وقتی ساعت شنی را برعکس میکنند، شنها با همان سرعتی فرو میریزند که پیشتر بالا آمده بودند؛ نه کمتر و نه بیشتر. زمان با کسی تعارف ندارد. قواعد طبیعت هم اهل تبعیض نیستند. اما گویا اقتصاد ما نه با ساعت شنی تنظیم میشود، نه با عقربه ساعت و نه حتی با ابتداییترین قواعد بازار.
در این اقتصاد عجیب، وقتی بردار قیمتها صعودی است، همهچیز با سرعتی فراتر از زمان حرکت میکند. هنوز خبر افزایش نرخ ارز کامل منتشر نشده، برچسبها عوض میشوند. هنوز بازار فرصت هضم یک خبر را پیدا نکرده، قیمتها خود را به فردا رساندهاند. فاصله میان شنیدن خبر و افزایش قیمت، گاهی از فاصله میان برچسب کالا تا صندوق پرداخت هم کمتر است.
اما همین بازار، وقتی نمودارها نزولی میشوند، انگار ناگهان دچار اختلال در شنوایی و بینایی میشود. کاهش نرخ ارز را نمیبیند، خبر توافق را نمیشنود و سیگنالهای مثبت را درک نمیکند. نبض بازار فقط برای افزایش قیمت حساس و دقیق کار میکند؛ اما هنگام کاهش، گویا از حرکت بازمیایستد.
پدیده عجیبی است این بازار ما. بازاری که با سقف قیمتها الفت دارد و از کف گریزان است. انگار چسب قیمتها برای چسبیدن به سقف ساخته شده است؛ هرچه بالاتر بروند، محکمتر میمانند، اما برای پایینآمدن هزار بهانه و توجیه پیدا میشود.
اگر قرار بود اقتصاد بر اساس منطق بازار و قواعد شناختهشده آن عمل کند، امروز که نرخ دلار مسیر کاهشی را در پیش گرفته، باید اثر آن را بر برچسب کالاها میدیدیم. مگر نه اینکه در روزهای افزایش قیمت، استدلال بازار این بود که باید خود را برای خرید گرانتر فردا آماده کند؟ مگر نه اینکه کالاهایی که با نرخ دیروز خریداری شده بودند، با نرخ امروز و حتی فردا به فروش میرسیدند تا هزینه جایگزینی جبران شود؟
حال چه شده است که همان منطق، در جهت معکوس عمل نمیکند؟ امروز ناگهان روایت «ما خریدِ قبل داریم» از پشت ویترینها بیرون آمده است. روایتی که فقط هنگام کاهش قیمتها شنیده میشود. در روزهای جهش ارزی، کمتر کسی به یاد موجودی انبار و خریدهای گذشته بود؛ آن روزها همه از هزینه جایگزینی سخن میگفتند. اما اکنون که هزینه جایگزینی کاهش یافته، همان استدلال به فراموشی سپرده شده است.
اقتصاد سالم، اقتصادی است که هم در صعود و هم در نزول از یک منطق پیروی کند. اگر افزایش نرخ ارز باید به سرعت در بازار منعکس شود، کاهش آن نیز باید با همان سرعت خود را نشان دهد. بازار نمیتواند تنها در یک جهت آزاد و واکنشپذیر باشد و در جهت دیگر به سنگینی یک بوروکراسی فرسوده عمل کند. البته مسئله فقط اقتصاد نیست، مسئله اعتماد عمومی است.
مردم زمانی به سیاستهای اقتصادی امید میبندند که آثار آن را در زندگی روزمره خود ببینند. توافقها، مذاکرات، کاهش تنشهای سیاسی و افت نرخ ارز، زمانی معنا پیدا میکند که شهروندان اثر آن را در سفره خود احساس کنند. همانگونه که در روزهای افزایش قیمتها، هر تغییر کوچکی را با همه وجود لمس میکردند.
جامعه نمیتواند تنها هزینههای سیاست و اقتصاد را بپردازد و از منافع آن بینصیب بماند. اگر قرار است خبرهای خوب به اقتصاد راه پیدا کند، باید پیش از هر چیز در قیمت کالاها و معیشت مردم دیده شود. در غیر این صورت، بازار همچنان به همان اقتصاد سقفدوست تبدیل خواهد شد؛ اقتصادی که راه بالارفتن را خوب بلد است، اما برای پایین آمدن همیشه بهانهای تازه پیدا میکند.