معدوم‌سازی یک تن شیرخام غیرقابل مصرف در سبزوار زلزله ۵.۶ ریشتری بندرعباس را لرزاند + جزئیات جزئیات تکان‌دهنده از شکنجه پسر نوجوان وحشت‌زده مشهدی + عکس واژگونی سانتافه در مسیر تربت حیدریه دو کشته برجای گذاشت اولتیماتوم پلیس به عرضه کنندگان لباس پاره جزئیات مرگ نوزاد تهرانی در بخش مراقبت‌های ویژه جزئیات چهارمین جلسه محاکمه شبنم نعمت‌زاده سرقت ۷۰۰ میلیونی تجهیزات استخراج ارز دیجیتال شروران شمشیر به دست شکار شدند قطع یارانه یک درصد از مردم استان لغو روادید زائران عراقی از ۲ آبان تا ۶ دی خطوط قرمز محتوای دیجیتال کلات، گنج گردشگری عکس لازم نیست، ما برای رضای خدا کار می‌کنیم امسال چهارده برابر دولت های قبل زائر برای شرکت در مراسم اربعین حضور پیدا کرد نزاع خونین در تربت جام به قتل یک نوجوان ۱۶ ساله انجامید سامانه سماح تعطیل شد سایت فدراسیون فوتبال بحرین هک شد + عکس/ پخش سرود ملی ایران در سایت بحرینی تعطیلی پنجشنبه‌ها در مجلس تصویب شود، دولت هم آن را اجرا می‌کند چطور به قطع یارانه اعتراض کنیم؟ / جزئیات چگونگی ثبت اعتراض به قطع یارانه نقدی
خبر ویژه

الهام مهدی زاده  - یک لباس شویی 60کیلویی را به پشت گرفته و از پله بالا می رود. بار روی دوشش شاید کمی کمتر از وزن خودش باشد. قدِ بلند و کشیده اش زیر بار لباس شویی به طور کامل خم شده است. طبقه اول را با یکی دو بار گفتن «یااباالفضل(ع)» پشت سرمی گذارد. طبقه دوم و سوم اما صدای نفس نفس زدنش به راحتی شنیده می شود. صورتش گُر گرفته و قرمز شده و رگ های گردنش متورم شده است. قبل از بلندکردن لباس شویی به ما گفته بود که قلبش درد می کند؛ «چندماه قبل زیر فشار بار قلبم گرفت. خدا رحم کرد چون تا مُردنم راهی نبود. قلب است و ممکن است یک باره از کار بیفتد.»
حکایت امروز ما همراهی با کارگران باربری است که برای «قوت لایموت» سنگینی هر باری را به دوش می کشند. برای همراهی با آن ها 2روز سرگذر حاضر شدیم تا شاید تا زیر آفتاب و گرمای فراوان باری برسد و راهی شوند و ما هم با آن ها برای روایت رنجی سخت و سنگین راهی شویم.


چشم های منتظر و دست های گره خورده به کیسه برنجی
روز دوم ساعت8:15 صبح – از دشت روز اول با تمام گرمای روز و سختی روزگار چیز زیادی عایدمان نشد. حالا در روز دوم به خیابان سیدرضی آمده ایم. در بزرگ راه امام علی(ع) و ابتدای ورودی بولوار سیدرضی مردانی با کیسه های برنجی ایستاده اند؛ کیسه هایی که محتوای آن چیزی جز تیشه و تراز بنایی نیست. بعضی ها روی ترک موتور و کنار ظرف های گچ کاری نشسته اند. ظاهرا هیچ تقسیم و مرزی برای کارگران ساختمانی و کارگران کوله بار بر وجود ندارد. از سر بیکاری، هر کاری که برسد، همه برایش داوطلب هستند؛ چه بنایی چه باربری.
