ایلیا موسایی - ...مرضیه فقط گفت: «وای خدا» صورتش را با هردو دستش پوشاند و هق هق زد. تا چند دقیقه بی وقفه گریه می کرد و شانه هایش تکان می خورد. وقتی کمی آرام گرفت دختر گفت: «همه اش به خاطر یک شیرخشک اتفاق افتاد. نیما دو سالش بود و شیرخشکش از عصر تموم شده بود. اون شب شوهرم اضافه کار مونده بود تو شرکت و قرار بود آخر وقت بیاد. دیدم بچه چیزی نداره برای خوردن و داروخانه یک چهارراه بالاتره و می تونم با ماشین دو دقیقه ای برم و برگردم. نیما هم خواب بود و می شد چند دقیقه تنهاش گذاشت. ساعت9 شب بود. دم خیابون که ایستادم یک پراید سفید نگه داشت. راننده خیلی قیافه موجهی داشت. یه مسافر هم اون پشت نشسته بود که یه هزاری دستش گرفته بود. فکر کردم همین دو قدمی می خواد پیاده بشه. منم سوار شدم. تا ماشین راه افتاد یهو اونی که هزاری دستش بود، چاقو گذاشت رو گلوم و محکم سرمو به پایین صندلی فشار داد که از بیرون دیده نشم. توی مسیر یکی دیگه سوار شد. توی ویلا هم دونفر دیگه منتظر بودن؛ پنج تا. الان اسم تک تک شون رو حفظم و خونواده های همه شون رو می شناسم.
بیرون انگار دنیا منجمد شده بود. داخل ماشین همچنان تاریک بود. مرضیه گاه و بیگاه دماغش را با دستمال کاغذیِ خیس و مچاله می گرفت. دختر گفت: «می دونی بدترین جاش کجا بود؟... التماسشون می کردم که بچه ام شیرخواره ست و تو خونه تنهاش گذاشته ام. خیلی گریه کردم. گفتم من شوهر دارم. یادمه یکی شون برگشت گفت باهات کاری می کنیم که دیگه نتونی تو چشمای شوهرت نگاه کنی»
دختر به بیرون نگاه می کرد. از جایی که مرضیه نشسته بود فقط انحنای گونه اش پیدا بود و نیمی از پلکش که گاهی وسط حرف های شمرده اش، بسته می شد. جمله هایش روی شیشه سرد، بخار می شد و دایره کوچکی از مه درست می کرد. «وقتی ولم کردن. مثل دیوونه ها بودم. نمی دونستم چیکار کنم. راست می گفتن دیگه نتونستم تو چشم های شوهرم نگاه کنم. یک روز رفتم بالای پشت بوم. نه مکث داشتم و نه حتی فکر کردم. مستقیم خودمو انداختم پایین. طبیعی اش اینه که آدم از ساختمون پنج طبقه که بیفته باید بمیره. اما زنده موندم. توی بیمارستان که بیدار شدم معلوم شد یک ماه توی کما بودم. گفتن موقع سقوط احتمالا به یکی از کولرا خوردم. من که چیزی یادم نمونده فقط یادم میاد همه دنیا چرخید و زیر و رو شد. قیمت زنده موندنم چندتا شکستگی بود که تو چند ماه خوب شد. منم خوب شدم. نمی دونم توی کما توی اون عالم خواب برام چه اتفاقی افتاده بود که وقتی بیدار شدم یک آدم دیگه ای شده بودم... بعضی وقتا فکر می کنم از بس درد کشیده بودم اونجا توی خواب مُردم و یکی دیگه به دنیا اومد»
مرضیه دست دختر را گرفت توی سکوت بالا آورد و بوسید. دختر یک لحظه به مرضیه نگاه کرد و لبخند زد. آرام بود و با دختر خبرنگارِ وراجِ سمجی که هفته ای چندمرتبه می آمد فرق داشت. مرضیه نگاهش را از دختر دزدید. پرسید: «جلال چی؟»
«می دونی اگر این سؤال رو قبلا از من می پرسیدی تو جوابت می گفتم
«خفه شو» اما الان همه چیز فرق کرده... جلال... همون کاری رو کرد که بقیه شون هم انجام دادن. اما یک چیزی بهم گفت که الان یادم میاد خنده ام می گیره. گفت «کاری می کنیم تو چشمای بچه ات هم نتونی نگاه کنی ولی حالا همین اتفاق برای مادر خودش افتاده» مرضیه ناله خفه ای کرد.
