هانیه فیاض
خبرنگار شهرآرا محله
هفته دفاع مقدس یادآور ایثارگریهای مردانی است که در طول هشت سال دفاع مقدس از تمام هستی خود گذشتند و با آگاهی و درک والای خود موقعیت حساس کشور را تشخیص دادند و وظیفه بزرگ جهاد در راه خدا را مشتاقانه پذیرا شدند. کسانی که سرشار از حماسهآفرینی و سلحشوری بودند و اجازه ندادند حتی یک وجب از این خاک مقدس زیر یوغ استعمارگران و غاصبان بماند. شاید در گذر زمان ارزش و اهمیت این از خودگذشتگیها به دست فراموشی سپرده شده است، اما تاریخ بهخوبی گواهی میدهد که مقاومت این بزرگمردان مجموعهای از برجستهترین افتخارات ملت ایران در دفاع از مرزهای میهن اسلامی و جانفشانی دلاورانه در پای پرچم برافراشته اسلام و قرآن است. ملت ایران به پرورش چنین دلاوران آگاه و شجاعی در دامان خود میبالد و آنان را الگوی تربیت جوانان خود در همه دورانها میداند. هفته دفاعمقدس پایداری، استقامت، رادمردی و رشادتهای شهیدان، جانبازان و ایثاگران را به خاطر میآورد و نماد اتحاد و همدلی ملت بزرگ و عظیم ایران اسلامی برای مقابله با ابرقدرتها و شیاطین بزرگ است و این واقعه مهم برای همیشه در تاریخ به عنوان حماسهای ماندگار ثبت خواهد ماند.
عبدا... چشمهسنگی، جانباز 30درصد و یکی از یادگاران آن دوران است. مردی که برای دیدن خانوادهاش که از وضعیت او بیاطلاع بودند، 4سال اسارت را تحمل کرد؛ خانوادهای که در تمام این مدت از زندهبودن یا شهید شدنش اطلاعی نداشتند. اکنون پس از سالها بازنشستگی با گلایه از وضعیت اقتصادی موجود، از برخوردهای نامناسب ادارات مرتبط با خودش، دل پُری دارد و برای امرار معاش، دوباره به کار بازگشته است. جانباز و آزاده محله کلاهدوز در این گفتوگو سختیهای اسارت، شکنجهها و دردهایی را به تصویر میکشد که به گفته همسرش تاکنون هیچوقت درباره آنها لب به سخن باز نکرده و برای کسی هم نگفته است. خلاصهای از صحبتهای او را در ادامه میخوانید.
اهالی محله ما را میشناسند
در سال1346 در خانوادهای متوسط در چناران به دنیا آمدم. دوران ابتدایی را در همان شهرستان گذراندم و در سال1357 که به مشهد آمدیم، در مقطع راهنمایی مشغول به تحصیل شدم. از همان ابتدای ورودمان به مشهد در محله کلاهدوز ساکن شدیم و اکنون سالهای زیادی است که در این محل زندگی میکنیم. بیشتر ساکنان محله را مردم چناران و گلمکان تشکیل میدهند که از گذشته در این قسمت ساکن شدهاند و همه تقریبا یکدیگر را میشناسند. البته اکنون با زمانهای قدیم خیلی فرق میکند. متأسفانه نسل جدید، همسایه کناری خود را نمیشناسد و از حال یکدیگر بیخبرند. قدیمیها کنار هم زندگی میکردند و با هم ارتباط بیشتری داشتند، باوفا و بیریا بودند و در مواقع سختی و مشکلات به داد هم میرسیدند اما در این زمانه رفتوآمدها کم شده و کمتر همدیگر را میبینند و درک میکنند. حدود 40سال است که در این محله زندگی میکنیم و تقریبا همه اهالی محل ما را میشناسند، اگر کسی از هر نقطهای از منطقه سراغ ما را بگیرد، اهالی او را مستقیم به در خانه ما میآورند.
