یک ویژگی، دکتر شریعتی را از بسیاری از شخصیتهای تاریخی متفاوت میکند،اینکه شریعتی در همه زمانها و درمیان صاحبان منطقهای کاملا متناقض، دشمن داشته است. بهعبارتی پرونده شریعتی در دادگاههای مختلف هیچوقت بسته نشد. در دوره اوج فعالیتش در دهه50 کار اصلی شریعتی پیوندزدن نسل جوان با اسلام انقلابی بود؛ نسل جوانی که بهطور طبیعی درحال بلعیدهشدن توسط جریان چپ بود و سیطره مارکسیسم همه را بهسوی خود میخواند.بسیاری از جوانان را شریعتی از دهان چپ بیرون کشید. هم روحانیونی در آن شرایط علیه او به نحو بیرحمانهای پرخاش کردند که «این اسلام انقلابی، آن اسلام سنتی موردفهم ما نیست» و هم جریان روشنفکری به او هجوم میآوردند که «شریعتی ضدچپ است و میخواهد دین را که افیون تودههاست، به داخل اندیشه جوانان پمپاژ کند». انقلاب اسلامی که شد، بهصورت طبیعی، «معلم شهید» نام گرفت و خیابانها به نامش گذاشتند و نامش را گرامی داشتند. مهم این بود که این اتفاقات کاملا طبیعی صورت میگرفت. مردم بهخوبی نقش شریعتی را هم در «انقلاب» میدانستند و هم «در اسلامیبودن» این انقلاب. در طول سالهای طولانی پساز انقلاب شریعتی در 2 دادگاه پرونده باز داشت؛ یکی در دادگاه مخالفان حرکتهای انقلابی که اساسا چرا باید شریعتی اینچنین حماسی صحبت، و از همه ابزارهای اندیشه و بهخصوص مسائل تاریخ شیعی استفاده کند و مردم را تحریک کند که انقلاب نمایند؟ چرا شریعتی فقط از حسین و زینب و علی و ابوذر و حتی، چهگوارا نام میبرد و به آن شدت انقلابیگری را رواج میدهد تا درنهایت انقلاب اسلامی شکل گیرد؟ پرونده دیگری که برای شریعتی بازماند این بود که چرا اینقدر روی دین تأکید کرده است. خیلیها بعداز مشکلاتی که برای حکومت دینی برمیشمارند و حکومت لائیک را راه پیشرفت و موفقیت همه کشورها میدانند، لبه تیز حملات خود را بهسمت شریعتی نشانه میروند که چرا روی دینداری بهعنوان مشی حاکمیتی تأکید کرده و همه سرمایههای دینی مردم را برای انقلابیگری مهیا کرده است اینکه نظریات یک فرد اندیشمند در طول ۵دهه نهتنها تأثیرگذار که بهصورت مداوم موردبحث و گفتوگو باشد، نشانه بزرگی شریعتی است. همین یک نکته برای عظمت شخصیت شریعتی کافی است که در طول زمانها و دورانهای متفاوت و متغیر و با اتفاقات بزرگ دنیا که بسیاری از ایدئولوژیهای بزرگ را زیرورو کرد، شریعتی همچنان محور گفتوگوهای اندیشهای است.