقیف شود، بقیه چرا باید اذیت بشوند. مجوزهای یک هفتهای میدهند. بعد از یک هفته دوباره باید ببینند و مجوز بدهند. فکر نمیکنند این طفلکها کلی هزینه کردهاند و وقت گذاشتهاند. هیچ فکری نسبت بهش نیست.»
[سکوت...]بهار امسال آسمان رادی کرد به باران. چنین بهار پربرکتی کمتر به یاد کسی میآید. هوای سر ظهرِ نیمه اردیبهشت در اوج کمال است. توی بهارخواب حیاط خوش سایه نشستهایم. از پشت سرِ یاسر و از کنار دیوار سالن «انوشیروان ارجمند»، گربهای هفت رنگ میآید توی حیاط. هیچ تردیدی در گامهایی که برمی دارد دیده نمیشود؛ راه بلد است.
مسیر را هزار بار آمده. گربه همین خانه است که معلوم است اولاد زیادی را با سربلندی به دنیا آورده. میگردد و میوهای خواهشمندانه میکند. کسی را صدا میکند. کمی روی پله لم میدهد. بلند میشود، دور میزند، چشم میگرداند. یک سردرگمی و بی قراری در رفتارش است. اینجا هیچ شبیه قبل نیست. حالا آن بوها، آن چهرهها و آن صداهای آشنا رفتهاند، آدمهایی که مهربانی شان با گربه او را بی خوف و بی ترس کرده است رفتهاند، بدون توضیح، بدون خداحافظی؛ به گربهها نمیشود خیلی چیزها را توضیح داد.
یاسر میگوید: اینجا ۱۵ نفر نیروی ثابت داشت.
[سکوت...]

از سالن «انوشیروان ارجمند» جز تلی از ضایعات نمانده است. صندلیها یک گوشه روی هم تلنبار شده است، تختهها یک طرف، آهن آلات یک ور دیگر، شماره صندلیها اینجا و آنجا، و صدها شیئی که دیگر کارکردی ندارند و از اعتبار ساقط شدهاند، پخش و پلا. سالن اول و بزرگ ترِ پردیس حالا خودش گویی صحنه یک نمایش دیستوپیایی و ویران شهری است که به واقع گرایانهترین شکل ممکن صحنه پردازی شده است. سالن تماشاخانه انوشیروان ارجمند یک سوله است که مدیران پردیس تئاتر مستقل خودشان آن را ساختهاند:
«برپا کردن آموزشگاه یک چیز است، ساخت تماشاخانه یک داستان دیگر. اینجا حیاط بود، سوله را خودمان ساختیم. سال ۹۸ که آمدیم اینجا حدود ۶۰۰، ۷۰۰ میلیون تومان هزینه کردیم. سال ۱۴۰۴ هم باز حدود ۵۰۰ میلیون تومان اینجا هزینه کردیم برای تجهیز پلاتوها و اورهال مجموعه.
در دانشجوی ۶ هم سوله را خودمان ساختیم. هزینه جابه جایی خیلی زیاد است. اما ما باز تلاش خودمان را برای بقا کردیم؛ در دی و بهمن، در سه هفته شاید ۷۰ بنگاه املاکی رفتم و ملکهای زیادی هم دیدم. با اجارهای که ما میتوانستیم بدهیم و قرارداد چند سالهای که میخواستیم گزینهای پیدا نکردیم. اوضاع اقتصادی اجازه نمیدهد که همچین قراردادی بسته شود. اگر چند ساله ببندد سال دیگر ممکن است اجارهها دو برابر شود.»
[سکوت...]
«در این چند ساله یک بار در کرونا ضربه خوردیم و گفتیم جمع کنیم، در سال ۱۴۰۱ هم پنج شش ماه تعطیل بودیم و میخواستیم بی خیال شویم. اما ۱۴۰۴ ضربه آخر بود. یعنی پیش از این دو بار میخواستیم جمع کنیم. فضای رسانهای مسمومی هم بابتش ایجاد شد و میگفتند پردیس دارد الکی میگوید که میخواهد جمع کند.