بعضی ها 3 یا 4نفری روی بلوکه های سیمانی جوی کنار خیابان نشسته اند و گاهی بطالت طولانی انتظارشان را با تعویض دستی که زیرچانه زده اند تغییر می دهند! اما همه نگاه هایشان را به سمت چپ خیابان دوخته اند تا هر ماشینی که سرعت کم می کند سراغش بروند. با حرف هایی که روز اول و از رضا (یکی از کارگران اثاث بر) شنیده بودیم، خودمان را آماده کرده بودیم که چندساعتی کنار گذر منتظر باشیم. به قول رضا راهی جز این نبود. کارشان حساب و کتاب ندارد. حتی معلوم نیست آدم هایی که امروز سرگذر هستند فردا می آیند یا نه. برای کسی هم مهم نیست که آدم هایی که روز گذشته که چند ساعت کنار گذر بودند، حالا کجا هستند. رضا که از «چِقِر»های این کار است، به ما قول داده بود امروز سرگذر سیدرضی باشد. دیروز که او را در میدان توحید دیدیم گفته بود چیزی کاسب نشده و با ما قرار گذاشت که امروز سرگذر سیدرضی بیاید. قول و قرارمان این گونه بود که اگر بار به او خورد و صاحب اسباب هم راضی بود باهم راهی شویم تا از نزدیک روایتگر سختی به پشت زدن و بالابردن یخچال دودر در چند طبقه از پله ها باشیم.
حاشیه خیابان سیدرضی از میدان توحید شلوغ تر است و تعداد کارگران چشم انتظار بیشتر از آن چیزی است که در ذهن ساخته و پرداخته ایم. هنوز از ماشین پیاده نشده‌ایم و سر بلند نکرده‌ایم که چند نفر دور و اطرافمان را می گیرند؛ «گچ کار می خواهی. کارگر اثاث بر چی؟ چاه آشپزخانه تان گیر کرده و لوله بازکن می خواهی؟» در این حال بودیم که کدام سؤال را زودتر جواب دهیم که 2مرد دیگر از فاصله کمی دورتر دوان دوان خودشان را به ما رساندند و رو به یکی از مردهای اطراف می کنند و می پرسند؛ «چه می خواهد؟»
می گویم: خبرنگارم. قرار است یک گزارش از کارگران سرگذر باربرها بنویسم. دیروز با چند نفر از کارگران اثاث بر میدان توحید صحبت کردیم و گفتند که کارگران اثاث بر اینجا هستند. قرار بود امروز آقا رضا اینجا باشد. رضا را می شناسید؟ به ما گفته بود از سرصبح اینجا باشیم.


کسی برای مردان «سیدرضی» کاری نکرد!
یکی از مردها با لحنی کمی عصبانی می گوید: «سرِ کارت گذاشته. مگر بیکار باشد که بیاید. اگر کار پیدا کند عمرا اینجا بیاید. فکر می کنید ما از دل خوشمان اینجا هستیم که شما بیایی از ما گزارش بنویسی؟» برای تأیید حرف هایش رو به مردانی که کنارمان ایستاده اند می کند: «اگر دروغ می گویم بگویید. پارسال زمستان که هوا خیلی سرد بود یک روز با دم ودستگاه و دوربین فیلم برداری آمدند و گفتند می خواهیم از مشکلات شما گزارش بگیریم... خب چی شد؟ فردا از جماعت کارگر اینجا کم شد؟ اصلا کسی آمد بگوید از امروز اینجا نمانید. برو خواهر من... آن مردهای پارسالی که با دم ودستگاه و دوربین آمدند و گفتند از فلان شبکه پخش می شود، هیچ کاری نتوانستند بکنند. شما که یک زن هستی و کسی برای حرف هایت تره هم خرد نمی کند!... اگر بار اسباب واثاث داشتی اینجا بیا.»
حرف هایش را می زند و همان راهی را که آمده برمی گردد. چند نفر از مردهای دور و اطراف هم بعد این گفتمان یک طرفه، مثل او به همان جایی که به زمین میخ شده بودند، برمی گردند.


