روایتی از وصال زوج‌های توان یاب که هراسی از پیچ و خم زندگی ندارند | روشنی عشق در تاریکی روزها

  • کد خبر: ۴۱۵۶۰۰
  • ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۰
روایتی از وصال زوج‌های توان یاب که هراسی از پیچ و خم زندگی ندارند | روشنی عشق در تاریکی روزها
دل دادن رسمش این نیست که حتما چشم‌ها همدیگر را ببینند. گاهی دو قلب از راهی دیگر به هم می‌رسند؛ از مسیر صدا، از مسیر اشاره، از مسیر چیزی که اسمش را‌ می‌گذاریم «فهمیدن» بدون دیدن.

به گزارش شهرآرانیوز؛ دل دادن رسمش این نیست که حتما چشم‌ها همدیگر را ببینند. گاهی دو قلب از راهی دیگر به هم می‌رسند؛ از مسیر صدا، از مسیر اشاره، از مسیر چیزی که اسمش را‌ می‌گذاریم «فهمیدن» بدون دیدن. این روایت دل دادن و وصال آدم‌هایی است که خاص‌ترین‌اند؛ نه به خاطر معلولیتشان، بلکه به خاطر شیوه‌ای که دل باخته‌اند.

با عصای سفید، با انگشتان اشاره گر، با روز‌هایی که برایشان پر از خلأ بوده، اما حالا با هم به معنا رسیده‌اند. این قصه وصال است در روزگاری که شاید خیلی زندگی‌ها ازهم می‌پاشند؛ وصال آدم‌هایی که خدا طوری آن‌ها را به هم رسانده است که حالا نزدیک ترند از آن چیزی که شاید ما آدم‌های عادی بتوانیم تصور کنیم.

من، همه او شده‌ام

بگذارید شروع روایت ما به بهانه روز ازدواج از همین سطر باشد؛ از آرامشی که توی چشم‌های مجتبی میش مست شناور است و‌ می‌گوید هیچ وقت کسی این طور گرفتارم نکرده بود. این را که‌ می‌گوید، صدای همسرش، محبوبه، به خنده بلند می‌شود. دنیا از ازل تا ابد، روی دوست داشتن‌ها استوار است و تمام!

مجتبی رو می‌کند به همسرش و‌ می‌گوید: امروز بیشتر از همه روز‌های دیگر دوستت دارم.

حس من می‌گوید فقط توی قصه هاست که پروانه‌های عشق روی شانه‌های کسی می‌نشیند و یکی این طور عاشقانه می‌تواند حرف دلش را بزند، ولی اشتباه می‌کردم. حالا روبه روی من، بین آشوب جنگ و خاکستر که دردش روی خیلی از قلب‌ها مانده، معجزه عشق قد کشیده است.

روایتش هم حلاوت دارد؛ اینکه مجتبی میش مست و محبوبه رمضان زاده، زوج نابینا، چطور در روز‌های پر از بیم و هراس جنگ، تصمیم به ازدواج گرفته و از مسیر پرپیچ وخم روز‌ها به هم رسیده‌اند و حالا از عمر زندگی مشترکشان، چندهفته‌ای می‌گذرد. به این‌ها اضافه کنید که آن‌ها تازه از سفر برگشته‌اند؛ از حرم حضرت عباس (ع) که دستی از غیب، هدیه شان کرده است.

گپ وگفت با برخی افراد سخت است، لااقل برای من گزارشگر؛ اینکه مبادا پرسشی نابجا آزارشان دهد ولی جسارت می‌کنم و بی هوا می‌گویم ازدواج برای قشر نابینا نسبت به دیگر افراد توانخواه با پیچ وخم بیشتری همراه است؛ عاشق نیاز به دیدن دارد و معشوق هم، شما چطور همدیگر را‌ می‌بینید؟

انگار آقاداماد حس می‌کند نسیمی که توی چادر سفید محبوبه خانم افتاده است، توی این صبح اردیبهشت، چقدر تماشایی است که رو می‌کند به آن سمت و زل می‌زند به چشم هایش و جمله عجیبی می‌گوید: «من، همه او شده‌ام و تحمل همه سختی‌های زندگی برای رسیدن به این لحظه می‌ارزید.»

البته پیش زمینه اش حرف‌های دیگری می‌زند. معتقد است زندگی خود جنگ است؛ جنگی که نباید قافیه اش را باخت. این‌ها صحبت‌های کسی است که مادرزاد نابیناست. لذت دیدن و تماشا کردن توی زندگی اش نبوده است. همه روز‌های تاریک زندگی با مشکلات دست وپنجه نرم کرده، اما قافیه را نباخته و روی مشکلات را کم کرده است. دانشگاه رفته، درس خوانده و تصمیم گرفته است زن بگیرد و بزرگ تر‌ها را فرستاده است خواستگاری.

