شهرآرانیوز | اعظم عظیمی، نویسنده مشهدی که به خاطر رمان «غمسوزی» برنده جایزه ادبی جلال شده است، امسال بهعنوان چهره سال هنر انقلاب استان معرفی شد. او که آثار چاپ شده دیگری نیز در کارنامه ادبی خود دارد، سالهاست مدرس نویسندگی و علوم عقلی بوده است. «زنها روحانی نمیشوند»، «کتاب مهاجران ۱ – محسن» روایتی داستانی از زندگی شهید حاج محسن حاجی حسنی کارگر از دیگر آثار این نویسنده دهه شصتی است.
به بهانه برگزیده شدن عظیمی در مراسم چهره سال هنر انقلاب به سراغ او رفتهایم تا از سلوک خود در مسیر داستان و دغدغههای این روزهایش بگوید.
شما هم تحصیلات حوزوی دارید و هم در دانشگاه فلسفه و کلام خواندهاید. چه شد که سراغ نویسندگی رفتید؟
پدربزرگم بازاری و فرشفروش بود، اما خیلی به مطالعه علاقه داشت. ایشان کتابخانه بزرگی داشت و من از بچگی با کتابها مانوس بودم. در کتابخانه ایشان، علاوه بر کتب دینی، رمان هم وجود داشت و مطالعۀ آنها من را به داستان علاقمند کرده بود. اولین داستانی که نوشتم در نوجوانی و تحت تأثیر داستانی بود که در مجله سروش نوجوان خواندم؛ «خواهر گمشده» نوشتۀ یک نویسنده انگلیسی. نثر و فرمش مرا گرفت. احساس کردم این همان سبکی است که دوست دارم. در آن توصیفهای طولانی وجود نداشت، دیالوگها ساده و صمیمی بود و با داستانهای کلاسیک کتابخانه پدربزرگم تفاوت زیادی داشت. علاقهمند شدم داستانی مثل آن را بنویسم. کپیای از خواهر گشمده از آب درآمد. از آن زمان به بعد، همیشه دفتری همراه داشتم و داستان مینوشتم؛ داستانهایی که گاهی تمام میشد و گاهی نیمهکاره میماند.
اما بعد از اتمام تحصیلات سطح دوی حوزه تصمیم گرفتم داستاننویسی را جدی دنبال کنم و آموزش ببینم. در دفتر تبلیغات اسلامی مشهد گروهی به نام «گروه ادب و هنر» وجود داشت. کنجکاو شدم و رفتم آنجا. گفتند فعلا انجمن ادبی نداریم، اما اگر شما دوستانی مثل خودتان جمع کنید، میشود انجمن را تشکیل داد. من هم خیلی خوشحال شدم، با دوستان زیادی تماس گرفتم، از حوزههای علمیه بانوان اطلاعات افراد علاقمند را گرفتم و حدود صد نفر را جمع کردم. بعد از مصاحبه، حدود بیستپنج نفر انتخاب شدند و انجمن را در سال ۱۳۸۹ تشکیل دادیم. آن نقطه، آغاز جدی نویسندگی من بود؛ از آنجا به بعد داستانهای حرفهای خواندم، محضر اساتید مختلف را درک کردم و به طور مستمر داستان نوشتم.
آیا مشهد با وجهه فرهنگیاش، تأثیری در سوق دادن شما به سمت نویسندگی داشت؟
تا پیش از اینکه تصمیم بگیرم خودم را به یک فضای آموزشی متصل کنم، فکر نمیکردم چندان زمینه فراهم باشد. اما به محض اینکه این تصمیم در من شکل گرفت، متوجه شدم که مشهد فضاهای متعددی برای فعالیت در زمینه داستاننویسی دارد. انجمنهای داستانی مختلفی فعال بودند و هستند و هرکس به تناسب فضای فکری و فرهنگی خودش میتواند جایگاهی برای رشد پیدا کند؛ بنابراین بله، مشهد تأثیرگذار بود.