سال1360 عازم جبهه شدم. پس از مدت کوتاهی بازگشتم و به خدمت سربازی رفتم. خدمت که تمام شد دوباره در جبهه حضور یافتم تا اینکه دی ماه سال1365 اسیر شدم. شهریور سال1369 به ایران بازگشتم و در سال1370 نیز ازدواج کردم که ماحصل آن دو پسر و یک دختر است. در سال1388 بازنشسته شدم، چندسالی را در خانه بودم تا اینکه متوجه شدم حقوق بازنشستگی کفاف اداره خانه را نمیدهد. شرایط برای ما طوری تعریف شده که بعد از بازنشستگی میتوانیم دوباره به کار بازگردیم، در همین راستا در سال1396 دوباره در فرودگاه مشغول به کار شدم.
تیربارچی بودم
در زمان انقلاب، شور و حال زیادی برای جنگ و دفاع وجود داشت، به طوریکه به همراه چند تن از دوستانم نوبتی از طریق بسیج، در مسجد محله و پایگاه سیدالشهدا -که محل نگهداری اسلحه بود- نگهبانی میدادیم. حال و هوای جنگ، ناخودآگاه ما را به فضای دفاع و جنگیدن میکشاند، بهویژه اینکه وقتی میدیدیم همسن و سالهای ما به جبهه میروند و حتی شهید هم میشوند. نخستینبار برای مدت کوتاهی عازم جبهه شدم و پس از بازگشت در تیرماه سال1365 به خدمت سربازی رفتم و از همانجا به همراه تعدادی از دوستان همراه بهطور مستقیم ما را به تهران بردند. پس از آن به خوزستان، اندیمشک و در نهایت به خط مقدم جبهه اعزام شدیم. در آنجا ما را تقسیم کردند و به شهرک زبیدات،60کیلومتر در خاک عراق، فرستاده شدیم. حدود 4ماه در این خط مقدم حضور داشتم و در نهایت به مدت 15روز برای نخستینبار به مرخصی رفتم. هنگامی که دوران مرخصیام تمام شد و برگشتم، متوجه شدم لشکر ما جابهجا شده است. ما برای گذراندن دورههای آموزشی ش.م.ر به گیلانغرب اعزام شدیم. مدتی را در آنجا سپری کردیم. مکانی که توسط هواپیماها دائم بمباران میشد. یک شب، ساعت12 بود که فرمانده دستور داد چادرها را جمعآوری کنیم و تحویل دهیم و برای عملیات آماده شویم. حرکت کردیم و به خط مقدم رسیدیم. حدود ساعت10 صبح اعلام کردند که عملیات لو رفته است و ما را برگرداندند. 4روز گذشت و دوباره گفتند«چادرها را جمع کنید که به عملیات میرویم». ساعت 10شب با عملیات کربلای4 بهسمت نفتشهر رفتیم. به یاد دارم زمانی که برای عملیات اقدام کردیم، پس از طی مسافتی در حدود 4کیلومتر به نیزاری رسیدیم. از آنکه عبور کردیم، وارد دشتی شدیم که تمام منطقه آن مینگذاری شده بود. قبل از ما گروه مهندسی رزمی آنجا حضور داشتند و به اندازه 30سانتیمتر معبر را باز کرده و نوار سفید کشیده بودند که بچهها در محیط اطراف حرکت نکنند و به صورت ستونی قدم بردارند. در این دشت تپه خیلی بلندی وجود داشت. تپه را که دور زدیم با یک دوراهی به دو کانال مواجه شدیم که یکی مسیر مستقیم داشت و دیگری به سمت راست میرفت. شب عملیات من تیربارچی بودم و دو نفر کمک هم داشتم. ما آخر دسته حرکت میکردیم و وقتی به دوراهی رسیدیم، مانده بودیم که کدام مسیر را انتخاب کنیم؟ در مسیر مستقیم به راه خود ادامه دادیم، در صورتی که باید به سمت راست میرفتیم. از کانال خارج شدیم. زیر صخرهای جا گرفتیم و مستقر شدیم. عراقیها منور میزدند که روشن شود تا مناطقی را که به آتش میبستند ببینند. یک بار که منور زدند، عراقیها را دیدیم که جعبههای مهمات را به دوش گرفته بودند و به روی همان تپه بلند میبردند تا فردا صبح بتوانند ما را محاصره کنند. فاصله عراقیها با ما یک متر بود اما نمیتوانستند ما را ببینند. خود را به کانال و به تیم قبلی رساندیم. خیلی خسته شده بودیم. ناراحتی ما زمانی بیشتر شد که متوجه شدیم تعدادی از همرزمان ما شهید شدهاند. فرمانده عملیات به بالای تپهای رفت و من هم به دنبال او حرکت کردم. دوباره منوری روشن شد. ناگهان دیدم پایم روی یکی از مینهایی است که تله گذاشتهاند که اگر پایم به یکی از سیمهای آن میخورد، منطقه وسیعی منفجر میشد. اطرافم را نگاه کردم چالهای دیدم. به سرعت خود را درون چالهای انداختم و خوشبختانه مین هم عمل نکرد و منفجر نشد.
