ایلیا موسایی - موبایل دزدی را روی حالت سکوت گذاشته بودند و مدام صفحه اش از تماس های پشت سر هم روشن می شد. آن شب ناهید تا نیمه های شب بیدار مانده بود و خواب به چشمانش نمی آمد. آخرین بار یادش می آمد که ساعت حدود 3 بود که دوباره صفحه گوشی روشن شد و نورش روی سقف منعکس شد.
تمامِ روز بعد مغازه سوپری باز نکرد و تعطیل بود.
شب دوم
ساعت، نُه را که نشان داد باز دخترها و امیررضا توی اتاق بودند و زیر نور کم حالِ سرخ، دور هم نشسته بودند. حاکم بطری را چرخاند. بطری روبه روی ناهید ایستاد. امیررضا با ذوق دست زد و هورا کشید. ناهید ارباب مهربانی به نظر می آمد. با دست لاغرش بطری را آرام چرخاند. بطری کم جان و زپرتی نیم دوری زد و بین امیررضا و نرگس متوقف شد. نرگس گفت: «آقا معلوم نیست» غزل توی چشم های ناهید نگاه کرد و گفت: «نون نخوردی مگه دختر. محکم» ناهید دوباره چرخاند. محکم چرخاند. بطری دوسه دوری زد و روبه روی غزل ایستاد. ناهید به صورت همه نگاه کرد. بعد پرسید: «جرئت یا واقعیت؟» امیررضا پغی زد زیر خنده و باز ولو شد روی زمین. نرگس گفت: «حقیقت. نه واقعیت» غزل با پا زد به زانوی امیر رضا و گفت: «خبه حالا. فرقی نمی کنه» بعد توی چشم های ناهید که حالا ارباب بود زل زد: «حقیقت» ناهید بعد از کمی مس مس پرسید: «تابه حال شده به حرف مادرت گوش ندی؟» نرگس ایششششششش کشداری بیرون داد و امیررضا شل و وارفته دهن کجی کرد. غزل بدون اینکه پلک بزند به ناهید نگاه می کرد. گفت: «آره عزیزم شده. ولی چون دفعه اولته می تونی سؤالتو عوض کنی» ناهید کمی سرخ شد. پرسید: «تابه حال رابطه عاطفی داشتی؟» نرگس با پشت دست محکم زد به شانه امیررضا و گفت: «تو گوشاتو بگیر کلپاسه» امیررضا با هردوپا تندوتند نرگس را لگدلگد کرد. غزل گفت: «آره داشتم» همه ساکت شدند و تمام.حاکم بطری را چرخاند. این بار روبه روی نرگس ایستاد. نرگس دست هایش را به علامت پیروزی بالا برد و خنده پهنش دندان های سیم کشیده اش را بیرون ریخت. انگشت سبابه اش را خیلی کوچولو بوس کرد و روی بطری گذاشت: « ایشالا که غزل بَرده باشه» و بطری را چرخاند. بطری بین غزل و ناهید متوقف شد. گفت: «معلوم نیس». اتاق توی نور مُرده سرخ، طوری بود که انگار چیزی توی گوشه و کنار تاریکی به آن ها نگاه می کند. نرگس چشم هایش را بست و دوباره نیت کرد و چرخاند. دقیق روبه روی غزل ایستاد. غزل بَرده بود. گفت: «امشب شانس ندارم» انگشتش را بالا آورد و به نرگس گفت: «ببین این بطری می چرخه و نوبت خودت هم می رسه. پس مراقب باش خواهر جونم» نرگس خبیثانه زل زده بود. دست هایش را به هم مالید و گفت: «دیییییشب... مووووبایل»
غزل حرف نرگس را قطع کرد و گفت: «اون تلافی دفعه قبلت بود که مجبورم کردی برم روی بوم»
نرگس با اخم و تخم پاسخش را داد: «خاموش باش برده. چطور جرئت می کنی؟»