به عادل میگفتم، بس است دیگر، جمع کنیم. اما از طرفی با هجمهای احساسی از بچهها برخورد میکردیم که باز به خاطر بقیه میماندیم. میگفتیم بیا یک زور دیگر بزنیم. این بار نه به خاطر خودمان، به خاطر این نسلی که.»
[سکوت...]
یک نفر از این نسل، یکی از کسانی که برای وداع با پردیس به آنجا رفته، امیرکسری باروت کوب، آهنگساز تئاتر است. تازه از پردیس بیرون آمده و ردی از خشم و اندوه و حسرت هنوز در آهنگ صدای کمی لرزانش مشهود است: «اولین چیزی که باعث شد به آهنگسازی فکر کنم، در پردیس تئاتر مستقل اتفاق افتاد. کلاس هایم را در مکان قبلی پردیس در وکیل آباد شروع کردم.
فرایند مسیرم، از علاقهمند شدن تا زمانی که سودای کار کردن در تئاتر این شهر به سرم افتاد و تا همین آخرین کارم، در پردیس تئاتر مستقل بود. بحث، بحث بستر است؛ بستری که بشود خودت را ارائه بدهی. پردیس خیلی کمک کرد که بتوانم کارم را ارائه کنم. بزرگترین امکانی که پردیس به من داد امکان آزمون و خطا کردن بود. مشهد یکی از مراکز کشف استعدادهای جوانش را از دست داد، جایی که جوانها فرصت ارائه و اثبات خودشان را به هنر این شهر داشتند.
پردیس یکی از دو جایی بود که بیشترین خروجی هنرمند تئاتر و آرتیست از نسل جوان را بیرون میداد. خیلی از هم نسلهای من و از جمله خودم آن رشد و کشف شدنمان را به اینجا مدیونایم. طبعا تا بخواهد همچین مکانی شکل بگیرد -که اصلا معلوم نیست بگیرد یا نه- کار برای نسل آینده سخت میشود. با نبود این مجموعه کسی که بخواهد تئاتر را شروع کند حتی اگر خیلی بااستعداد هم باشد، خیلی کارش سختتر میشود. به این خاطر که فضای آموزشی خوب و اساتید درست نیمی از مسیر یک آرتیست هستند.»
معین رواقی، نمایشنامه نویس، بازیگر و کارگردان که در سه چهار سال گذشته چند کار در همین پردیس روی صحنه برده، یکی از همان نسل است: «پردیس پلی بود که ما را به خواسته و رؤیایمان میرساند. یعنی اگر کسی بود که خودش میخواست کار کند، به واسطه پردیس میتوانست به صحنه برسد. حال در هر مقامی، چه کارگردانی، چه بازیگری، چه نمایشنامه نویسی و.... فکر میکنم اگر آماری بگیرید، میبینید خیلی از کارگردانهای کار اولی آنجا توانستند اجرا بروند و خیلی از بازیگرها آنجا توانستند روی صحنه بروند.
نقطه اتصال من هم به بدنه اجرایی تئاتر، پردیس تئاتر مستقل بود. حتی خیلی از تماشاگران به واسطه پردیس برای اولین بار با تئاتر آشنا شدند و این خیلی دستاورد بزرگی است. فکر میکنم نبود پردیس تئاتر یک خلاء بزرگ باشد و نمیدانم چطور میتوان این خسران را کمتر کرد. نمیشود. شاید اگر پردیس نبود، مسیر هنری من طور دیگری رقم میخورد.
واقعا پشت و پناه کار اولیها بود. در مشهد اولین چیزی که به ذهن کارگردانهای کار اولی میآمد این بود که سالن لطفیِ پردیس بروند اجرا. یک سالن جمع وجور و مرتبی که دیگر نیست.... در این مرکز امکان آزمون و خطا کردن وجود داشت. کار اولیها یک دفعه با بدنه بی رحم تئاتر روبه رو نمیشدند. الان میشوند.