رضا پر کشید
در میان مسیر رودخانهای بود که عراقیها در طرف دیگر آن مستقر شده بودند. شروع به تیراندازی کردیم و سنگر عراقیها خاموش شد. از رودخانه گذشتیم و به خط دوم سنگر عراقیها رسیدیم. چند نفر اسیر عراقی داشتیم که فرمانده از بچهها خواست یک نفر مسئولیت قبول کند و آنها را به عقب برگرداند اما کسی قبول نمیکرد. من به همراه رضا، یکی از رزمندههای مشهدی، قبول کردیم که اسرا را به عقب برگردانیم. به همان تپه رسیدیم و دیدیم که عراقیها آنجا مستقر هستند و از چهار طرف به ما تیراندازی میکردند. دوباره از همان مسیری که آمده بودیم برگشتیم. در میان شلیکها حرکت میکردیم. رضا گاهی راه میرفت و گاهی روی زمین دراز میکشید! اما من طبیعی حرکت میکردم. به او میگفتم که به مسیر خود ادامه بدهد. کمی که پیش رفتیم، پشت سر خود را نگاه کردم و دیدم که رضا دوباره کف زمین دراز کشیده است. به سمتش رفتم و صدایش زدم که«بلند شو بریم چیزیت نمیشه» اما او تکان نمیخورد. او را برگرداندم و دیدم تیری به قلبش اصابت کرده و قفسه سینهاش از هم گشوده شده و شهید شده است. آن اتفاق و پرکشیدن رضا یکی از تلخترین خاطراتم است.
آغاز اسارت
به سمت بچهها حرکت کردم، دیدم رزمندهها در حال اسیرشدن هستند. پشت سنگری کنار بیسیمچی نشستم و کمی با او صحبت کردم. درحال شرحدادن وضعیت موجود برایم بود که ناگهان تیری به داخل دهانش اصابت کرد و او هم شهید و به پایین سنگر پرتاب شد. حدود 5نفر باقیمانده بودیم، یک غار پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم درون آن مستقر شویم تا هوا تاریک شود و بتوانیم به عقب برگردیم. ساعت3 عصر بود که دیدیم عراقیها دارند به مجروحها تیر خلاصی میزنند. یکی از همراهان ما ترسید و گفت: «اگر ما را اینجا پیدا کنند، میکشند، به همین دلیل خود را تسلیم میکنم» هرکاری کردیم تا تاریکی هوا صبر کند و از این اقدام منصرف شود، بیفایده بود. زیرپوش خود را درآورد و به دست گرفت و از غار بیرون رفت. عراقیها شروع به تیراندازی کردند و ما را به رگبار بستند که در جریان این حمله همان فرد حدود 6تیر خورد و یکی از همراهانمان که تهرانی بود، شهید شد. بقیه هم اسیر شدیم. همانجا بود که یک ترکش به پایم و یک ترکش به سرم خورد و موج انفجار شدیدی هم مرا گرفت. آنقدر از پایم خون میآمد که از پوتینم خون بیرون میریخت.
3روز دستهایمان بسته بود
چشمه سنگی آستین لباسش را تا میزند و رد کابل قطوری که حدود 40سال است روی دستش باقیمانده نشان میدهد و میگوید: پس از دستگیری ما، سوار وانت شدیم و دستهایمان را از پشت با طناب بستند. ما را به شهر «بعقوبه» بردند. هوا خیلی سرد و ما برهنه بودیم و هیچ لباسی نداشتیم. کلاهی کف ماشین افتاده بود. من توانستم طناب دستانم را پاره کنم. سریع کلاه را برداشتم و پوشیدم. کمی بعد، عراقیها که با دقت به من نگاه کردند، متوجه شدند من کلاه به سر کردهام و فهمیدند که دستانم باز شده است. عراقیها سیم تلفن آوردند و دوباره دستهایم را از پشت بستند. ما را به بعقوبه بردند. بعقوبه بولوار بزرگی داشت که مردم عراقی اطراف آن ایستاده بودند. هر 4نفر از ما را به همراه 3سرباز عراقی سوار ماشینهای آیفا کردند. ما را از وسط بولوار میگذراندند و مردم سنگ و چوب بهسمت ما پرتاب میکردند. از سر و روی ما خون میریخت و در دل آرزو میکردیم که ای کاش این مسیر زودتر تمام شود.
