عاشق نوشتن نباشی دل‌زده می‌شوی

  • کد خبر: ۴۳۹۳
  • ۱۱ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۶
عاشق نوشتن نباشی دل‌زده می‌شوی
گفتگو با نعیمه بخشی نویسنده مجموعه داستان «باور کن تو فوجیکو نیستی»

رادمنش| «باور کن تو فوجیکو نیستی» نخستین مجموعه داستان نعیمه بخشی (متولد 1365) است که نشر روزنه سال گذشته آن را منتشر کرد. این کتاب شامل 11 داستان با عنوان‌های «معصوم»، «روح مسخ شده کتایون»، «متاستاز»، «نارنجی»، «زامبی‌ها همه‌جا هستند»، «طهران»، «نیمه دیگر»، «شاید اگر ویرجینیا وولف باشی...»، «بعد از کوچه سوم»، «ملالت» و «باور کن تو فوجیکو نیستی!» و حاصل 3 سال نوشتن این نویسنده است.
البته او نوشتن را به طور جدی از یک‌دهه پیش از انتشار مجموعه‌اش و با رفتن به انجمن ادبیات داستانی مشهد شروع کرد و در جشنواره‌های متعددی شرکت و رتبه‌هایی نیز کسب کرد، اما به گفته خودش پس از سال‌ها مشق کردن، از حدود سال 90-91 بود که احساس کرد می‌تواند مجموعه‌ داستانی برای انتشار بنویسد و جمع‌آوری کند. در این گفت‌وگو کمی بیشتر با این نویسنده و فعالیت‌ ادبی او آشنا می‌شویم.


از چه زمانی یا از چه سنی فکر کردید که می‌توانید یا می‌خواهید بنویسید؟
این حرف خیلی کلیشه‌ای است، اما از وقتی توانستم بنویسم برخی اتفاق‌ها را تبدیل به داستان کردم؛ آن‌ها را در دفتری می‌نوشتم و آن دفتر را هنوز هم دارم. قطعا از نظر پیرنگ و اصول داستان‌نویسی ضعیف بود، اما تلاش می‌کردم برای آن‌ها تصاویری بکشم و فکر می‌کنم این ربط دارد به خیال‌پردازی‌هایی که برای خودم می‌کردم. یعنی اتفاقی را که دور و برم می‌افتاد، تبدیل می‌کردم به داستان. یکی از دلایلش هم شاید این بود که نوشتن چیزی جز مداد و یک دفتر لازم نداشت. نوشتن مثل عموم رشته‌های هنری نیست که امکانات خاص و مختلفی بخواهد. انگار آن موقع دم‌دستی‌ترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم.


و چه شد که این نوشتن برایتان جدی‌تر شد؟
از سال 84 به انجمن ادبیات داستانی مشهد می‌رفتم که در مجتمع امام‌رضا(ع) بود. آنجا طوری بود که هرکس داستان‌هایش را برای بقیه می‌خواند. قبل از آن من داستان می‌نوشتم اما آنجا فضای جدی و سخت‌گیرانه‌ای بود، آدم در معرض نقد قرار می‌گرفت و مجبور می‌شد بهتر بنویسد. داستان‌هایی را که آن سال‌ها نوشتم الان خیلی قبول ندارم، اما از سال 90-91 بود که احساس کردم داستان‌هایم در سطحی است که می‌توانم آن‌ها را برای مجموعه‌ای جمع کنم. البته پیش از انتشار کتابم در جشنواره‌های زیادی شرکت و رتبه‌های مختلفی کسب کردم، مانند رتبه دوم جشنواره کبوتر حرم، سال ۹۵؛ رتبه دوم جشنواره کبوتر حرم، سال ۹۴؛ تقدیرشده در جشنواره کبوتر حرم، سال ۹۳؛ رتبه سوم جشنواره سرزمین مهر، سال ۹۳؛ رتبه دوم جشنواره شهر بهشت، سال ۹۱؛ رتبه دوم جشنواره وقف، سال ۹۰؛ رتبه اول جشنواره ملی راه‌روشن، سال ۹۰؛ رتبه سوم جشنواره شهر بهشت، سال ۸۸؛ رتبه سوم جشنواره حضور، سال ۸۷. ولی شاید بتوانم بگویم که از جایی به بعد این رتبه‌ها خیلی برایم لذت‌بخش نبود، یعنی آن شور و اشتیاقی که به شرکت در جشنواره‌های مختلف داشتم کم‌کم تبدیل شد به اینکه باید کاری بیشتر از این انجام دهم. علاوه بر این در روزنامه‌های شهرآرا و قدس و سایت‌های مختلف هم چیزهایی مانند یادداشت و داستان می‌نوشتم.