با توجه به شرایط و وضعیت اقتصادی اولین چیزی که پرسیده میشود این است که سالن شبی چند. با این اوضاع اینترنت و تبلیغات چه طور میخواهند پول سالن را بدهند. سخت میشود. با وجود این سالن ما همیشه پشتوانهای داشتیم که میتوانستیم برویم صحبت کنیم و نمایش هایمان را ببریم روی صحنه. قطعا فقدانش حس میشود. احتمالا بعد از جمع شدن پردیس با یک ناامیدی روبه رو میشویم.»
بهزاد مشهدی، یکی دیگر از همین نسل است. بازیگر و کارگردانی از نسل جوان تئاتر مشهد: «اولین اجرای زندگیام در سالنی بود که شنیدهام الان صندلی هایش را هم کنده و فروختهاند. آنجا بود که اولین بار خودم را در بازیگری و کارگردانی سنجیدم؛ و خبر تعطیلی پردیس خیلی موضوع ناراحت کنندهای است. موضوع دیگری که ناراحت کننده است این است که آنجا استادان مستعدی هم داشت.
پیش از پردیس من برای بازیگری یا کارگردانی مراکز دیگر هم رفته بودم -کلا توی زندگیام پول کلاس زیاد دادهام-، اما هیچ کدام، تعهدی که پردیس مستقل داشت را نداشتند. دانشجو را روی هوا ول میکردند. یکی از ویژگیها و تواناییهای پردیس این بود که اگر کسی مثلا دوره بازیگری را میگذراند او را رها نمیکردند. تجربه اجرا را هم به او میدادند که صحنه را هم حس کند.»
یاسر آماری را که خواستهام برایم پیامک میکند: «بیش از هزار هنرجو و بیش از ۱۸۰ اجرا». این آمار، بخشی از کارنامه پردیس تئاتر مستقل در طول دوران فعالیتش است که امیرکسری، معین و بهزاد نمونههایی از آن هستند. پردیس تئاتر مستقل فقط در ۸ سال ۳۰ تولید هنرجویی (آثار کسانی که از صفر آموزش دیدهاند و به مرحله اجرا رسیدهاند) روی صحنه برده است که این برای یک مرکز آموزشی در مشهد، آماری قابل تأمل است.
تعطیل شدن این مکان حتی بر شماری از کودکان این شهر هم اثر میگذارد. جواد رحیم زاده که در پردیس تئاتر مستقل به عنوان مربی خردسال، کودک و نوجوان فعالیت کرده است، پس از اشاراتی تیتروار درباره اهمیت تئاتر در مسیر رشد و آموزش کودکان و توجه به آن در اقصی نقاط عالم و کشورهایی که دغدغه نسلهای آینده شان را دارند، میگوید: «مجموعهای که در هفته بین ۲۰ تا ۳۰ کلاس کودک و نوجوان آنجا برگزار میشده و در هفته ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر از این نسل به آنجا میآمدند و آموزش میدیدند، در کنار هم بودند و یک فضای دوستانه و سالم را تجربه میکردند، تعطیل میشود.
این میتواند تأثیر بدی روی فرهنگ و هنر یک شهر و جامعه داشته باشد. این بچهها اگر به یک مجموعه بهتر و شبیه آن نروند، پراکنده و دچار سرخوردگی میشوند. چون شکستی در مسیر آن بچهها به وجود آمده؛ وقتی به این مجموعه آمدند هدفی داشتند که پس از آموزش روی صحنه بروند و دیده شوند. هدفی را شروع کرده بودند که باید آن را به پایان میرساندند.
حالا به هر دلیلی این مجموعه دارد تعطیل میشود و این اتفاق اثر تخریبی روی روح و روان و جسم بچهها خواهد گذاشت. تعطیلی کوچکترین مجموعه آموزشی هم به فرهنگ و هنر و تربیت نسل آینده ما آسیب میزند، چه برسد به مکانی که بیشتر از ۱۰ سال سابقه داشته و بالای هزار نفر آنجا آموزش دیدهاند. حواسمان باشد که امید را در دل بچهها از بین نبریم. ناامید شدن، با هر کار و اقدام و تعطیلی هر مکانی میتواند رخ دهد.»