ساعتی 15 هزار تومان
یکی از آن ها اما می ماند؛ «حرف هایشان را به دل نگیرید، حق دارند. گاهی وقت ها پیش می آید که از ساعت7 صبح تا 7شب سرگذر هستیم اما باری به کسی نمی خورد. وقتی بار کم است جوان ترها را می برند و سر من و امثال من بی کلاه می ماند. اینکه خدا روزی رسان است شکی نیست، اما تابستان که می شود هرکسی هروقت بیکار باشد از هرکجای شهر می آید سرگذر. بعضی وقت ها طرف اصلا در عمرش دست به گچ و ماله نزده، اما می گوید اوستا بناست ، دروغ که کنتور ندارد، هرچه می خواهد می گوید اما وقتی سرکار مردم می رود گند می زند به کار و اعصاب مردم و آبروی همه ما را می برد.»
عبدا... می گوید که 54سال دارد و پاتوق هر روزش برای پیدا کردن کار همان چند بلوکه سیمانی جدول کنار کیوسک روزنامه است. او حرف هایش از شرایط کار باربری را با روایت گذشته اش شروع می کند: «قبلا کارگر بنایی بودم. بنایی هم سختی های خودش را دارد. اما الان سن وسالی از من گذشته و برای خرج زندگی هرکاری که پیش بیاید، انجام می دهم. توی این سن وسال خانه به دوشم. اجاره خانه و صاحب خانه که متوجه نمی شوند سرکار نرفته ام. باید اجاره خانه را بدهم. هر روز 3هزار تومان کرایه می دهم تا از انتهای مصلی به اینجا بیایم و اگر کاری پیدا نکنم نمی دانم با چه رویی دست خالی به خانه برگردم و به چشم زن و تنها دخترم نگاه کنم. برای همین مثل بعضی از کارگرها ناز ندارم. برای نان خالی هم باید پول داد. اگر بار زیاد باشد هم نمی توانم بروم. بعضی از کارگرها اگر روزی دوبار بار بخورد می روند، اما من روزی یک بار بیشتر نمی توانم بار جابه جا کنم.»
شرایط کار و بردن بار را این طور توضیح می دهد: «کارگرهای باربری ساعتی حساب می کنند. معمولا ساعتی 15هزار تومان به کارگر می دهند، اما بعضی وقت ها که کار نیست مجبوریم با ساعتی 12هزار تومان برویم. معمولا خانه های چندطبقه مشهد سمت بولوار وکیل آباد و قاسم آباد است. بیشتر ساختمان ها هم 4 تا 5طبقه است. هر بارِ اسبابی که به ما بخورد حدودا 4ساعت طول می کشد. معمولا 45 هزار تومان روزی می بریم.»


یخچالی که ‌رگ‌دست برید!
همان طور که حرف می زند چشم هایش به خیابان است تا اگر ماشینی برای کار بنایی یا بار آمد فرصت را از دست ندهد. از مشکلات که می پرسیم دست هایش را نشان می دهد: این خط کف دستم را می بینید؟ رد بخیه های یخچالی است که پارسال رگ دستم را پاره کرد. فکر کنم بهار پارسال بود که یکبار اسباب خورد. قرار بود اسباب را از طبقه چهارم خانه ای در بولوار اندیشه به طبقه پنجم خانه ای در شهرک لشکر ببریم. بدبختی ما همین خانه هایی است که راه پله های باریک دارد. راه پله های بیشتر خانه ها عرض کمی دارند و بار بردن در این خانه ها با بدبختی است. آن روز با یکی دیگر از بچه ها برای بردن بار رفتیم. یخچال را 2نفری گرفتیم. موقع پایین آوردن یخچال زیاد اذیت نشدیم چون پایین آوردن از بالا بردن راحت تر است. وقتی خواستیم یخچال را بالا ببریم من زیر بار یخچال رفتم. هر طبقه که رفتیم توی پاگرد یخچال را گذاشتیم تا نفس تازه کنیم، واقعا «یک کَله» نمی شود یخچال را برد. طبقه چهارم دیگر کشش نداشتم. همان طور که زیر بار بودم یک دست را جابه جا کردم تا شاید از فشار کمتر کنم که خدا روز بد نیاورد. لبه فلزی یخچال تیز بود و کف دستم را پاره کرد. زیر بار بودم و خون مثل فواره زد بیرون. از طرفی هم وسط راه پله بودیم و جایی نبود که یخچال را بگذارم زمین. به کارگر بالایی با فریاد گفتم ...
