استکان دوم به تشخیص داش‌آقا ریخته می‌شد

  • کد خبر: ۵۳۰۰
  • ۲۸ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۰
استکان دوم به تشخیص داش‌آقا ریخته می‌شد
با خاطرات حبیب‌ا... بیگناه از انجمن‌های ادبی مشهد

سعادتمند| حبیب‌ا... بیگناه متولد 1318 در تربت حیدریه، یکی از پیش‌کسوتان شعر خراسان است که اگرچه حافظه‌اش آیینه تمام‌نمایی از احوال انجمن‌های ادبی در مشهد قدیم است، اما ناخوش‌احوالی‌اش در این روزها اجازه نمی‌دهد تا خاطراتش را روی دایره بریزد و برایمان از روزگار رونق شعر در شهر بگوید. همین است که ما در مصاحبه با او به گفتن یگ خاطره بسنده می‌کنیم: «سال‌های 35، 36 بود که از تربت به مشهد آمدم و در دبیرستان شاه‌رضای سابق مشهد ثبت‌نام کردم. بعد از چندسال مشکلات ریز و درشت، این سال‌ها به2دلیل برایم موفقیت‌آمیز بودند؛ یکی به دلیل آشنایی با یکی از رندان پاک‌باخته روزگار به نام «علی‌اکبر فتح‌پور کاشانی» که آشنایی‌اش بسیاری از مشکلات معنوی‌ام را حل کرد و دیگری، برخورد با دبیرانی همچون استاد «افجه‌ای» که مرا مختصری با ادب پارسی آشنا کرد. شگفتا جوانی و غرور مسخره‌اش! همین سال‌ها بود که قطعات ادبی می‌نوشتم و گمان می‌کردم «لامارتین» و «پوشکین» و «هوگو» باید بیایند پیش من، دوزانو بنشینند و فیض ببرند! ضمن این نوشتن‌ها گاه جملاتی موزون می‌کردم به نام شعر. کم‌کم کار به پاتوق‌نشینی کشید و قهوه‌خانه داش‌آقا برای خودش انجمنی بود، محفلی بود برای روشن‌فکران به ویژه شعرا. اول که وارد می‌شدی، خلاف رسم قهوه‌خانه‌های آن روزگار، بفرمایی نمی‌زدند! خودت جا پیدا می‌کردی و می‌نشستی و به نوبت چای برایت می‌آوردند. دومین چای البته بستگی داشت به تشخیص داش‌آقا که آیا ارزش آن را داری که بدون گفتن و درخواست برایت چای بیاورند یا خیر. روزی در همین قهوه‌خانه، دیوان سنایی به دست، در جمعی که از شعر و شاعری سخن می‌گفتند، «استاد کمال» را شناختم و سلام و علیکی کردم و این شد آغاز دوستی من با ایشان. آنجا پرسید: شعر می‌گویی؟ گفتم: نه ولی کلماتی را به هم می‌بافم. خواست چیزی بخوانم. از زیرش در رفتم که اولین جلسه دیدار است؛ بگذارید برای بعد. فردای آن روز (جمعه) قرار گذاشت همراهش به جلسه استاد فرخ بروم. آنجا هم تا مدتی انتخابی می‌زدم از بزرگان گذشته و می‌خواندم. یک روز دل به دریا زدم و شعرکی را که استاد کمال دیده و تصرفاتی در آن کرده بود، خواندم. 3 بیتش را به خاطر دارم: «دردی‌کش زمانم، ساقی بهانه کمتر/ با دُرد می‌توان کرد دَرد زمانه کمتر/ ای ناصحان مشفق بر من فسون نخوانید/ بیدار روزگارم دیگر فسانه کمتر/ آخر به باد دادی خاکستر وجودم. ای آتش محبت باری زبانه کمتر.» حضرات خیلی تشویق کردند، به خصوص گلشن آزادی. بعد از آن با وجود اینکه که کنکور را در پیش رو داشتم، جلسه جمعه استاد فرخ را از قلم نمی‌انداختم. به دانشگاه که رفتم با بسیاری از بزرگان آن زمان و امروز خراسان آشنا شدم.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.