در چند سال اخیر، یعنی فقط از سال ۱۴۰۱ تا امروز، دو تماشاخانه خصوصی «خورشید» و «اردیبهشت» هم مجبور به تعطیلی شدهاند. به دلایل اقتصادی و تعطیلیهای مکرر تئاتر و دلایل دیگر که هر کدام با درصدهایی در تنگ کردن عرصه و به بن بست رساندن سالن دارها تأثیر داشتهاند. صحبت از تعطیلی دو تماشاخانه خصوصی دیگر هم هست. پردیس تئاتر مستقل از این نظر یک استثنا نیست.
یاسر عودی بخشی از قضیه را به سیاستهای کلان مرتبط میداند: «سرچ کن ببین در کشورهای مختلف چند درصد تماشاخانه هایشان دولتی است و چند درصد خصوصی. نه کشورهای توسعه یافته، سرچ کن ببین در بعضی از کشورهای همین خاورمیانه و حاشیه خلیج فارس جایگاه هنر و تئاتر چیست و چه سند چشم اندازی برای هنر و تئاتر دارند. بررسی کنید که هنر در کشورهای دیگر چقدر حمایت و سوبسید پشتش است و در ایران چطور است. همین مقایسه خیلی چیزها را روشن میکند.
بعد ببین در تورمی که اتفاق میافتد هنر چه جایگاهی در سبد خانوار دارد. یک دکور متوسط تئاتر در ۱۴۰۴ حدود ۴۰۰، ۵۰۰ میلیون تومان بود. قیمت آهن اسفند بوده کیلویی ۶۰ هزار تومان، سه هفته پیش شده ۱۲۰ هزار تومان، یعنی دوبل. یعنی یک لحظه ۴۰۰ میلیون دکور، میشود ۸۰۰ میلیون، یعنی بلیت ۲۵۰ هزار تومانی میشود ۵۰۰ هزار تومان. یک خانواده سه یا چهار نفری بخواهد بیاید تئاتر ببیند، با کمی خرجهای حاشیهای شاید ۳ میلیون تومان برایش دربیاید. در این وضعیت کی میتواند ۳ میلیون پول تئاتر بدهد.
یعنی تماشای تئاتر برای عامه ممکن نمیشود و میشود یک صنعت بورژوایی. بعد، مگر قشر مرفه جامعه چند درصد هستند؟ اتفاق دیگری که با این وضعیت میافتد این است که منِ هنرمند خیلی دغدغه تجاری کار کردن به سراغم میآید. تجاری کار کردن یعنی به هر بهانهای نمایشی کار کنم که فروش گیشهام بالاتر برود. به ژانرهای سینمای خودمان در همین چند ساله نگاه کن.
درصد کارهای درام و مفهومی دارد کم میشود و درصد کارهای زرد و کمدیهای آبکی زیاد. این عرضه و تقاضا در هنر دارد به چه شکلی خودش را نشان میدهد؟ یعنی منِ عرضه کننده دارم تبدیل به چی میشوم، متقاضیای که میآید فیلم و تئاتر من را میبیند دارد تبدیل به چی میشود؟»
[سکوت...]
«بنا به هر اعتقادی اگر یک مدیر خوب سرخورده شود و استعفا بدهد، همیشه یک جایگزینی وجود دارد. اما یک سری از آدمها اگر بروند به مسیر تعالی این حوزه خدشه وارد میشود. سینمای خودمان را در نظر بگیرید، بهرام بیضایی رفت، فیلم باز هم ساخته میشود، ولی چه فیلمهایی ساخته میشود.
در تئاتر همین شهر بعضی کارگردانها اگر بخواهند دیگر کار نکنند، یک کارگردان دیگر کار میکند، ولی کار آنها را میتوانند انجام بدهند؟ انگار مهرههای اصلی دارند حذف میشوند. دارند آدمهایی که سرشان به تنشان میارزد حذف میکنند و یکسری آدمهای [..]و بی سواد و کم تجربه میآورند و میآیند جایشان را میگیرند.
