به گزارش شهرآرانیوز؛ با پایان پخش سریال «کلاغ» در هفته گذشته، با قطعیت میتوان درباره نسبت میان پوسته ظاهری این اثر و درون مایه واقعی آن که در نهایت روی خروجی پلتفرم فیلیمو قرار گرفت، قضاوت دقیق تری به دست داد. «کلاغ»، به کارگردانی محمدحسین مهدویان و تهیه کنندگی محمدرضا تخت کشیان، با فیلمنامهای از مهدویان و عباس ریاحی، داستان خود را در فضای ملتهب سالهای پیش از انقلاب و در بستر کشمکش میان نیروهای چپ و ساواک، آغاز کرد؛ اما خیلی زود، همه موضوعات سیاسی و تاریخی را وانهاد و مشغول روایت یک ملودرام آبکی شد.
در مرکز قصه «کلاغ»، شخصیت جلال (با بازی هادی حجازی فر) قرار داشت؛ مأمور میان سال و متأهلی که در جریان تعقیب و تخلیه اطلاعاتی دختر جوانی به نام «سایه» (از مرتبطین گروههای چریکی چپ)، به او دل میبازد. این رابطه عاطفی به بحرانی شخصی و خانوادگی مبدل میشود و زندگی جلال را متلاطم میکند.
در ابتدای مسیر سریال، شیوه فیلم برداری و گریم و لباس شخصیت ها، در کنار سابقه درخشان محمدحسین مهدویان در پرداختن به موضوعهای سیاسی مرتبط با تاریخ معاصر و به ویژه سالهای انقلاب، مخاطبان را به تماشای یک تریلر جاسوسی – سیاسی جذاب امیدوار کرد؛ اتفاقی که هرگز رخ نداد و مخاطب، تا قسمت آخر، نه چیزی جز کشیدن ناخن از ساواک دید و نه چیزی غیر از یک تیراندازی خیابانی ساده از گروههای چپ.
در عوض، تا دلتان بخواهد، سریال پر بود از آب بستن به قصه پرحرارت و نوجوانانه عشق و فراقی که به تن جلال زار میزد. این روند، در حالی طی شد که شخصیت اصلی قصه، حدودا ۱۰ قسمت، وقت مخاطب را در جست وجوی معشوقه گمشده خود تلف کرد و در نهایت، به شکلی باورناپذیر و حتی مضحک، جسد او را در ساختمان محل سکونت خودش پیدا کرد؛ آن هم در شرایطی که معلوم نبود این یخچال اصلا آنجا چه میکند، چرا پلیس متوجهش نشده و اصلا چرا دوشاخه آن به پریز متصل است؟
مسئله «کلاغ» را نباید صرفا به عنوان یک شکست دراماتیک ساده تحلیل کرد. این سریال در امتداد مسیری قرار دارد که محمدحسین مهدویان، یکی از پرامیدترین استعدادهای دهه ۹۰ سینمای ایران، طی سالهای اخیر پیموده است.
او در کمتر از یک سال گذشته و در شرایطی که به واسطه جنگ و ناآرامیهای اجتماعی بسیاری از کارگردانها امکان کار کردن نداشتند، یک فیلم سینمایی به نام «نیم شب» و همین سریال یازده قسمتی را شخصا کارگردانی کرده، در یک مجموعه نمایشی بیست ودو اپیزودی «محکوم» به عنوان طراح پروژه و مشاور کارگردان به نقش آفرینی پرداخته و طراح و خالق مجموعه چهارده قسمتی «اهل ایران» هم بوده است.
این کارنامه شلوغ، حاکی از اثرگذاری جدی مهدویان در یک فیلم و بیش از چهل ساعت محتوای نمایشی پلتفرمی، طی یک بازه زمانی حدود ده ماهه، است که او را به عنوان یکی از پرکارترین سینماگران تاریخ به مخاطب معرفی میکند.
