میگویند پس از سالها میخواهی به مشهد برگردی، به شهری که کوچههای قدیمیاش، هنوز ردّ قدمهای نوجوانیات را از یاد نبردهاند. نوجوانی که از همین خاک برخاست و قامتش، پناه یک ملت شد. مشهد، هنوز همان شهر سلام است؛ شهری که هر بار نامش میآید، دلها بیاختیار راهی حرم میشوند.
آقا...
اگر بازگردی، مشهد فقط میزبانت نیست؛ مادری است که فرزندش را پس از سالها به آغوش میکشد.
چه کسی باور میکرد آن نوجوانی که در کوچه پسکوچههای این شهر قدم میزد، روزی تکیهگاه و امید دل میلیونها ایرانی و انسان آزاده جهان شود و چنان قد بکشد که قامت یک ملت، در سایهی استوار او آرام بگیرد؟
من یک مشهدیام؛ از همین مردمی که وقتی دلشان میگیرد، بیقرارِ حرم میشوند و خودشان را به پنجره فولاد میرسانند. خوب میدانم مشهد تو را نه با هیاهوی تشریفات، که با اشکِ شوق، صلواتِ بیامان و دلهایی که برایت دعا میکنند، در آغوش خواهد گرفت.
تو، از همین کوچهها رفتی اما سهمت، فقط مشهد نماند. سهمت، دلِ ایران شد...
آقا!
ما مشهدیها دلمان میخواهد این بازگشت، رجعت یک مسافر خسته نباشد؛ آمدن مردی باشد که سالها بار سنگین این ملت را بر دوش کشیده و این بار در سایهی امام مهربانیها، اندکی از خستگی سالهای مجاهدتش فرو مینشیند. حالا که به مشهد میآیی، مثل همیشه، کنار ضریح، برای ایران دعا کن.
برای جوانهایی که آینده را با امید میجویند، برای مادرانی که شبها با نام وطن بیدار میمانند، برای پدرانی که نان و غیرت را با هم به خانه میبرند، برای امنیت، عزت و روشنایی این سرزمین.
من یک مشهدیام... آقا!
خوش آمدی به خانهات...
خانهای که هیچوقت از انتظارت خسته نشد...