رشته خودت ۱۰ سال پیش چه استادانی داشت، الان چه استادانی دارد؟ و همین طور کیفیت است که دارد کم میشود. من که اواخر دهه ۷۰ تئاتر را شروع کردم، کنار آن اخلاق را هم از آدمهای بالاتر یاد گرفتم. مهرههای خوب، نه تنها در هنر، بلکه در هر کسب و کار و رشتهای، اگر دلسرد بشوند، اگر دیگر انگیزه نداشته باشند، اگر بروند... نمیدانم چه اتفاقی میافتد. اینجا را جامعه شناس باید بگوید چه اتفاقی میافتد.»
[سکوت...]
موضوع را با دکتر مجید فولادیان، جامعه شناس و دانشیار گروه علوم اجتماعی دانشگاه فردوسی مشهد مطرح میکنیم. میخواهیم بدانیم تعطیلی فضاهای فرهنگی و هنری مانند پردیس تئاتر مستقل از یک شهر چه تأثیری بر شهروندان و جامعه دارد و نحیف شدن هنر و فرهنگ در دراز مدت چه تبعاتی میتواند داشته باشد؟ او پاسخش را به صورت مکتوب برای ما میفرستد:
«اگر فقط به ظاهر ماجرا نگاه کنیم، موضوع کاملا اقتصادی است؛ هزینههای بالا، مخاطب محدودتر، تعطیلیهای مکرر و فشار کلی بر کسب وکارهای فرهنگی. اینها واقعا وجود دارد و نمیشود نادیده گرفت. اما در جامعه شناسی معمولا ما به این سؤال هم نگاه میکنیم که «اقتصاد در چه زمینهای عمل میکند؟» یعنی همین فشار اقتصادی در یک زمینه خنثی اتفاق نمیافتد. منظور این است که هر شهری یک فضای فرهنگی و اجتماعی خاص دارد. در بعضی شهرها، مثل مشهد، دین، هویت مذهبی و حساسیتهای فرهنگی نقش پررنگ تری در تعریف فضای عمومی دارند.
حالا وقتی یک مجموعه فرهنگی مستقل از جنس تئاتر، به دلایل اقتصادی در مرز بقا قرار میگیرد، معمولا اولین چیزی که از دست میدهد فقط «درآمد» نیست، بلکه توان مقاومت فرهنگی اش هم کمتر میشود. اما نه به شکل مستقیم یا ساده. بهتر است این طور بگوییم: وقتی نهادهای فرهنگی مستقل ضعیف میشوند، میدان فرهنگی شهر بیشتر در اختیار نهادهای رسمیتر یا چارچوبهای تثبیت شدهتر قرار میگیرد. این یک فرایند آرام است، نه یک تصمیم آگاهانه یا هدف گذاری شده. وقتی یک پردیس تئاتر تعطیل میشود، فقط یک سالن از بین نمیرود؛ یک نوع خاص از تجربه فرهنگی هم کم رنگ میشود.
تئاتر معمولا فضایی است که در آن روایتهای متنوع تری از زندگی دیده میشود. حالا اگر این فضاها به دلایل اقتصادی یکی یکی حذف شوند، طبیعی است که فضای فرهنگی شهر به سمت الگوهای کم هزینه تر، کم ریسکتر و در نتیجه همگنتر حرکت کند. یعنی تنوع تجربههای فرهنگی کمتر میشود. در چنین شرایطی، آن بخشهایی از فرهنگ که رسمی تر، قابل پیش بینیتر و از نظر اجتماعی کم تنشتر هستند، امکان حضور بیشتری پیدا میکنند.
این لزوما یک سیاست یا تصمیم مستقیم نیست؛ بیشتر یک نتیجه ساختاری است. در جامعه شناسی ما همیشه میگوییم اقتصاد فقط «بقا» را تعیین نمیکند، بلکه به شکل غیرمستقیم روی «نوع فرهنگ قابل دوام» هم اثر میگذارد. وقتی فضاهای مستقل فرهنگی تحت فشار اقتصادی قرار میگیرند، ظرفیتشان برای حفظ تنوع و تجربههای متفاوت هم کمتر میشود و این به تدریج ساختار فرهنگی شهر را به سمت نوعی یکنواختی سوق میدهد.