وصف تک تک اعضای صورت محبوبه را اول از همه، از مادرش پرسیده است. رنگ چشم‌ها و فرم ابرو‌ها و اینکه قدش تا کجای او‌ می‌رسد و موهایش زیر نور آفتاب چه رنگی می‌شود و همه و همه چیز‌هایی که هزاربار تخیلشان کرده است.

این پرسش‌ها را با وسواس پرسیده بود و خیالش که از این‌ها جمع شد، ماجرای آشنایی شان، شروع شد و کمی هم طول کشید؛ چند ماه باهم حرف زدن و بیرون رفتن و رسیدن به این نتیجه که مناسب هم برای زندگی هستند.

یک ماه عسل غافلگیرکننده

از همان اول باصداقت، پیش رفته و همه چیز را برای محبوبه گفته است؛ اینکه کارشناسی روان شناسی دارد، اما هنوز شغلی ندارد که بخواهند به آن امید ببندند؛ اینکه انرژی برای کار کردن به اندازه کافی دارد و حتی تحمل و طاقت نه شنیدن از کسانی که‌ نمی‌توانند روی توانایی‌های او برای کار کردن حساب کنند و بعد هم گفته بود: «پول خانه و عروسی را خدا جور می‌کند.» راست هم گفته بود. اصلا وقتی پای خدا وسط می‌آید، همه بنده‌های خدا هم پایشان به میان کشیده می‌شود و کمک می‌کنند؛ هرکه به شیوه‌ای.

آقاداماد تعریف می‌کند: «چندروزی از عقدمان گذشته بود و با همسرم توی صحن حرم امام رضا (ع) نشسته بودیم برای تشکر از آقا.» یقین داشت که یک روز معجزه دوست داشتن و دوست داشته شدن، زندگی او را هم زیرورو می‌کند. این امید، او را سرپا نگه داشته بود و بعد برمی گردد سر تعریف کردن ماجرای دعوتشان به حرم امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع)، آن هم توی حرم امام رضا (ع) و چند روز بعد از عقدشان:

«نشسته بودیم به حرف زدن؛ یک مرد عرب کنار دستمان نشسته بود و باب حرف زدن باز شد. فهمید تازه عروس و دامادیم و دعوتمان کرد نجف، کربلا و بین الحرمین. دعوت نامه هرکس یک جوری است. ما هم این طور دعوت شدیم. توی حرم امام رضا (ع) غافلگیرمان کردند. حتما که نباید چشم هایمان را شفا می‌دادند که بفهمیم دست حضرت روی سر همه زندگی‌ها هست. بی هیچ اماواگر، شک و شبهه و تردیدی او پابه پای ماست.»

ادامه می‌دهد: یک چمدان کوچک بستیم و اولین سفر مشترکمان شروع شد. رفتیم حرم به حرم و هر قدمی که برداشتیم، با صدای بلند و کشدار گفتیم «خدایا! شکرت.» به قدری بلند که همه آدم‌های اطرافمان بفهمند. پرده‌ای که همه این سال‌ها بین خود و معلولیتمان کشیده بودیم، کنار زدیم و با عصای سفید راه می‌رفتیم تا همه آشکارا ببینند که خوشبختی برای ما شبیه همان قندی است که توی دهانشان آب می‌شود و شیرینی اش به ما هم می‌رسد؛ همین که اینجا، ما خود واقعی مان را از بین همه سختی‌ها پیدا کردیم.‌

می‌توانیم خوشبخت باشیم

محبوبه تا حالا فقط گوش داده و خندیده است. روایت زندگی او کمی متفاوت‌تر است. از RP یا «رتینیت پیگمانتوزا» نام می‌برد؛ یک بیماری چشمی ارثی که برادر و خواهر دیگرش را هم مبتلا کرده، اما ورق زندگی او را از نوزده سالگی برگردانده است. تعریف می‌کند: روزبه روز دید چشم هایم کمتر می‌شد.

یک صبح که بیدار شدم، دیگر هیچ چیز را‌ نمی‌دیدم. گفتن این حرف به زبان ساده می‌آید؛ من دیگر نه هیچ طلوع و غروبی را‌ می‌دیدم و نه ذوق و اشک و گریه‌ای را. این تجربه برای یک دختر نوزده ساله، سخت و سنگین بود. همه زندگی‌ام پر از سؤال شده بود که حالا بین این همه آدم، چرا من؟ همه روز‌ها دنبال چراهایم می‌گشتم. می‌خواستم مقصر را پیدا کنم، اما مسئله این بود که باید اول از همه خودم را پیدا می‌کردم. اتفاقی که برایم افتاده بود، خیلی سخت و دردناک بود. ‌

می‌گوید: دیگر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم. از همه بدتر، رفتار‌های آزاردهنده دیگران بود که گاه جانم را به لب می‌رساند. جامعه، بزرگ‌ترین چالش سر راه افراد توان یاب است. بیزار بودم از ترحم و طفلکی گفتن‌های اطرافیان. باید خودم را از قیدوبند رفتار‌های آزاردهنده دیگران، راحت می‌کردم و تمرین تاب آوری کردم.