هنوز در انتظار شنیدن باقی روایت جذابش هستم که نیم خیز می شود، در حالی که نگاهش به پشت سر من است. پرایدی چندمتر بالاتر از ما توقف کرده است و چند مرد دور پراید را گرفته اند: «بگذار ببینم این پراید چه می خواهد. شاید کارگر اسباب بر بخواهد.» با گفتن این جمله سمت پراید می رود. هنوز نرسیده که یکی دیگر از مردهایی که کنار پراید ایستاده بلند می گوید؛ «مقنی می خواهد؟ اگر مقنی هستی بیا برو...»
با این حرف از همان نیمه راه برمی گردد تا صحبتش را ادامه دهد: از دستم حسابی خون می آمد و به کارگر بالایی زدم و گفتم: «نفس نگیر و تند تند برو. دستم بدجور بریده.» تا رسیدم پاگرد خیلی از من خون رفت. صاحب خانه هم وسایلش وسط خیابان مانده بود. تنها کاری که کرد از وسط وسایل یک چادر پیدا کرد و دور دستم محکم پیچید تا من را به بیمارستان برساند. چون زیربار بودم دستم بیشتر بریده بود. آن روز دستم 7، 8 بخیه خورد. وقتی از بیمارستان مرخص شدم، متوجه شدم که داخل جیبم 30هزار تومان پول هست. صاحب خانه پول همان 2ساعتی که کار کرده‌بودم را حساب کرده بود. آن روز با دوا درمان حدود 200هزار تومان هزینه کردم.
او آهی بلند می کشد و حرف هایش را این طور ادامه می دهد: 30هزار تومان گرفتم و 200هزار تومان پول درمان دادم. چه کار می شود کرد؟ همه ما کارگران حال و وضعمان همین است. بیمه شامل ما نمی شود. یک مدت خودم را بیمه خویش فرما کردم؛ چندماه آن هم هزینه با تأخیر و بدبختی هزینه اش را پرداخت کردم، اما واقعا نمی شود هم اجاره خانه داد هم قبض آب و برق، هم پول بیمه، هم رخت و لباس. تنها چیزی که می شد قیدش را بزنم همین پول بیمه بود.
2ساعتی از آمدن ما گذشته و خبری از کار نیست. آفتاب گرم تر از صبح می تابد. بعضی از کارگران هنوز امیدوارانه به خیابان چشم دوخته اند. بعضی هم گویا ناامید شده اند و کنار پیاده رو «دوز» بازی می کنند. عبدا... می گوید: «فکر کنم امروز از آن روزهایی است که به بازار کار و کاسبی ملخ زده است. بهتر است سراغ چندباربری بروید آنجا حتما کار هست.»


باربری های صوری
او آدرس چند باربری را می دهد؛ «این چند شرکتی که به شما دادم اسم و رسم دارد و محلش مشخص است، اما بعضی از این شرکت ها فقط اسم دارند. بچه ها می گویند مدیر شرکت«...» را از داخل خانه اش مدیریت می کند. هر روز آگهی به روزنامه می دهد و مردم با چند خط تلفنی که دارند به او بار سفارش می دهند. از هر کارگر که به او کاری می دهد، پورسانت می گیرد. اگر برای هر کارگر 100هزار تومان پول بار بگیرد 20هزارتومان می شود سهم کارمزد همین شرکت. کارگران را هم بیمه نمی کند. همین کنار گذر بمانم بهتر از آن است که بخواهم حق زن و بچه ام را مفت در حلق دیگری بریزم.»