غزل گفت: «بااااوشه. جرئت را انتخاب می کنم بانوی من» و مثل مراسم تشریفات گردنش را خم کرد و دستش را حرکت داد. امیررضا و ناهید خندیدند. نرگس گفت: «توی خیابون برای سه تا ماشینی که نشونت می دم باید جیغ بزنی و همونجا وایسی»
لشکر چهار نفره مثل شب قبل دسته جمعی گفتند: «ما می ریم مغازه» و از پله ها سرازیر شدند. اول یک تاکسی عبور کرد. راننده پیرمردی بود با ریش های چندروزه فلفل نمکی. غزل بلند برای ماشینش جیغ زد و گفت: «این یک» آن سمت خیابان دو پسر با موهای سیخ نگاه می کردند. نرگس گفت: «قبول نیس. هرکدوم که من گفتم» غزل، حاشیه خیابان ایستاده بود و آن سه تای دیگر عقب تر توی پیاده رو بودند. یک پژو 206 سفید می آمد. نرگس گفت: «این» وقتی ماشین رسید غزل جیغ زد. راننده پسر جوانی بود که سرش به گوشی گرم بود. سرعت کم کرد و کمی جلوتر ایستاد. توی آینه نگاه کرد. غزل گفت: «خله الان پیله می کنه» نرگس داد زد: «همانجا بایست گستاخ فرومایه» و همه با هم خندیدند. پژو دنده عقب گرفت. روبه روی غزل ایستاد و چیزی گفت. غزل به تندی جوابش را داد و سمت بچه ها برگشت. آن قدر ایستادند که رفت. غزل دوباره حاشیه خیابان ایستاد. یک پارس نقره ای از چهارراه پیچید توی خیابان. نرگس داد زد: «این». وقتی نزدیک شد سه پسر توی ماشین بودند. غزل گفت: «این نه» نرگس داد زد: «چاره نداری» غزل دست هایش را آویزان کرد و وقتی ماشین رسید. پسرها داشتند نگاه می کردند. غزل بلند سمتشان جیغ زد. و پا به فرار گذاشت. پژو پارس همانجا ترمز زد. بچه ها توی پیاده رو از خنده ریسه می رفتند. ماشین نقره ای جلوتر ایستاد و همانجا ماند. نرگس گفت: «این» همه به سمت خیابان چرخیدند. یک سمند داشت به این سمت می آمد. غزل گفت: «بریم دیگه سه تا شد» نرگس گفت: «اصلا. بدو که داره می ره» غزل به حاشیه خیابان رفت. یک خانواده توی سمند بودند. یک زن و شوهر جلو نشسته بودند و دوتا بچه هایشان آن پشت بازی می کردند. غزل توی صورت ماشین جیغ کشید و خنده کنان برگشت. پژو پارس نقره ای هنوز جلوتر ایستاده بود. یک نفر از آن پیاده شد و بدون توجه به آن ها روبه روی پلاک ماشین نشست و مشغول کاری شد.بچه ها سریع به سمت خانه برگشتند. مغازه سوپری تمام روز بسته ماند و حالا هم کرکره هایش پایین بودند. به سمت خانه که پیچیدند یکباره ماشین پارس جلو پایشان ترمز زد و دو جوان از ماشین پیاده شدند و در یک چشم بر هم زدن غزل و ناهید را سوار کردند. صدای لاستیک های ماشین روی آسفالت شبیه به جیغ بود. نرگس ضجه می زد و دنبال ماشین توی خیابان خالی می دوید. ماشین در یک آن دور شد و توی چهارراه پیچید. چند ماشینی که توی خیابان بودند به نرگس پانزده ساله نگاه می کردند که با حال زار می دوید و جیغ زنان می گفت: «کمککککک... خداااا» یکی از کفش های نرگس از پایش دررفته بود و تا آمد اینور خیابان یک موتوری به او زد...
ادامه دارد...