گفتن از این مسیر طولانی، سخت و زمان بر است؛ او به همین اندازه بسنده می‌کند و صحبتش را این طور پی می‌گیرد: «حالا نگرانی هایم تمام شده است؛ می‌دانم که بعد از خدا، مجتبی مراقب مهربانی است که دنیا را برایم جای امن تری خواهد کرد. می‌دانم کاری می‌کند که آب توی دلم تکان نخورد. حالا فهمیده‌ایم شاید با دیگران، خیلی فرق داشته باشیم، اما می‌توانیم خوشبخت باشیم؛ درست مثل آن ها. می‌دانیم که روز‌های سختی پیش رو داریم. جفت وجور کردن وسایل زندگی آن هم در شرایط فعلی، کار راحتی نیست، اما خدا نمی‌گذارد کار هیچ بنده‌ای روی زمین بماند. من و مجتبی همدیگر را پیدا کرده‌ایم. این نقطه امن زندگی را دوست دارم.»

محبوبه دعایی می‌کند که خیلی به دلم می‌نشیند: «از هیچ بنده‌ای انتظار نداریم و امیدواریم خدا صحنه‌های زندگی مان را طوری بچیند که احتیاج به ترحم هیچ کسی نباشد.»

حالا قبل از چشم‌ها و زخم ها، لبخندش را‌ می‌بینیم، وقتی می‌گوید ما نه روشن دلیم و نه تاریک دل؛ ما آدمیم مثل همه آدم‌های دیگر. دست هایشان که توی دست هم حلقه می‌شود، من بهاری‌ترین فصل سال را‌ می‌بینم؛ یک اردیبهشت بهشتی وقتی با عصای سفید به جست وجوی مسیر روی زمین می‌روند و راه را پیدا می‌کنند و دور می‌شوند و من تنها به تماشایشان می‌مانم.

مفهوم دوست داشتن با زبان اشاره

این روز‌ها پر از عروسی است و حالا کارت دعوت دیگری روی میز کاری‌ام است؛ جشن ۵ زوج ناشنوا و کم شنوا در یک شب کم نظیر. می‌گذارم تا مراسمشان تمام شود و قرارمان را‌ می‌گذاریم توی مرکز «وصال شیرین» که مجموعه همسان گزینی برای زوج‌های توان یاب است.

برخی هایشان سن بیشتری دارند؛ نه حاضر به عکس گرفتن می‌شوند نه به قول خودشان، نام و عنوانشان آن قدر مهم است که بیاید وسط سطور گزارش رسانه‌ای که کلی مخاطب شهری دارد.

بین آن همه آدمی که با اشاره دست و سر باهم حرف می‌زنند، من چشم می‌چرخانم و با خنده شان می‌خندم. با همان اشاره‌های ریزودرشت می‌فهمانند که غصه‌ها هم دورانی دارند. مگر دنیا مانده است که غصه بماند؟ غصه که نه، به قول خودشان «بچه غصه». تا دلتان بخواهد، زندگی آن‌ها از این بچه غصه‌ها داشته است.

بعد از عروسی که چند شب پیش برگزار شد، حالا توی دورهمی دوستانه، باهم گپ می‌زنند و‌ می‌خندند؛ مثل همه گپ‌های دوستانه، خلاصه می‌شود به حرف زدن از درد‌ها و آرزو‌ها و رؤیاها. برخی‌ها از مشکلات و بیماری شان حرف می‌زنند که دست و پایشان را خیلی جا‌ها از زندگی بسته و همین است که تا این فصل تنها مانده‌اند.

یکی از آن جمع، حرفش را رک و بی پرده می‌زند: «ممکن است یک روز همه چیز داشته باشی، اما یک چیز جایش در زندگی خالی است؛ یک خلأ بزرگ که فقط یک نفر می‌تواند آن را پر کند؛ یک همدم و همراه و هم زبان. یک نفر که دل به دل تو بدهد.

من چهل وچندسال از زندگی‌ام گذشته بود و اولش فکر می‌کردم با مشکل ناشنوایی و بیکاری، قید دلبستگی و دوست داشتن را بزنم. اما هرچه زمان پیش‌تر می‌رفت، بیشتر می‌فهمیدم یکی باید کنارم باشد که انگیزه‌ام برای ادامه دادن بیشتر شود؛ یک نفر که جسارتش را داشته باشد کنار من با سختی‌ها بجنگد؛ یک نفر که روح بزرگی داشته باشد؛ یک آدم صبور و آرام و مهربان که بتواند حرف هایم را بشنود. بالاخره پیدایش کردم از طریق بروبچه‌های مجموعه وصال.»