از بین چند آدرسی که می دهد، سراغ یکی از باربری ها می رویم. داخل شرکت به جز 2مرد که یکی از آنان مدیر شرکت است شخص دیگری حضور ندارد. تا قبل از آنکه تلفنی برای بار زنگ بزند، مدیر شرکت از فرصت استفاده می کند و از مشکلات کاری خودشان می گوید: «خدا را شکر بالأخره یک نفر سراغ ما آمد تا از مشکلاتمان بگویم. باربری همش «دق دلی» است. مردم در ازای پولی که می دهند توقع دارند، که البته به حق است و وقتی کار را به باربری می سپارند باید درست و حسابی انجام شود. اما گاهی هم توقعاتی دارند که دل کارگر را می رنجاند.»
او که بساط چایش به راه است، بفرمایی می زند و ادامه می دهد: «اولین مشکل ما بیمه است. شرکت های بیمه، کارگران باربر را بیمه نمی کنند چون محل کار ثابتی ندارند. از طرفی بیشتر کارگرها هم چون می خواهند درآمدشان را برای روزهای بیکاری پس انداز کنند حاضر به بیمه شدن نیستند. ما فقط کارگرها را بیمه حوادث می کنیم تا اگر خدای نکرده اتفاقی درحین انتقال بار افتاد، از شرایط بیمه استفاده کنیم، اما بدبختی اصلی این است که بیمه ها تعهدی برای وسایلی که جابه ها می کنیم ندارند و حاضر به پرداخت خسارت بارهای آسیب دیده نیستند. همین یک ماه قبل یک تلویزیون ال سی دی 52اینج مشتری درحین جابه جایی آسیب دید. مشتری هم گفت که باید خسارت 15میلیونی که به او وارد شده را بپردازیم. اما ما در شرکت قبل از جابه جایی یک قرارداد می بندیم که وسایل باید بسته بندی باشد، در غیر این صورت وسایلی مانند تلویزیون ال سی دی را باید خودشان جابه جا کنند. معمولا مردم وسایل را بسته بندی نمی کنند، چون اگر بخواهند اصولی بسته بندی کنند باید کار را به واحدهای بسته بندی بسپارند که خود همین یعنی حدود 500هزار تومان هزینه اضافه.» بالأخره صدای زنگ تلفن بلند می شود . قرار و مدارها پای تلفن گذاشته می‌شود و قرار است با کارگران راهی منزلی در خیابان قدس بشویم. به اتفاق 4کارگر برای جابه جایی بار راهی می شویم.


پیمایش 1890پله
حسن یکی از کارگرها است که قرار است بار اسباب این خانه را جابه جا کند. او می گوید: «اسباب را باید از طبقه سوم به طبقه چهارم یک ساختمان دیگر ببرند.» همراه حسن از پله ها بالا می رویم. می پرسم: هر طبقه چندتا پله دارد؟ کلا چندتا پله را باید بالا و پایین بروید؟
می گوید: «باور می کنید تا حالا نشمردم. فکرکنم هر طبقه 18پله دارد. امروز مجموع جابه جایی که داریم 7طبقه است. برای هر اسباب کشی حداقل 15بار از این پله ها بالا و پایین می رویم. موبایلت ماشین حساب دارد؟ حساب کن ببین چندتا پله می شود.» همان طور که از پله ها بالا می رویم همه عددهایی که می گوید را در هم ضرب می کنم؛ می شود 1890پله که باید بالا و پایین برود.
حسن می گوید: «شما دست خالی از پله بالا و پایین بروید نفس برایتان نمی ماند چه برسد به ما که زیر فشار بار هستیم. کمر و زانو برایم نمانده. یک بار هم رگ قبلم را به خاطر فشاری که به قلبم وارد شد آنژیو کردم. چه کار کنم هنر دیگری ندارم. از طرفی باید برای دختر دم بختم از همین پول باربری اسباب و وسیله بخرم.»
