لیلا لاریچه - علیرضا جعفری، جوان سیساله مشهدی، است که به خاطر هیجان آتشنشانی کار در زرگری را رها کرده و سراغ این حرفه پرهیجان و سخت آمده است. او که ورزشکاری تمامعیار نیز هست و در رشتههای شنا و کشتی مقامهای استانی بسیاری دارد از 8سال پیش حرفه آتشنشانی را با عشق برگزیده است. 2دوره قهرمانی مسابقات آتشنشانان مشهد در سالهای93-94، قهرمانی شنای استان در سال82 و قهرمانی مسابقات کشتی در دوران دانشآموزی از مقامهای او هستند.
با این آتشنشان جوان که این روزها در ایستگاه25 آتشنشانی مشهد واقع در بولوار پیروزی مشغول به کار است به مناسبت روز و هفته آتشنشانی و ایمنی گفتوگو کردیم.
از هوانوردی تا آتشنشانی
دانشجوی دانشگاه هوانوردی بودم که یک روز شنیدم آتشنشانی ثبتنام دارد و نیرو جذب میکند. با خودم گفتم این همان شغلی است که من میخواهم! دنبال کاری بودم که هیجان داشته باشد. پیش از آن در کار زرگری بودم ولی اصلا برایم جذابیتی نداشت چراکه بدون هیجان بود. البته همیشه بعد از کار باشگاه میرفتم و از 10شب تا ساعت یک مشغول ورزش بودم ولی از شغلی که داشتم راضی نبودم.
با 8نفر از بچههای دانشگاه کافینت رفتیم و برای آتشنشانی ثبتنام کردیم. سال90 بود که بعد از 2ماه به ما اطلاع دادند برای آزمون کتبی به دانشگاه فردوسی برویم. باورم نمیشد که این همه آدم ثبتنام کرده باشند. حدود 2هزار نفر برای 190جایگاه شغلی در آتشنشانی آمده بودند. با خودم گفتم «عمرا که قبول شوم!» آزمون را دادم و ناامید به خانه آمدم. فکرش را نمیکردم که قبول شوم اما 2ماه بعد پیامکی برایم فرستادند که قبول شدهام و برای ادامه کارها باید به ستاد مراجعه کنم. از بین ما 8نفری که برای آزمون مراجعه کرده بودیم فقط من قبول شده بودم.
مادرم؛ مخالف موافق
ستاد آتشنشانی در بولوار موسوی قوچانی بود. مدارکم را بردم و 2ماه بعد آزمون عملی در پارک ملت برگزار شد. از شانس بد من یک هفته قبل از آزمون عملی، دچار مسمومیت غذایی شدم و بدنم حسابی ضعیف شده بود. مادرم که با کارم در آتشنشانی مخالف بود، خوشحال شد و گفت که اصلا نمیخواهد آزمون بدهی! ولی پدرم تشویقم کرد و گفت: برو و نترس، تو از پس آن برمیآیی!
روز آزمون عملی ضعف در تمام وجودم بود ولی خدا را شکر تمام تستها را به خوبی زدم و از بین 2هزار نفری که آنجا حضور داشتند بین 10نفر اول بودم. بعد از آن هم یکسری کلاس و کارگاه برای ما گذاشتند و تا سیر اداری را طی کردم چند ماهی طول کشید و سرانجام در دی ماه سال91 در ایستگاه25 سر شیفت آمدم. وقتی قبول شدم با خودم گفتم همان باشگاهرفتنهای آخر شب و بیداری کشیدنها اینجا به دردم خورد! البته تلاشهای مربی بدنسازیام استاد نیما سبزواری هم خیلی کمکم کرد چراکه بیدریغ برای من زحمت میکشید. این را هم بگویم که مادرم قبل از قبولی مخالفت میکرد ولی بعد که دید کارم را دوست دارم دعای خیرش را همراهم کرد و هر روز که از در میآیم بیرون میگوید: مراقب خودت باش، فردا میبینمت.
نجات با شیر کپسول
یادم است اولین عملیاتی که از این ایستگاه رفتم مربوط به برف سنگینی بود که زمستان سال91 باریده بود. دقیق در اولین روز شیفتم به مأموریت رفتم. مأموریت سادهای بود. مردم به کوههای اطراف رفته و تیوپ آتش زده بودند که در اثر آن درختهای اطراف هم آتش گرفته بود و ما به منطقه اعزام شدیم. به طور عادی روزی 2عملیات را میرویم ولی پیش آمده است که در یک روز 12تا عملیات هم داشتهایم. در کار ما هر عملیاتی سختی خودش را دارد ولی یادم است در یکی از عملیاتها که یک هفته قبل از مسابقات بود و من رژیم سختی داشتم بهشدت اذیت شدم. کارگاه متالوژی دانشگاه فردوسی آتش گرفته بود و ما دنبال پیداکردن راهی برای ورود به سوله بودیم. من داخل ساختمان دنبال راه ورودی بودم که به یک در رسیدم تا در را باز کردم حرارت 400-500درجهای بیرون زد. خلاصه اینکه تا شلنگکشی انجام شد و آتش را خاموش کردیم دیگر حسابی از حال رفته بودم. حریق که خاموش شد چشمهایم سیاهی میرفت و فقط رفتم بیرون و چند دقیقهای روی زمین دراز کشیدم تا حالم جا بیاید. یک عملیات هم داشتیم که برای من معجزه شد. خانهای دچار حریق شده و کپسول هوای من در اثر برخورد با وسایل خانه شیرش بسته شده بود. تا هوا کم آوردم فکر کردم کپسولم تمام شده، برگشتم بیرون کپسولم را عوض کنم که خانه منفجر شد. شاید 30ثانیه هم طول نکشید!
لذت بیمثال نجات
کار ما هیجان زیادی دارد و من هم عاشق همین هیجان شدم. اتفاقات عجیب زیاد داریم. مثلا مواردی داریم که بهخاطر یک گوشی دستشان را توی چاه توالت میکنند و گیر میکند و وقتی ما برای نجات میرویم و میگوییم که مشتتان را باز و گوشی را رها کنید تا بهراحتی بتوانیم شما را بیرون بکشیم حاضر نیستند گوشی را رها کنند! نمیدانم چطور است که گوشی از جانشان مهمتر است! یک مورد جالب دیگری هم که داشتیم دختر بچه هشتسالهای بود که میخواست به خاطر دعوای پدر و مادرش خودکشی کند! این را برای خانوادهها میگویم که حواسشان به بچهها باشد. طفلی شنیده بود که شب گذشته پدر و مادرش با هم بحث کردهاند و گفتهاند که میخواهند طلاق بگیرند. برای همین میخواست خودش را از بالکن به پایین پرت کند! موارد عملیاتی زیاد داریم از آتشسوزیهای عمد و غیرعمد بگیرید تا برقگرفتگیها و مرگومیرهایی که جلوی چشم خودمان است ولی با تمام این سختیها من هیچوقت از شغلی که انتخاب کردهام پشیمان نمیشوم چون لذتی که در لحظه نجات هست در هیچ کار دنیا نیست.