ایده اولیه «غمسوزی» از کجا شکل گرفت؟
«غمسوزی» ابتدا به صورت یک داستان کوتاه در ذهن من شکل گرفت. داستان جوانی که احساس میکرد ایمانش ضعیف شده است و این برایش ایجاد نگرانی کرده بود، اما در طی داستان، گویی به باور دوبارهای از اعتقاداتش میرسید. آن داستان کوتاه را برای ناشر فرستادم، اما ناشر لطف کرد و نپذیرفت؛ گفت داستان خام است. خودم هم این حس را داشتم که مسأله شخصیت بزرگتر از آن است که در یک داستان کوتاه بگنجد. آن داستان کوتاه کمکم در ذهنم دستمایهای شد برای نوشتن رمان غمسوزی.
تجربه شخصی یا مشاهدات اجتماعی خاصی در شکلگیری این اثر نقش داشت؟
کمابیش، اما نمیتوانم به یک تجربه یا مشاهدۀ خاص اشاره کنم، چون قوۀ تخیل و الهام در نوشتن این رمان بسیار تأثیرگذار بود.
چه شد که احساس کردید سوژه یک جوانِ فسلفه خوانده میتواند به یک رمان تبدیل شود؟
معمولا کسانی که به سراغ علوم عقلی میروند، روحیۀ پرسشگری دارند. این روحیه که میتواند بسیاری از ابعاد زندگی را به چالش بکشد برایم جالب و ارزشمند بود و دوست داشتم آن را برای دیگران هم تصویر کنم.
درباره عنوان «غمسوزی» بگویید. چطور به این نام رسیدید؟
دقیقا یادم نیست در کجای نوشتن رمان بودم که این اسم به ذهنم آمد، اما زمانی بود که دیگر فهمیده بودم «غمسوزی» قرار است مسیری را طی کند که در آن از غم برای رشد شخصیت استفاده میشود. «غمسوزی» دو جور میتواند معنی شود: یکی اینکه ما قرار است غم را بسوزانیم، دیگر اینکه توسط غم سوزانده شویم. به نظرم هر دو برای شخصیت داستان اتفاق افتاد؛ هم غم او را گداخت و پخت و به بلوغ رساند، و هم خودش از جایی تصمیم گرفت علیه این غم حرکت کند و آن را به نوعی در زندگیاش بسوزاند.
واکنشهای مثبت یا منفی مخاطبان پس از انتشار چه بود؟
مثلا یکی از نقدهای منفی این بود که شخصیتها خیلی شبیه هم حرف میزنند. به نظر خودم، چون این شخصیتها متعلق به یک خانواده و فرهنگ خاص هستند این شباهت خیلی عجیب نیست. درباره شخصیت احسان هم برای برخی خوانندگان ابهاماتی پیش آمده بود که سعی میکنم در ویرایشهای بعد آنها را برطرف کنم. از نقدهای مثبت، شخصیتپردازی عمیق و نثر غنی بود و نیز پرداختن به داستان دینی بدون شعارزدگی و سطحینگری درباره دین و انسانهای دیندار. از میان تمام بازخوردهایی که گرفتم ارزیابی مثبت اساتیدم از این کار برایم خیلی مؤثر و ماندگار بود.
اثر بعدیتان چیست و در چه مرحلهای است؟
حدودا اواسط کار بعدی هستم. رمانی است درباره مسائل زنان در جامعه خودمان. به «غمسوزی» نزدیک است.
شما دو اثر زندگینامهای هم دارید؛ «محسن» (درباره شهید منا، محسن حاجیحسنی کارگر) و «زنها روحانی نمیشوند» (درباره بانو طاهایی). اهمیت و چالشهای این گونه ادبیاتی را چه میدانید؟
اهمیتش که پنهان نیست. ما شخصیتهای تاثیرگذاری در تاریخ کشور داشتهایم که اگر زندگیشان در قالب هنر و ادبیات روایت نشود، ممکن است هیچگاه به فضای عمومی مردم معرفی نشوند. اما وقتی از من میخواهند زندگی یک فرد واقعی را بنویسم –فردی مستقل از من، با سرگذشت، افکار و شخصیت خودش– این استقلال کار را سخت میکند. آن شخصیت ساختۀ من نیست. پس چالش اصلی این است که او را بشناسم، با او ارتباط برقرار کنم. این نیازمند پژوهش کافی، بهویژه گفتوگو با کسانی است که آن فرد را از نزدیک میشناختند.