برای جابه جایی یخچال «ساید» باید داخل خانه درهای یخچال را باز کنند تا عبور از در به راحتی انجام شود؛ «بدبختی ما همین پله هاست، واقعا نمی دانم مهندسان چرا عرض پله را به اندازه نمی گذارند. هیچ خانه ای هم آسانسور باربری ندارد. مالکان اجازه انتقال اسباب با آسانسورهای معمولی را هم نمی دهند.» 3نفری یخچال را بلند می کنند. یک نفر از پایین و 2نفر از بالا می گیرند. هر پله را که پایین می روند صورتشان بیشتر از قبل گر گرفته و قرمز می شود و عرق می ریزند. وسط راه صدای نفس ها تنها صدایی است که سکوت راه پله ها را می‌شکند. به هر طبقه که می رسند یخچال را روی زمین می گذارند تا نفس چاق کنند.


وقتی یخچال ساید جان می گیرد!
روز اول ساعت 11صبح -به روز اول برگردیم، روزی که پرس وجوها برای یافتن کارگرهای باربر، ما را به آدرس میدان توحید رساند. دور میدان و درست مقابل بانک چند مرد ایستاده اند. اماحاضر به صحبت نیستند. فقط یک نفر می پرسد: شما که روزنامه چی هستید ببیند چرا به ما سهام عدالت ندادند؟ توی این اوضاع اقتصاد همه چیز گران شد، اما دستمزد ما فرقی نکرد. همان دستمزد پارسال را هم با هزار بدبختی می دهند و منتظرند تا یک نفر هزار تومان کمتر بگوید و سراغ او بروند. اگر قیمت را بالا ببریم مشتری نمی ماند و می رود. طرف 20میلیون‌تومان، شاید هم بیشتر برای یخچال ساید هزینه می‌کند اما وقتی می گویم که جابه جایی یخچال ساید نرخش جداست و برای هر طبقه 30 هزار می گیریم ترش می کند که «چه خبر است؟ مگر سرگردنه است؟» به خدا پارسال یکی از بچه ها زیر بار یخچال ساید سنگ کوب کرد. قلبش دیگر نتوانست فشار را تحمل کند و مُرد. چند ماه بود که هیچ کس جرئت نداشت یخچال ساید جابه جا کند.»
رضا، جوانی است که گوشه ای ایستاده و به حرف های ما گوش می دهد. گلایه های همکارش که تمام می شود، می گوید: «اینجا وسط پیاده رو خوب نیست. بیا این کنار پیاده رو که اگر کسی هم کارگر خواست ببینم.» با این حرف ها به کنار پیاده رو می رسیم. مثل یک پشتی گرم به جعبه فلزی ترانس برق که از آفتاب داغ شده تکیه می زند. یک پایش را خم می کند تا کف پا را کامل به جعبه برق بچسباند؛ «پیاده روهای اینجا کوچک و رفت وآمد زیاد است. کنار خیابان هم این قدر پارک می کنند که جا برای نشستن لبه جدول نیست. از بس ایستاده‌ام پاهایم درد گرفته. برای همین این پا و آن پا می کنم. به قیافه من و آدم های اینجا نگاه نکن. همه‌شان یا زانوهاشان آب آورده یا دیسکشان بیرون زده.»
رضا می گوید که جدا از آنکه صبح ها کنار گذر منتظر کار می ماند، بعضی از روزها عصر می رود دم مغازه های لوازم خانگی تا بار جابه جا کند؛ «چند سال در این کار هستم و شماره من را چند تا از این فروشگاه های لوازم خانگی دارند. گاهی به من و چند نفر دیگر زنگ می زنند تا بارهایی را که آورده اند جابه جا کنیم. قبلا با انبار یکی از فروشگاه های لوازم خانگی سرای بلور کار می کردم و هر زمان که مشتری ها خرید می‌کردند ما از انبار بار می زدیم. خوبی کارش این بود که همیشه کار داشتیم اما چه فایده، فقط کار و بدبختی باربردن برای ما بود. صاحب مغازه بدحسابی می کرد. گله که می کردیم می گفت که مشتری ها هم به او چک داده اند. در کل «حق کارگر خور» بود. الان بعضی از شب ها به خیابان سعدی می روم. آنجا با یک مغازه لوازم صوتی و خانگی کار می کنم. شب ها ساعت12 به بعد زنگ می زد که بروم. آن ساعت خیابان خلوت است و می شود راحت بار خالی کرد. بعضی از شب ها یک د ه چرخ بار یخچال می آورد که باید خالی کنیم. حداقل داخل ماشین 40تا 50 یخچال است، اما خدا وکیلی به من و 3نفر دیگری که می آیند 50هزار تومان می دهد.