«جلالت الان طوری شده که مادرش نه می تونه تو چشماش نگاه کنه و نه دوست داره به این فکر کنه که این آدمو خودش به دنیا آورده»
مرضیه مثل موجودی که از درد به خودش می پیچد مویه کرد: «حالا که همه شون اعدام شدن»
«اونا راست می گفتن. دیگه نتونستم تو صورت شوهرم و حتی بچه ام نگاه کنم. موقعی که توی بیمارستان بیدار شدم فقط یک سؤال داشتم اونم این بود که چی باعث شده اینا همچین موجوداتی بشن»
صدای گنگی از ته گلوی مرضیه بلند شد.
بعد از این همه مدت چی پیدا کردم؟
هیچی...
«می دونی ترسناک ترین چیزی که دیدم قیافه هاشون بود... صورتاشون خیلی معمولی بود. هیچ فرقی با آدمایی که هرروز اینور و اونور می بینیم نداشتن... فرقی نداره آدم چقدر قوی باشه یا بتونه چه چیزایی رو تحمل کنه، اما این منو خیلی می ترسونه»
هوای سرد شبانه از درزهای نامعلومی در تاریکی ماشین می خلید. مرضیه حالا ساکت شده بود؛ ناله نمی کرد.
«به خونواده های همه شون نزدیک شدم. محله های همه شون رو چک کردم. ولی هیچی پیدا نکردم. نهایتا یکی دوتا چیز کوچیک دیدم همین که جلال پدرش نیست یا اون مرتضی میری خانواده اش کمی فقیرن... نمی دونم شماها کاری کردین اینا مریض بشن یا هرچیز دیگه ای که بوده من نتونستم علتشو پیدا کنم... تمام این راهو تنهایی اومدم الانم خیلی خسته ام»
دختر یک لحظه به مرضیه خانم نگاه کرد بعد در را باز کرد و رفت. مرضیه خانم دیگر هیچ وقت دختر را ندید.
پرده آخر
جلال، مثل دیوانه ها گوشه سلول نمور کز کرده بود. بوی رطوبت با سرمای گزنده می آمیخت. بدنش لاغرتر و زردتر از همیشه بود با ریش تُنُک و آشفته. وقتی در باز شد نور سالن چنان هجوم آورد که چشم هایش تار شد. فقط چند شبح را می دید که توی روشنایی شدید همراهی اش می کنند و صداهای نامفهومی که با لخ لخ دمپایی ها قاتی می شد. بعد دوباره به تاریکی رسیدند. در فلزی باز شد و یکباره صدای شدید باران را شنید. سردی حلقه دستبند و زنجیر زنگار گرفته ای که به پایش بود طاقتش را طاق کرد. روی تاریکی سکو زانو زد و همانجا افتاد. توی همان حال هذیان و گیجی حس کرد دست هایی زیر بازویش را گرفتند و آب دهانش روی سکو کش آمد و با قطره های تند باران یکی شد. بعد فقط صدای چوبی دریچه را شنید که زیر پایش خالی شد و بدنش چنان کش آمد که انگار چیزی از زیر ناخن های پایش بیرون خزید. مردمک چشم هایش با گردنی کج به دختری خیره ماند که آن انتها، توی تاریکی، بدون چتر، زیر باران ایستاده بود و با چهره ای بی حالت نگاه می کرد.
(این داستان برگرفته از یک پرونده واقعی است که بخشی از آن به قلم نویسنده دست کاری و ساخته و پرداخته شده است. برای اطلاع کامل از این پرونده کد « مرور پرونده » را اسکن کنید.)