کدام یک از این دو گونه برایتان دشوارتر بود؟
به نظر من زندگینامهنویسی خیلی دشوارتر از آن داستاننویسی است که نویسنده قصهای را از صفر شروع میکند. زندگینامه برای من چالشهای بیشتری دارد و هنر و خلاقیت بیشتری میطلبد؛ و چطور در عین پایبندی به هویت و حقایق زندگی فرد، جنبه خلاقه و ادبی اثر حفظ میشود؟
وقتی میگوییم قالب کارمان «زندگینامه داستانی» است، یعنی به طور ضمنی میگوییم آنچه نوشته شده واقعیت محض نیست، ولی اجازۀ تحریف هم نداریم. من به عنوان داستاننویس در رویدادهای اصلی زندگی فرد دخالت نمیکنم. خلاقیت خودم را در پرورش دادن همان حوادث اصلی و شاخ و برگ دادن به آنها بروز میدهم، با این شرط که آن شاخ و برگها هم متناسب با شخصیت و باورهایش باشد. این کار آشنایی عمیق با شخصیت داستان را میطلبد.
شما در روایت، بیشتر از اینکه بر حادثه تمرکز کنید، بر احساس و جزئیات روانی شخصیتها تکیه دارید. درباره این نگاهتان توضیح دهید.
من سعی کردم در «غمسوزی»، هم به شخصیت اهمیت بدهم و هم بُعد حادثه و پیرنگ را پررنگ کنم، اما با توجه به نقدهایی که دریافت میکنم، ظاهرا باز هم بُعد حادثه تحتالشعاع شخصیت قرار گرفته است. البته این ایراد نیست؛ داستانهای خوب شخصیتمحوری داریم که به پیرنگ کمتر از این اهمیت دادهاند. اما الان خودم به داستان قصهگو علاقهمند شدهام و فکر میکنم در آثار بعدی بتوانم بیشتر به این جنبه حادثه و پیرنگ بپردازم.
برای شما که داستان را با عمق فلسفی و روانشناختیاش تجربه کردهاید، ادبیات انقلاب چه معنایی دارد؟
ادبیات انقلابی با توجه به مفهوم انقلاب معنا پیدا میکند. زمینه انقلاب و امتدادش تا امروز، حرکتی است از سوی مردم ایران برای بازپسگیری شخصیت، عزت و جایگاه خود در جهان. ادبیات اگر چنین تعریف مقتدرانه و عزتمندانهای از انسان ایرانی نداشته باشد، نمیتواند خود را ادبیات انقلابی معرفی کند. چگونگی تعریف نویسنده از «انسان» در این ادبیات بسیار مهم است و بقیه مسائل از آن نشأت میگیرد.
در حوزه داستان انقلاب اسلامی چه نقاط قوت و ضعفی میبینید؟
نقطه قوت آن است که کسانی که وارد این عرصه میشوند معمولا آدمهای دغدغهمندی هستند. دغدغه به دوام آوردن نویسنده و تحمل سختیهای مسیر و همچنین خلق داستانهای تاثیرگذار کمک میکند. ادبیات انقلاب با توجه به موضوع خود توانسته با تعداد زیادی از مردم ارتباط برقرار کند. ما در ادبیات انقلاب سوژههای پرمخاطب بسیار زیادی داریم، از کف خیابان گرفته تا میدانهای نبرد.
اما دربارۀ نقطه ضعف، همین کثرت سوژه ممکن است نویسنده انقلابی را دچار شتابزدگی کند. فکر کند «این را بنویسم، بروم سراغ بعدی». این شتابزدگی باعث میشود در سوژه عمیق نشود و نتواند ارتباط کافی با آن برقرار کند. نتیجۀ آن داستانی میشود که نمیتواند آن حرفی را که مثلا در این شبهای جنگ از عمق جان مردم فریاد میشود به دیگران و نسلهای آینده منتقل کند؛ و راه پیشرفت در این فضا را چه میدانید؟
نویسنده انقلابی باید تا جایی که میتواند «خودش» باشد. وقتی به خاطر همراهی با ارزشهای غالب زمانه خودمان را گم کنیم، اثر هم سقوط میکند. اما نویسندهای که چارچوبهای اصیل را قبول دارد و خودش است، مسیرش را هم در نویسندگی پیدا میکند و تاثیرگذار خواهد بود.