بارهای بدقواره
رضا حمل گاوصندوق را بدترین باری می داند که تا به حال برده است و می گوید: «یک بار یک نفر آمد و گفت گاوصندوقی را می خواهد یک طبقه بالا ببرد. گاوصندوق 120کیلو بود. خودم پشتم زدم و بردم. یک طبقه بیشتر نبود اما وسط راه نفسم برید. با بدبختی بالا بردم. باتری های متروی مشهد را هم من و چند نفر دیگر بردیم. هر باتری 350کیلو بود که 3نفری گرفتیم و بردیم و بدبارترین وسیله، یخچال های ساید هستند. بعد از آن پیانو و میز ناهارخوری است که یک تکه است و در پله های کم عرض دردسرساز می شود. از کاناپه ها یادم رفت بگویم؛ بعضی از خانه ها این قدر راه پله های کم عرضی دارند که مجبوریم کاناپه ها و وسایل بزرگ را روی وانت بگذاریم و با طناب ببندیم تا 2نفری از پنجره اتاق بالا بکشیم. این قدر از این خانه های درب و داغان و خاطراتی که رفتیم زیاد است که اگر بخواهم بگویم سرتان درد می گیرد. فقط من مانده ام که ملت مستأجر ما این مبل های راحتی سنگین و بدبار را با کدام سلیقه می خرند، چون راه پله ها را نمی شود بزرگ تر کرد و مهندسش همین قدر فکر کرده، اما شما که مستأجری و هر روز اسباب و اثاثت را باید از این خانه به آن خانه ببری حداقل مبلی بخر که همه جا بتوانی ببری.»
رضا یکریز گله می کند و ادامه می دهد: «یخچال ساید هم چیز بی خودی است.(می خندد) فقط هیکل بزرگ دارد. داخلش چند تا ظرف بگذاری پرمی شود. بدبار هم که هست و ممکن است با هر جابه جایی خش بردارد. خوب چرا سری که درد نمی کند را دستمال می بندند...» رضا یک درخواست دارد. می خواهد بیمه ای برای آنان تعریف شود؛ «الان که جوان هستم زانوهایم آب آورده، بیمه هم ندارم. اگر بیمه جوری باشد که مبلغ کمتری از ما بگیرد خودمان را بیمه خویش فرما می کنیم.»
ساعت14:30 است، کنار خیابان سیدرضی هنوز عده ای چشم انتظار کارند که مردی با چند ظرف غذای نذری آنان را میهمان می کند. 

 

کارگران نمی خواهند بیمه شوند!

رئیس کانون انجمن های صنفی کارگران استان می گوید: بیمه کارگران باربری هم مانند کارگران ساختمانی است، اما بیشتر این کارگران از این بیمه استقبال نکرده‌اند.
آن طور که هادی ابوی می گوید: اکنون بیش از 40درصد کارگران باربر استان هیچ نوع بیمه ای ندارند. برای این افراد اگر مشکلات و آسیب های حین کار ایجاد شود، با هزینه های کنونی درمان، کل خانواده فرد دچار آسیب می شود؛ آسیب هایی که گاهی جبران ناپذیر است. رئیس کانون انجمن های صنفی کارگران استان می گوید: این بیمه با شرایطی که دولت برای کارگران ساختمانی و این کارگران درنظرگرفته مناسب است؛ چون سهم کارفرما را دولت می دهد و کارگران باید فقط همان سهم خودشان را بپردازند.
او از کارگران می خواهد که با مراجعه به انجمن صنفی کارگران باربری که در مشهد فعال شده است، از مزایای بیمه بهره مند شوند.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* captcha:
* نظر:
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}