پناه امن همیشگی

  • کد خبر: ۴۳۵۸۹۰
  • ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۹
پناه امن همیشگی
از پشت شیشه پنجره اتوبوس به پیاده رو شلوغ نگاه کرد. آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. مثل تمام سال‌ها و ماه‌ها و روز‌هایی که آمدند و رفتند.

از پشت شیشه پنجره اتوبوس به پیاده رو شلوغ نگاه کرد. آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. مثل تمام سال‌ها و ماه‌ها و روز‌هایی که آمدند و رفتند. خاطرات قدیمی را در ذهنش مرور می‌کرد. خیابان، همان خیابان همیشگی بود و مسیر همان مسیر، اما عفت خانم، دیگر مثل آن سال‌های قدیم توی پیاده رو نبود. 

پیاده روی برایش سخت شده بود. آن وقت‌ها تمام این کوچه و خیابان‌ها را با اکبرآقا (همسرش) قدم زده بود. از چهارراه نخریسی تا فلکه برق و پیاده روی در خیابان امام رضا (ع) تا فلکه آب، اما حالا خسته‌تر از همیشه، روی صندلی اتوبوس نشسته بود و تمام این خاطرات رنگ پریده را از پشت قاب پنجره مرور می‌کرد. از ته دل آهی کشید، استغفراللهی گفت و از جایش بلند شد.

- حاج خانم بیشینِن، مِرِه جلو درِ حرم نِگَر مِدِره، یَک ایسگاه دِگِه مُندِه هنُوز. مگه حرم نِمِرِن شما؟

***

اکبرآقا با یادگار تلخی از جنگ برگشته بود. در عملیات آخر، جانباز شیمیایی شده بود. سال‌ها با دردش کنار آمد و خم به ابرو نیاورد، اما این آرامش و صبر، همیشگی نبود. گاهی موقع پیاده روی چند دقیقه می‌ایستاد و دستش را به دیوار تکیه می‌داد. رنگش می‌پرید و نفس کشیدنش سخت می‌شد. عفت خانم هول می‌کرد. اکبرآقا با همان حالش لبخند می‌زد و می‌گفت:

- چَن دِقِه همینجِه واستِم، خوب مُرُم الان.

هفته‌های آخر، وقتی راهی زیارت می‌شدند، پیاده روی برای اکبرآقا سخت بود. چند قدم می‌رفت و چند دقیقه می‌ایستاد. وقتی سرفه اش می‌گرفت نای ایستادن نداشت. به ورودی باب الرضا (ع) که می‌رسیدند، می‌نشست و دست بر پیشانی می‌گذاشت و سرفه هایش شروع می‌شد. با همان حال، به صحن گوهرشاد می‌رفتند و روبه روی گنبد می‌نشستند و اکبرآقا با صدای مردانه اش زیارت می‌خواند. عفت خانم، کنار صندلی مردش می‌نشست و اشک می‌ریخت و زیارت را زمزمه می‌کرد.

***

عفت خانم طبق عادت همیشگی، یکی از صندلی‌های تاشو را از کنار دیوار برداشت. به همان جای آشنا رفت، مکانی که محل نشستن همیشگی شان بود. جایی که اکبرآقا روی صندلی تاشو می‌نشست و زیارت جامعه می‌خواند و عفت خانم چشم هایش را می‌بست و گوش می‌داد. صدای سوزناک و خش دار اکبرآقا با سرفه هایش درمی آمیخت و اشک ٔهای عفت خانم روی گونه هایش می‌چکید. مثل همیشه کنار صندلی نشست و تکیه داد به دیوار، چشم هایش را که بست، صحن حرم ساکت شد و صدای اکبرآقا در فضا پیچید:- السَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفَ الْمَلائِکَةِ ...

این بار صدای اکبرآقا آرام بود، آرام‌تر از صدای نسیمی که در صحن حرم می‌پیچید.

***

-حاج خانم ببخشن،‌ای صندلی رِ لازم دِرِن؟

عفت خانم تکانی خورد و چشم هایش را باز کرد و به سمت صدا برگشت:

- نه خیر، بفرمایِن شما، الان دِگه لازم نمِرِه، آقاما نیستن دِگه.

- خب اگه مِخِن همینجه باشه، مَگه برنِمِگردن؟

عفت خانم، در حالی که چشم‌های خیسش را پاک می‌کرد، صدایش لرزید و گفت:

- نه خیر، بفرماین شما. التماس دعا.

عکس: زهرا قندعلی

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.