اشک در چشمان این جانباز و آزاده مقاوم، حلقه میزند. گویا نفسش بند میآید و بهسختی سرش را بلند میکند. یادآوری آن لحظات برایش به قدری دردناک است که کمی مکث میکند، نفسی میکشد و ادامه میدهد: علت دگرگونی حالم این است که یادآوری آن صحنهها مرا به یاد واقعه عاشورا و اسرای آن زمان میاندازد و به همین دلیل دیگر نمیتوانم تحمل کنم. پس از آن ما را به بغداد بردند، 3روز تمام دستهایمان بسته بود. هیچ نوع غذا و خوراکیای هم به ما ندادند. هر 60نفر را وارد اتاقهای 12متری کردند به طوریکه به دلیل جا نداشتن، نوبتی میایستادیم و مینشستیم. 4ماه آنجا بودیم. هفتهای یکبار اسامی را به نوبت میخواندند و برای بازجویی به استخبارات میبردند. اسرا باید حواسشان میبود که حرفهایشان ضد و نقیض نباشد و اشتباه نکنند در غیر این صورت سالنی را با کف شیشهایمانند آماده کرده بودند که روی زمین آن، آب و تاید ریخته شده بود. یک نفر در طرفی از سالن میایستاد و با کابل طوری به اسیر ضربه میزد که اسیر سُر میخورد و به طرف دیگر میرفت و آنجا هم با کابل کتک زده میشد.
آرزوی مرگ!
پس از 4ماه، ما را به تکریت منتقل کردند و من باقی دوران اسارتم را در این شهر که زادگاه صدام بود، سپری کردم. اردوگاهی که از نگاه و نظارت صلیب سرخ دور باقی مانده بود و به همین دلیل بدون هر نوع امکانات حداقلی بود، حتی در طول مدت اسارتمان نتوانستیم با خانوادههایمان ارتباط بگیریم زیرا از زندهبودن ما خبر نداشتند و حتی در پروندههایمان مفقودالأثری ثبت شده بود. این اردوگاه که نامش را «حزبا...» گذاشته بودند، سولهای کوچک بود که 350نفر اسیر داشت. فضایی بسیار کوچک که نمیشد حتی در آن تکان خورد. در طول شبانهروز یک نان ساندویچی خمیر به ما میدادند که به هیچ وجه قابل خوردن نبود، مجبور بودیم آن را در معرض آفتاب قرار دهیم تا خشک شود و بتوانیم بخوریم. صبحانه معمولا شوربا(ترکیبی از عدس، نخود و لوبیا) میدادند، ناهارمان فقط 5قاشق برنج بود که بهراحتی قابل شمارش بود و شاممان نیز یک استکان چای شیرین بود. البته در پنجشنبهشبها خوراک لوبیا میدادند. به لحاظ شرایط مکانی هم ما را دائم تحت فشار قرار میدادند. تابستانها هواکشهای اردوگاه را خاموش میکردند و پنجرهها را میبستند؛ زمستانها هم پنجرهها را باز میکردند و هر از گاهی با شیلنگ آب روی اسرای داخل اردوگاه آب میریختند. شدت شکنجهها به حدی بود که خیلی از رزمندهها زیر شکنجه شهید شدند. تحمل شرایط به شکلی طاقتفرسا بود که مرگ یک آرزوی خوب بود. فرمانده عراقیها برایمان سخنرانی کرد و با قیافهای حق به جانب اعلام کرد که «شما مهمان ما هستید و ما مسلمانیم و از شما پذیرایی میکنیم!»