معمولا هر نویسنده‌ای از نویسنده یا داستانی بیشتر تأثیر می‌پذیرد؛ مثل شوکی که او را به خودش می‌آورد. برای شما چه نویسنده یا داستانی این حکم را داشت؟
شاید نشود ارتباطی بین این نویسندگانی که می‌گویم با کارهایم پیدا کرد، ولی من وقتی که رمان‌های فاکنر یا یوسا را می‌خواندم خیلی شدید تحت تأثیر قرار می‌گرفتم. مثلا «گفت‌وگو در کاتدرال» یوسا تکنیک‌هایی دارد که من با خودم می‌گفتم باید داستانی بنویسم که بتواند مخاطب را این‌طور تحت تأثیر قرار دهد. واقعا نمی‌خواهم بگویم داستان‌هایم از آن نویسندگان متأثر بوده است، چون نمی‌شود ربطی بین نوشته‌های من و آن‌ها پیدا کرد، اما این آدم‌ها خیلی مرا تکان دادند. مرا وادار کردند به نوشتن.


این مواجهه در چه سنی اتفاق افتاد؟ چون کارهای فاکنر و یوسا به لحاظ تکنیکی و فرمی در سطحی است که خیلی‌ها نمی‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند یا لازم است بعداز به دست آوردن مهارتی در داستان خواندن به سراغ آن‌ها رفت. شما این آمادگی را داشتید؟
فکر کنم سال 87 بود که رفتم کارگاه داستان‌نویسی پیشرفته خانم [مریم] حسینیان. در آنجا به ما گفتند هر وقت احساس کردید به آن مرحله رسیده‌اید که سطحتان در کتاب‌خواندن بالا رفته است، گفت‌وگو در کاتدرال را بخوانید. فکر می‌کنم حدودا 25 ساله بودم که این کتاب را خواندم و باید بگویم بله، وقتی سراغ چنین کتاب‌هایی رفتم که از نظر فهم و دریافتی که می‌توانستم از ادبیات داشته باشم به سطح قابل قبولی رسیده بودم.


از نکات قوتی که برای مجموعه‌داستان «باور کن تو فوجیکو نیستی» برشمرده‌اند، این است که از کلیشه‌های رایج مسائل زنان و زنانه‌نویسی فاصله گرفته‌اید. چطور توانستید از کلیشه‌ها فاصله بگیرید؟
یک مقدارش ناخودآگاه بوده و برایش از قبل تصمیم نگرفته‌ام. از طرفی آن فضاهایی که داستان را توی آن بردم شاید طوری بود که کلیشه‌ها خیلی به سمت آن نمی‌آمد. از طرف دیگر خودم هم خیلی حواسم به این قضیه بود. مثلا در داستان «متاستاز» اتفاق‌هایی می‌افتد و شخصیت زن داستان در آن موقعیت‌ها قرار می‌گیرد اما خیلی سعی می‌کردم که احساساتی نشوم و از آوردن کلیشه‌ها در داستان جلوگیری کنم. چون وقتی اختیار از دست نویسنده خارج شود و شروع کند به آوردن احساسات غلیظ خودش به داستان، کارش به نظر خودش خیلی قشنگ می‌شود، اما ممکن است خواننده را دل‌زده کند. موقع نوشتن خیلی مراقب بودم که احساسات شدید و غلیظ وارد داستان نشود.


تجربه‌های زیسته شما چقدر باعث دوری از کلیشه‌ها شده است؟
شاید بتوانم بگویم از وقتی ازدواج کردم برخی مسائل خیلی برایم درشت شد. مثلا دغدغه‌های زن داستان «شاید اگر ویرجینیا وولف باشی...» تا پیش از ازدواج به هیچ عنوان به ذهنم نمی‌آمد. بعد دیدم آدم می‌تواند از جنبه‌ای به زندگی نگاه کند که بیشتر تفاوت بین زن بودن و مرد بودن را حس کند. به‌نظر می‌آید که آن زن در فضایی گیر افتاده است که حتی وقتی می‌خواهد به همجنس خودش بگوید دغدغه‌اش چیست و چه چیزهایی آزارش می‌دهد و باعث رنجش می‌شود، باز هم او متوجه نمی‌شود. شاید بتوانم بگویم چیزهایی بوده که لمسشان کرده‌ام و آن‌ها را می‌دیده‌ام اما آن‌طوری هم نبوده که بخواهم بگویم همه این‌ها تجربه خودم بوده است، خیلی وقت‌ها با استفاده از تجربه دیگران بوده است که توانسته‌ام به این فضا برسم.