این حجم از پرکاری، وقتی بدون فاصله مناسب برای تعمق، ایده پردازی، نگارش و پالایش باشد، نتیجهای جز افت کیفیت و برملا شدن نشانههای واضح سهل انگاری به دنبال نخواهد داشت. «کلاغ» را هم باید یکی از نشانههای همین فرسودگی دانست؛ اثری که بیش از آنکه محصول ایدهای جسورانه و اجرایی تمیز باشد، شبیه پروژهای است که صرفا باید در موعد مقرر تحویل داده شود.
بزرگترین مشکل سریال «کلاغ» این بود که میخواست شبیه موفقیتهای یک دهه قبل کارگردانش، یعنی «ماجرای نیمروز» و «رد خون»، لباس بپوشد، اما در واقع یک ملودرام لوس مبتنی بر عشق و خیانت بود که نه ارتباطی با منازعات سیاسی سالهای منتهی به انقلاب اسلامی داشت و نه تاریخی بودن برایش امتیازی محسوب میشد. «کلاغ» میتوانست قصه عشق پیری یک نظامی (خواه پلیس باشد و خواه مأمور امنیتی) در هر برههای از تاریخ باشد.
آخرین ساخته مهدویان، از همان قسمتهای نخست، تظاهر میکرد که قرار است اثری درباره یک پرونده امنیتی در ملتهبترین سالهای قرن اخیر ایران باشد؛ اما این فقط یک پوشش بود که در نهایت مخاطبان را مأیوس کرد. مردم، تا همین قسمتهای آخر، مشتاق بودند که بدانند اصلا چرا این شخصیتها ساواکی هستند و سایه چه نسبتی با حزب توده و فعالیتهای سیاسی آن دوره دارد.
مهدویان و همکارانش اما، بالاخره هفته گذشته آب پاکی را روی دست مخاطبان خود ریختند و ثابت کردند که ترجیح میدهند با همان دوربینی که مردم خاطره خوشی از آن دارند، ماجرای دل سپردگی یک مرد زن وبچه دار به یک دختر جوان را بازسازی کنند و از خلال بندبازی روی این الگوهای مندرس عامه پسند، به کسب درآمد بپردازند.
با این همه، «کلاغ» در مؤلفههای فنی اوضاع خوبی داشت و از منظر بصری آبرومند محسوب میشد. فیلم برداری تروتمیز هادی بهروز، موسیقی هماهنگ حبیب خزایی فر و جلوههای بصری امین پهلوان زاده از جمله نقاط قوت قابل اعتنای این مجموعه بودند؛ عناصری که نشان دادند سازندگان این اثر تواناییهای ویژهای دارند و استانداردهای سینما و شبکه خانگی را به خوبی میشناسند. در میان بازیگران این مجموعه، محسن قصابیان یکی از موارد استثنایی بود.
او در نقش بهروزی، برای رنگ آمیزی جسورانه شخصیتی که از سن واقعی خودش حداقل بیست سال مسنتر است، دست به طراحی متفاوتی زد و با لحن متمایزی در ادای جملات و دقت در جزئیات رفتاری یک شخصیت منحصربهفرد، این شخصیت را از سطح تیپ فراتر برد. از سوی دیگر، بازیگران مکمل و فرعی این سریال اغلب به چشم یک انجام وظیفه کارمندی جلوی دوربین رفتند و به ندرت لحظهای چشمگیر در بازیهای ایشان دیده شد.
در رأس این تیم بازیگری بی رمق، هادی حجازی فر قرار داشت؛ هنرپیشه توانمند و طراز اول سالهای اخیر سینما و شبکه خانگی ایران که یکی از بدترین نقش آفرینیهای عمر هنری خود را به ثبت رساند. او نه در بازنمایی پیچیدگیهای شخصیت جلال موفق ظاهر شد و نه توانست قدری سمپاتیک باشد؛ به نحوی که حتی در به اجرا گذاشتن یک گریه ساده و باورپذیر نیز ناتوان به نظر میرسید.