در این نگاه، تعطیلی یک پردیس تئاتر فقط یک خبر اقتصادی نیست؛ بلکه بخشی از یک روند آرامتر است که در آن فشارهای اقتصادی، به طور غیرمستقیم باعث تغییر توازن در میدان فرهنگی شهر میشوند؛ توازنی که در شهرهایی با زمینههای فرهنگی و ایدئولوژیک خاص، حساستر و اثرگذارتر است.»
آن نکته کلیدی که مجید فولادیان به آن اشاره کرد، در میان صحبتهای یاسر عودی هم هست: «ذائقه و سلیقه آدمها متفاوت است و همین باعث میشود که بر همین اساس دست به انتخاب بزنند. مثلا منش و سیاست من و عادل بوده که پردیس تئاتر یک طیف آدم بیاید، جای دیگر یک طیف آدم دیگر برود و به همین صورت.
من معتقدم یک تعداد آدم اینجا رفت و آمد میکردند، محل تفریح یا محل رشدشان بود یا هر چیز دیگری، این الان حذف شده، جایگزین هایش کجاست؟ شنیدهام یکی دو آموزشگاه خصوصی دیگر هم دارند جمع میکنند. بچههای اینها کجا میروند. بچههایی که تفریح و پاتوقشان اینجا بوده، وقتی این مکان حذف شود، کجا میروند؟ میروند توی پارک، توی کافه ها، چی میشوند؟»
به این معنی حذف شدن پردیس تئاتر مستقل حذف شدن یک نگاه و سلیقه است و جمع شدن این مجموعه و مجموعههای مانند آن نه فقط یک ظرفیت فرهنگی را از شهر کم میکند که از تنوع فرهنگی مشهد نیز میکاهد.
پژوهشهای مفصل و عالمانه علمای رشتههای روان شناسی، جامعه شناسی، روان پزشکی و حتی شهرسازی و معماری که در کتابها و مجلات معتبر در ۵ قاره منتشر شده این را ثابت کرده که از دست دادن «مکان» مانند از دست دادن یک تَن، یک آدم، یک عزیز است. یعنی همان جایی از مغز درد را حس میکند که اگر کسی را از دست بدهیم. -حال با شدت و ضعفی متفاوت-، اما اصل موضوع غیرقابل انکار است.
وقتی از امیرکسری باروت کوب میپرسم چرا برای خداحافظی با یک «مکان» به پردیس تئاتر مستقل رفته، با آن آکسانی که روی «نه» کشیده و یک گام بالاتر از صدای معمولش میگذارد، یافتههای دانشمندان رشتههای فوق الذکر را تأیید میکند:
«نهههه... پردیس فقط یک «مکان» نبود. پردیس در زیست من حکم یک خانه را داشته، جایی که به معنای واقعی در آن رشد کردم. پردیس یک خانواده بود برایم. پردیس فقط یک مکان مادی نیست، یک احساس و مجموعهای معنوی است که به خیلیها امکان رشد و ارائه داد. پردیس حکم خانه را دارد، نه تنها برای من، برای خیلی از بچههای تئاتر این شهر. طبعا وقتی خبری از یک خانه و خانواده نباشد، آدم غمگین است. میدانی، پردیس بخشی از ماهیت ما بود.»
چکیده بخشی از پژوهشهای یادشده این است: در واقع، «فضا» در فرایند دل بستگی است که تبدیل به «مکان» میشود و به ایجاد حسی از تعلق و هویت در افراد نیز میانجامد. فرد خود را با آن تعریف میکند. در نتیجه این رابطه آرامش، امنیت و آزادی دارد و حتی اثبات شده که دل بستگی به مکان میتواند به کاهش افسردگی منجر شود.
با از دست رفتن هر مکان آشنا، درصدی به بیگانگی تو افزوده میشود. تو دقیقا در همان طول و عرض جغرافیایی که بودهای هستی، اما خودت را با آنجا یا آنجا را با خودت غریبه میبینی. اندکی «در وطن خویش غریب»تر میشوی. جاهایی هستند که حکم لنگرگاه را دارند. ترک گفتن، رها کردن و دل کندن از جایی که احساس تعلقت به آن کم است یا امکان زیستی که میخواهی در آن فراهم نیست، سادهتر است. به همین دلیل مانند برخی صنفهای دیگر، بعضی تئاتریهای این شهر به تهران رفتهاند و برخی در حال سبک و سنگین موقعیت و شرایط هستند.