گفتید که از سال 90-91 داستان‌هایتان را در سطح ارائه در قالب کتاب دیدید، داستان‌های مجموعه «فوجیکو...» مربوط به چه بازه زمانی‌ای است؟
اولین داستان‌های این مجموعه مربوط به سال 91 یا 92 است. منتها من سال 95 دوباره تمام داستان‌ها را برای یکدست شدن بازنویسی کردم. البته خیلی‌ها به من می‌گویند که از نظر پختگی یا خامی داستان‌ها یکدست نیستند، اما خودم می‌خواستم با ذهنیت متأخرم همه داستان‌ها را بنویسم. حتی یکی از آن‌ها را دوباره نوشتم و غیر از آن 5، 6 بار کارها را بازنویسی کردم. درمجموع داستان‌های این مجموعه تقریبا در بازه‌ای سه‌ساله نوشته شدند. یک داستان را هم در همان زمانی که مجموعه را برای بازبینی به ناشر داده بودم، نوشتم و به بقیه اضافه کردم. مجموعه را اوایل سال 97 دادم به ناشر که مهر 97 منتشر شد.


معمولا در ایران نویسنده‌ها نوشتن را با داستان‌کوتاه شروع می‌کنند و بعد می‌روند سراغ رمان‌نویسی. آیا برای شما هم این‌طور است و می‌خواهید از مسیر داستان‌ کوتاه به رمان برسید یا فقط به داستان کوتاه فکر می‌کنید؟
از 2 منظر می‌توانم پاسخ بدهم. چند تا از داستان‌هایم را که دوستان نویسنده‌ام خواندند، گفتند قابلیت این را دارد که تبدیل به داستان بلند یا رمان شود و گفتند که داری به سمتی می‌روی که داستان‌هایت را بسط می‌دهی. مسئله دیگری که هست این است که بازار نشر با داستان کوتاه خیلی نامهربان است. یعنی خیلی از ناشرانی که با آن‌ها تماس می‌گرفتم می‌پرسیدند ترجمه است یا تألیف، بعد می‌پرسیدند رمان است یا داستان کوتاه. می‌گفتم داستان کوتاه. آن‌ها می‌گفتند که داستان کوتاه کار نمی‌کنیم. الان به جای اینکه نویسنده‌ها بتوانند بازار و سلیقه خواننده‌ها را تحت تأثیر قرار بدهند و بسازند یا شکل بدهند -جز چند نویسنده که به جایگاه بالایی رسیده‌اند- باید ببینند که بازار چه دوست دارد. بااین‌همه من خیلی دوست دارم رمان نوشتن را تجربه کنم. پسند بازار و ناشر خیلی برایم اهمیت ندارد، به عنوان تجربه دوست دارم که بروم سمت رمان. البته نوشتن داستان کوتاه را هم نمی‌خواهم متوقف کنم.


کتاب شما را ناشر معتبری منتشر کرده است، این تأثیری در دیده شدنش نداشته است؟
اگر هم داشته‌است، من ندیده‌ام. کسانی که کتاب‌ را خوانده‌اند همه‌شان آدم‌های کتاب‌خوانی بوده‌اند. کسانی که بدون هیچ پیش‌داوری‌ای می‌روند توی کتاب‌فروشی. نمی‌دانم واقعا اسم ناشر یا عنوان کتاب چقدر رویشان تأثیر گذاشته است.


و مطلب ناگفته‌ای اگر هست ...
در مورد مسئله‌ای که خودم تجربه‌اش کرده و با آن روبه‌رو شده‌ام دوست دارم صحبت کنم. خیلی از نویسنده‌ها در مورد اینکه رمان یا مجموعه داستان فارسی بخوانیم و در واقع از نویسنده‌های ایرانی حمایت کنیم و بیشتر با کارشان آشنا شویم، هم‌نظرند ولی فکر می‌کنم هنوز کسی به مشکلی که نویسنده کتاب‌اولی دارد توجه نمی‌کند. دوستانی دارم که کتابشان را با ناشران خوبی چاپ کرده‌اند و چند‌سالی هم از انتشار آن گذشته، اما نه ناشر برای تبلیغ کارشان وقت گذاشته است و نه جایی دیده شده‌اند. واقعا حس می‌کنم کسی که کتاب‌اولی است نه حمایت می‌شود، نه دیده می‌شود، نه خوانده می‌شود، نه کسی برایش یادداشت یا نقدی می‌نویسد. آدم باید با چشم باز وارد این فضا شود. مثلا هدف من این نیست که همه‌جا بیایند برای کتابم جلسه نقد بگذارند یا آن را تحلیل کنند، هدفم این بوده است نتیجه کاری را که کرده‌ام، چاپ کنم. آن ثمره تلاش‌هایم در نوشتن و علاقه و اشتیاقی را که به نوشتن داشته‌ام، به یک کتاب تبدیل کرده‌ام، منتها این مسائل وجود دارد. خیلی از آدم‌هایی که می‌گویند کتاب بخوانید یا کسانی که دغدغه‌ نویسنده‌ها را می‌فهمند، باز هم به کتاب‌اولی‌ها توجه نمی‌کنند. یعنی همیشه کتاب‌اولی‌ها نادیده گرفته می‌شوند و اگر عشق و علاقه درونی آدم به داستان و نوشتن نباشد، واقعا دلسرد و مأیوس می‌شود.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.