من شیفته اصالتم؛ اصالت چیزی است ورای گران یا ارزان بودن. مثل ترمه فیروزهای یزد، مثل قالی دستباف ترکمن، مثل پتههای گلدوزی شده کرمان و این اصالت و سادگی است که جاودانگی دارد در پی اش. مثل همین کتیبه که حساب سال و ماهش را ندارم از روزی که عزیزی هدیه آورد و عزیزتر شد از ترمه و پته و قالیهای اصیل خانه.
در سپیده دم محرم بود که مهمانم شد و به جای گل و شکلات و کاکائوهای مرسوم و تکراری، این عبارت روشن و نورانی زمزمه و ذکر و خوراک هر روزم شد.
حسینی که اصالت اعظم است و حالا اصیلترین اصالت عینی دیوار خانه ما. هر صبح که میبینمش، به نام مبارکش سلام میکنم و ناخودآگاه چشمم میافتد به مصرعی از خواجه که نشسته بر قابی کوچک مشرف بر این مخمل سیاه که گویی دعای بعد از این سلام است؛ «مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار...» که اگر سیاهیِ چشمش نباشد، در تیرگی این دنیای گم وگور غبار میشوم.
یک روز زن همسایه آمده بود؛ برای سر در آوردن از چند و، چون بازسازی خانه. همان طور که نبات را در چایش میچرخاند و میخکوب مخمل محبوب من شده بود گفت: به نظرم جای دیگر خانه میزدید بهتر بود؛ نور خانه تان را کم کرده.
گفتم: اتفاقا همین سیاهی، خورشیدخانه ماست.
حالا چند سال گذشته و هیچ وقت هم خبری از بازسازی خانه همسایه نشد.
با خودم فکر میکنم که چقدر بهانه خوبی است آدم هرسال خودش را همین موقعها بکوبد و بسازد از نو؛ و به نظاره نشستهام که از پشت این پنجره، شبانه روز چندین نفر سواره و پیاده میآیند و میروند؛ و انگار خلاصه جهان است همین قاب ما؛ که هر بار میبینمش، زمزمه میکنم: دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی.