شنبه- خانم جوانی در حال عبور از چهارراه در حالی که از کنارم عبور میکند، میگوید: از کتاب شما برای حجاب قانع نشدهام! پاسخ میدهم: حق دارید، چون آن کتاب اصلا برای تبیین حجاب نبود! بعد کتابی برای تبیین حجاب برای بانوان معرفی میکنم.
یکشنبه- هنوز سوار پراید نشدهام که مسافر صندلی عقب اشاره میکند و تا کنارش مینشینم، میگوید: «حاجی گیرت انداختم! چرا کامنت من رو جواب ندادی؟»
دوشنبه- وقتی جوان دستفروش من را از دور میبیند، بلند میشود و همزمان با گوشی تلفنش مشغول میشود. میگوید: «تازه داشتم فیلمت رو میدیدم.» خیلی اظهار محبت میکند و عکسی میگیرد. میگویم «پس اگه بدخواه داشتم، خیالم راحت باشه که یه رفیق پهلوون دارم!»
سهشنبه - دوستی ایتالیایی خبر فوت پروفسور یحیى بونوی فرانسوی را میدهد. خبر تلخ و دردناکی است. در فاصله چند ثانیه تمام خاطرات این سالها از پیش چشمم میگذرد. از شبی که داستان عجیب مسلمان شدنش را تعریف کرد تا مدتی قبل که تلفنی احوالش را پرسیدم. مسافری غریب اکنون به مقصد رسیده است.
چهارشنبه- دوستی که معاون یکی از وزراست، بعد از جلسه به رانندهاش میگوید که مرا به مقصد جلسه بعدیام برساند. وقتی که دارم با خودرو شیک و تروتمیز معاون وزیر برمیگردم، با خودم فکر میکنم که از پشت شیشههای دودی این خودرو زیبا چقدر میتوان زشتیهای شهر را دید؟
پنجشنبه- پشت چراغ قرمز با عجله از تاکسی پیاده میشوم. همینطور که دارم دور میشوم، صدای پسر جوانی را میشنوم که کنارم نشسته بود؛ «همهتون سَقَط شید!» کاش زودتر میگفت و بهانهای میشد برای حرف زدن. شاید بعد از یک قهوه و ساعتی گفتوگو، هم من و هم او چیزهایی تازه درمییافتیم و نگاهمان به هم عوض میشد. در پیادهرو هستم و تاکسی را میبینم که با روشن شدن چراغ سبز حرکت میکند و فرصتی دیگر برای گفتوگو از من دور میشود