به لحاظ بهداشتی و درمانی نیز فضای مناسبی وجود نداشت. طوری بود که اگر کسی هم بیمار میشد، چیزی نمیگفت و ساکت میماند زیرا اگر میفهمیدند که مریض شده است، او را به شدت کتک میزدند و در نهایت دو تا قرص به او میدادند و میرفتند. در طول 24ساعت شبانهروز، فقط 15دقیقه وقت هواخوری داشتیم. 350نفر و یک سرویسبهداشتی! آنقدر همه در صف آن میایستادند که با این زمان کم، فرصت نمیشد خیلیها از سرویس استفاده کنند. یک بشکه فلزی کوچک داخل اردوگاه گذاشته بودند که در شرایط اضطراری از آن بهعنوان دستشویی استفاده میشد و هر روز یک نفر به نوبت آن را خالی میکرد. به طور کلی اردوگاههایی که صلیب سرخ از آنها بازدید میکرد، امکانات مناسبتری داشت اما چون از حضور ما بیاطلاع بودند، شرایط مناسبی نداشتیم.
باز هم شکنجه
در اردوگاه ما فردی به نام محمد رضایی از بچههای اطلاعات بود و مسجدی توسط پدرش نیز در میان مسیر فاروج و شیروان ساخته شده بود. یکی از جاسوسان او را لو داده و سِمت رضایی را به عراقیها گفته بود. یک روز عراقیها داخل اردوگاه آمدند و چندبار نامش را صدا زدند.
او پاسخی نداد و نرفت. چند روز عراقیها آمدند و رفتند تا اینکه سرانجام او را پیدا کردند و به شکل فجیعی او را شهید کردند و بعد ازحدود 8سال جنازهاش را به خانوادهاش تحویل دادند. عطر خاصی داشت و بعد از گذشت آن همه سال هنوز خونابه میداد. درنهایت جلوی همان مسجد هم او را دفن کردند.
آنقدر سخت بود که همرزممان را جلوی چشمان ما کتک میزدند و نمیتوانستیم کاری کنیم، زیرا کاری از دستمان برنمیآمد اما وقتی دستهجمعی به ما حمله میکردند و کتک میزدند، آنهایی که کمی بدن قویتری داشتند جلوی ضعیفترها میآمدند تا کتک بخورند و به همرزمانشان ضربه کمتری اصابت کند.
طعم شیرین آزادی
یک روز که در حال هواخوری بودیم، اعلام کردند که صدام سخنرانی دارد. سخنرانیهایش برایمان خیلی اهمیتی نداشت اما در میان صحبتهایش شنیدیم که قرار است تا هفته آینده اسرای ایران و عراق تبادل شوند.
این اتفاق افتاد و در طول یک هفته ما را به مرز آوردند و آزاد شدیم.
اول اسرا به پادگان «الله اکبر» منتقل و به مدت 3روز در پادگان قرنطینه شدند. من نیز جزو این افراد بودم. در همین مدت به خانوادههایمان اطلاع دادند. هنگامی که در پادگان بودیم، روحانی و فرمانده در زمانهای مختلفی برایمان سخنرانی میکردند و سعی داشتند ما را با فضا و جوّ موجود در ایران آشنا کنند و دائم به ما گوشزد میکردند که اگر فلان چیزی را دیدید، تعجب نکنید زیرا شرایط کشور فرق کرده و دچار تغییرات شده است. پس از قرنطینه ما را به مشهد فرستادند و طعم شیرین آزادی را در رویارویی با خانوادهام حس کردم.
ارمغان جنگ
سالها از آن زمان میگذرد و دردها و خاطرات تلخ آن دوران آنچنان در وجودم سنگینی میکنند که هیچ گاه فراموش نمیشوند. دردهایی که گاه تا مغز استخوانم تیر میکشند و من باید آنها را تا آخر عمر یدک بکشم زیرا در دلم ماندهاند. جدا از تمام این موارد، بیتوجهی مسئولان مربوط به وضعیت موجود، ادامه زندگی را با دشواری همراه کرده است به طوریکه مجبور شدم دوباره مشغول به کار شوم تا بتوانم زندگی یک خانواده پنج نفره را اداره کنم. از طرف دیگر سردردهای مداوم و ناراحتی عصبیای که با آن دست و پنجه نرم میکنم گاه و بیگاه طاقتم را طاق میکنند. ارمغان جنگ برای من سلامتی را خراش میدهد .