بر این اساس برای رشد نویسنده چه باید کرد و چه کمبودی در دورههای معمول داستاننویسی دیدهاید؟
در برخی دورههای آموزشی نگاه تکنیکی محض بر فرایند نویسندگی حاکم است و معمولا درباره محتوای آثار ادبی صحبت نمیشود. در حالی که داستان یکی از شاخههای اندیشه و علوم انسانی است. تقلیل چنین پدیدهای به تعدادی فرمول و تکنیک باعث میشود در بهترین حالت نویسندگانی فرمگرا تربیت شوند.
غفلت از مباحث نظری هنر و نداشتن فلسفهای برای زیست در فضای پرچالش نویسندگی باعث شده افراد کمی در این وادی دوام بیاورند و یا اگر میمانند معمولا نمیتوانند آثار درخشانی که بتواند روح زمانه را توأم با صدای شخصی نویسنده بازتاب دهد خلق کنند.
در دورههای موجود معمولا به نویسندگان نقشه راه نشان داده نمیشود. هنرجو معمولا برای همان نقطهای که ایستاده دستورالعمل میگیرد و نمیداند در قدمهای بعدی چه باید بکند. نپرداختن به مسیر درونی نویسندگی نیز باعث شده نویسندگان جوان معضلات شخصی و روانی را که در روند نویسندگی متحمل میشوند، گرههایی کور بدانند و بعضا از ادامه مسیر منصرف شوند. همچنین هنرجویان برای ورود به بازار نشر هم آماده نمیشوند و مهارتهای موفقیت در فضای کاری نویسندگی را نمیآموزند. معمولا مسیر شغلی نویسندگی صرفا یک علامت سؤال بزرگ است و به همین خاطر نویسندگان جوان به نوشتن تفننی روی میآورند و سرمایهگذاری کافی روی کسب مهارت و تجربه نمیکنند.
از طرفی ارتباط مدرس و هنرجو در دورههای معمول، آنقدر عمیق و مداوم نیست که هم مدرس بر روند رشد هنرجو اشراف داشته باشد و هم هنرجو بتواند در بزنگاههای مسیر نویسندگی از نظرات مدرس برخوردار شود. نه به این معنا که مدرس یا هنرجو کوتاهی میکنند. بلکه ساز و کار مربیگری در شکل فعلی چنین اقتضایی دارد و برای اهداف بلند مدت تعریف نشده است.
حرفتان با نسل جوان نویسندگان انقلاب اسلامی چیست؟
این را ابتدا به خودم تذکر میدهم. میگویم به داستاننویسی به عنوان یک حرفه و یک علم نگاه کنند. در دام این تفکر نیفتند که نویسندگی کاری حاشیهای است و فقط با ذوق و استعداد پیش میرود. استعداد، کافی نیست؛ ممکن است شما را تا پلهای برساند و موفقیتهایی کسب کنید؛ اما بدون پژوهش، بدون مطالعه آثار بزرگان ادبیات و بدون نقدپذیری، در همان پله متوقف میشوید.
نکته دیگر این که در داستاننویسی دچار روزمرگی نشوند. صرفا به این قانع نباشند که کتابهایی منتشر کردهاند. هر نویسندهای باید مسیر داستاننویسی شخصی خودش را داشته باشد و پیشرفت خودش را در این مسیر تعریف کند. اگر سفارشی در راستای پروژه شخصیتان است بپذیرید؛ وگرنه کار سفارشی که هیچ نسبتی با فکر و شخصیت شما ندارد، ذوقتان را کور میکند و باعث میشود احساس کنید استعداد ندارید، چون نمیتوانید به چشمه درونیتان متصل شوید.