این قسمت، حرف هایش را قشنگ‌تر می‌کند: «خطبه عقد را که خواندند و برگشتیم خانه، انگار یکی تمام پنجره‌ها را باز گذاشته بود و حالا خورشید، نور می‌پاشید روی درودیوار خانه مان، روی همه چیز.»

دوست ندارد حالا که وقت شادی است، خیلی از غصه هایش بگوید. این حس لذت بخش وصف کردنی نیست، حتی وقتی با انگشت‌هایی که در هوا تکان می‌دهد تا مقصودش را برساند: «خانه آرامشی دارد که با گذاشتن قدم اول، از کف پایت، خودش را هو می‌کشد بالا و کم کم سرتاپای وجودت را‌ می‌گیرد. در همان جلسه‌های اولی که گذاشتند، اول از همه خواستم روی توانایی هایم حساب کند و من هم روی مهربانی هایش حساب می‌کنم.»‌

می‌خواهم قهرمان زندگی همسرم باشم

علیرضا رئیسی، هم ناشنواست و البته توی یک جمع شنوا بزرگ شده است و خیلی به زبان اشاره مسلط نیست و کنارش فاطمه غفوری است. در دهه ۲۰ زندگی شان تصمیم به ازدواج گرفته‌اند، اما بلد حرف زدن هستند با زبان اشاره. علیرضا می‌گوید: همه ما با زندگی می‌جنگیم که یک روز بتوانیم لذتش را ببریم؛ به نظر من، توی زندگی هیچ چیز قشنگ‌تر از دوست داشتن نیست. دلم می‌خواهد قهرمان زندگی فاطمه باشم. من کنار او‌ می‌جنگم تا او دل نگران چیزی نباشد و لذت این زندگی را ببرد.

زندگی یک شراکت واقعی است که اگر هر دو نفر احساس مسئولیت کنند، هیچ کدام خسته نمی‌شوند؛ و چه پایان قشنگی برای این روایت، می‌شود نوشت! زندگی همه انسان‌ها به یک شکل شروع می‌شود و پایان می‌گیرد و تنها جزئیات، آن‌ها را متفاوت ازهم می‌کند. اما در یک چیز مشترک است: دوست داشتن به همه چیز رنگ می‌دهد، حتی زیر بمباران و جنگ، سیل و زلزله و... چه حلاوتی پشت این عبارت چندحرفی نهفته است: «دوستت دارم با تک تک سلول هایم.»

وصال ۲۰۰ زوج توان یاب در وصال شیرین

اعظم رنگ آمیزطوسی، مدیر مرکز همسان گزینی وصال شیرین است؛ به گفته خودش، اولین مرکز ویژه توان یابان در مشهد. زندگی اش حکایت مفصلی دارد، ولی او به همین اندازه بسنده می‌کند: «به خاطر فرزند ناشنوایم در میانه راه، به زندگی معلولان گره خوردم و حالا آن را وقف آن‌ها کرده‌ام.» خودش آستین بالا زده و از دیگران هم کمک خواسته است؛ البته برخی سازمان‌های دولتی هم همراهی اش می‌کنند؛ اداره کل بهزیستی و ورزش وجوانان و...

سرش شلوغ است و تازه یک عروسی را از سر باز کرده، اما یک پرونده قطور پر از اسم دخترخانم‌ها زیر دستش است که قصد تشکیل زندگی دارند و کنارش هم یک پرونده از آقاپسرها. می‌گوید: خیلی سال است که تلاش می‌کنم دست‌های این‌ها را شبیه آدم‌های عادی، توی دست هم بگذارم تا آن‌ها هم دنیای مشترک را تجربه کنند.

این روال به ۱۵، ۱۴ سال قبل برمی گردد، اما ۵ سال است شکل رسمی گرفته است: «سه شنبه‌های ازدواج ازجمله برنامه‌های ماست. دختر‌ها و پسر‌ها با همراهی خانواده هایشان، همدیگر را در مرکز ملاقات می‌کنند. البته قبل از آن، ما خودمان افراد را محک می‌زنیم که کدام گزینه، مناسب چه کسی است و بعد به هم معرفی شان می‌کنیم و اگر مورد پسند یکدیگر بودند، خودمان تحقیقات را شروع می‌کنیم. بعد مرحله آشنایی است و اگر به نتیجه رسیدند، برای انجام آزمایش‌های ژنتیک معرفی می‌شوند به بهزیستی. تابه حال ۲۰۰زوج توان یاب را به هم رسانده‌ایم.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.