پردیس تئاتر مستقل برای بهزاد مشهدی، بازیگر و کارگردان نسل جوان، یکی از جاهایی بود که حکم لنگرگاه را داشت و «امکان»هایی را برای ماندن و فعالیتش فراهم میکرد: «وقتی پردیس بود، مشکل پلاتو خیلی کمتر بود. الان رفتیم یک خانه کوچک اجاره کردهایم که تمرین هایمان را ببریم جلو؛ و حتی واقعا برایمان مبهم است که این کار را قرار است کجا ببریم اجرا. ما واقعا روی سالن ارجمندِ پردیس حساب کرده بودیم که الان دیگر نیست.
تنها سالنی که متناسب کار ماست، سالن حوزه هنری است که شرایط آن را هم میدانید؛ راحت به کسی سالن نمیدهند، کار باید ویژگیهایی داشته باشد، بازبینیهای متعدد و داستانهای عجیب غریبی دارد.... در حقیقت این طور است که ترجیح میدهیم به خیلی چیزها فکر نکنیم، چون اگر آدم بخواهد فکر کند به این نتیجه میرسد که کار را بگذارد کنار یا مثل بقیه برود تهران. الان خیلی از دوستان من دارند جمع میکنند میروند تهران. ولو اینکه وضعیت مالی خوبی ندارند. ولی وقتی میبینند اینجا یک سری اتفاقها نمیافتد، میروند تهران.»
سلمان اختر در کتاب «اشیاء مورد علاقه ما» مینویسد: «احساس امنیت ما در محیط زندگی مان زمانی تهدید میشود که فضای پیرامون ما به گونهای دراماتیک تغییر میکند. داربست روانی متشکل از دارایی مادی ما به طور ناگهانی متزلزل شده و ما احساس ترس، سردی و برهنه بودن میکنیم.»
جدایی از مکانی که دل بسته آنیم مانند جدایی از اشیایی که دوست داریم دردناک است، چون اتکای ما بر تداوم محیط را میگیرد و حس بی تکیه گاه و بی لنگر شدن میدهد. مکانها حافظه ما هستند. ما با مکانها چیزهایی را به یاد میآوریم و حتی با مکانها به یادآورده میشویم. بخشی از حافظه برای شماری از آدمها و به خصوص نسل جوان تئاتر این شهر دارد پاک میشود.
یاسر عودی میگوید: «شاید اگر بگوییم اینجا خانه دوم یک عده آدم بود، گزاف باشد، ولی قطعا میتوانم سفت بگویم که پاتوق خیلی از نسل جوان بود. خیلیها تماس گرفتهاند، خیلیها برای وداع به اینجا آمدهاند. یکی از هنرجوهای ما که الان کاناداست وقتی ماجرا را فهمید طوماری برایم نوشت که در آن گفته بود یکی از امیدهایم این بود که وقتی آمدم ایران، بعد از خانه خودمان بروم پردیس. همین که اینجا دارد جمع میشود و عدهای میآیند گریه میکنند، یعنی این مجموعه احساس تعلقی در آنها ایجاد کرده است.»
بعد از پایان گفتوگو بلند میشویم برویم توی سالنهای نمایش برای گرفتن عکس. گربه هفت رنگ رفته است، نمیدانم کی. اگر برای گربهها احساسی مانند سرخوردگی و ناامیدی قائل باشیم، احتمالا با همچین حسی رفته است. قدمهای ما غبارها را پریشان میکند؛ هلهله کنان یورش میبرند به سمت هر چه و هر که. غبار بو هم دارد.
تنوع بوی عطرها و ادکلنها و رنگهایی که در شبهای اجرا در آمیزش با هم بودند، زنده و گرم بودند و سالنها را پر میکردند جای خود را به بو و رنگ یک دست و ملال آور تمامیت خواهی متروکهها دادهاند.
[سکوت...]