آخر خط

وارونه

  • کد خبر: ۶۴۸۰
  • ۱۵ مهر ۱۳۹۸ - ۰۹:۳۵
وارونه

ایلیا موسایی - لکه بزرگ خون، غلیظ و کند روی سرامیک ها کوچک و کوچک تر شد. بعد کمی سرعت گرفت و تندوتند برگشت توی حفره ای که صورت مرد را سوراخ کرده بود؛ درست کنار بینی مرد. آخرین لکه های سمج که از روی سرامیک کنده می شدند و برمی گشتند توی زخم، چشم های زل زده مرد هم لرزیدند و یکی دوبار پلک زد و یکباره مثل عروسک خیمه شب بازی که نخ هایش را بگیرند و بلندش کنند، از زمین بلند شد و به حالت ایستاده درآمد. صورتش هنوز سوراخ بود. بعد سرش را حرکتی ناگهانی داد مثل تف کردن و گلوله سربی ناگهان از سوراخ زخم بیرون جهید. پوست صورتش به اندازه یک سکه باز شده بود، سریع هم آمد و مثل حالت اولش شد. گلوله به تندی برگشت توی لوله هفت تیر و چند رشته بخار خاکستری رنگ همراه آن از هوا کشیده شدند توی لوله. صدای بلند و بیخودِ شلیک بلند شد. انگشت باریک زن از روی ماشه برداشته شد. یک گلوله دیگر از بیرون خانه به سرعت برگشت، صدای شکستن شیشه پشت سر مرد آمد. تکه های شیشه از کف بالکن به هوا بلند شدند و سرجای خودشان قرار گرفتند و بعد از اینکه پرده یکهو کشیده شد و الیافِ جرخورده توری مشجر آن دوباره پیوند خورد، گلوله دوم هم برگشت توی لوله هفت تیر و صدای شلیک دیگری بلند شد. مرد داد زد: «نیره!» دست های مرد به حالت مضحکی شل و وارفته حرکت کردند. تکه های آبی و سفید گلدان بزرگ سفالی از روی زمین جمع شدند و به هم چسبیدند و یک گلوله از دل گلدان برگشت توی هفت تیر و تمام رشته های دود خاکستری، مکیده شدند توی لوله. دست های زن تکان تندی خوردند و صدای مهیب شلیک بلند شد. انگشت زن دوباره روی ماشه رفته بود و حالا برداشته شد. زن هفت تیر را با دو دست پایین آورد.
مرد فریاد زد: «این چیه؟ داری چیکار می کنی نیره؟»
نیره هفت تیر را با حرکتی ناگهانی برگرداند توی کیف بزرگ چرمی اش. اول دندان هایش را به هم فشرد و گفت: «چقدر وقیحی...» بعد خشمگین به مرد نگاه کرد. مرد داد زد: «تو بیخود کردی. حق نداشتی به گوشی ام دست بزنی. حریم خصوصی منه» و به حالتی مسخره یک قدم عقب رفت. زانوهایش را زیادی تا می داد و حرکتش شبیه ماشین های کوکی بود. انگار می خواست ادا دربیاورد.
زن گوشی را توی هوا به چپ وراست تکان تکان داد. گفت: «این چتا با مینا جونت هم شاهدن. همه رو خونده ام» بعد گوشی توی هوا ثابت ماند و کشیده شد توی کیف زن.
مرد فریاد زد: «چرت نگو. تو از اول شکاک بودی. خیالات برت داشته»
«به هم قرص خواب می دی که شب این و اونو بیاری خونه، نامرد بی حیا»
زن یک ورق قرص را جلوی چشم مرد چپ وراست کرد. بعد مثل عروسکی که دستش را رها کرده باشند، ساعدش با حرکتی تند برگشت و قرص را بین خرت و پرت هایی که روی میز ریخته بود گذاشت. زن گفت: «همونجا فهمیدم همه اون عزیزم مزیزم گفتنا و مراقبتا که آی این جوشونده برا اعصابت فلانه و خوابت بهمان میشه فقط واسه اینه که خیر سرم کپ مرگمو بذارم که خیال تو راحت باشه. صبح همه دوا داروها رو برداشتم بردم دکتر. همه شون از این دواهای چرت و پرت بودن. ولی دیروز ساعت پنج صبح بیدار شدم و لباساتو گشتم. و ایناها رو پیداش کردم... وقتی سرچ کردم دیدم قرص خوابه»
یک مشت قرص و سوئیچ و برگه مچاله مثل براده هایی که به آهن ربا جذب شده باشند به کف دست زن چسبیدند و دست زن مشت شد و رفت توی کیف.
مرد هنوز گیج بود. هاج و واج مانده بود.
زن گفت: «اون شب خیلی اتفاقی دمنوشی که برام درست کردی رو توی آشپزخونه یادم رفت و نشد بخورم. نصفه شب با صداتون بیدار شدم خشکم زده بود نمی دونستم چه کار کنم. بعد فهمیدم آقای زرنگ هرشب دمنوش آرامش اعصاب برام درست می کنه و یک قرص خواب هم میندازه توش که شبا برا خودش مجلس عروسی بگیره توی خونه ام... لجنِ کثافت. زندگی ام رو به گند کشیدی»
مرد یکهو چرخید دستش پرده را یک لحظه کنار زد و همان طور عقب عقب آمد و پای تخت ایستاد بعد انگار که مفاصلش زنگ زده باشند کج و کوله روی لبه تخت نشست.
زن گفت: «دوست دارم با دستام خفه ات کنم»
مرد یک لحظه سرش را بالا گرفت و به زن نگاه کرد: «چی بلغور می کنی واسه خودت»
زن گفت: «توی شیرموزت از همون قرصایی ریختم که هرشب به هم می دی»
مرد گفت: «چی شده؟» لبه تخت نشسته بود و شقیقه هایش را با دو دست گرفته بود. بعد پاهایش از سرپایی ها بیرون لغزید و برگشت زیر ملافه. بدن مرد همانطور عقبکی غلتید و سرش افتاد روی بالشت. ملافه سفید مثل موجودی زنده گوشه ها و چروک هایش را جمع کرد و پهن شد روی تن مرد. چشم های مرد باز بود. یک آاااه بلند کشید.
زن گوشه دهانش را کج کرد و گفت: «تاثیر قرصای جادویی ته. آرامش اعصاب»
مرد گفت: «چقدر زیاد»
زن گفت: «هشت ساعتی میشه»
مرد مثل مرده ای بود که تازه چشم باز کرده باشد. پرسید: «چند ساعت خوابیدم؟» بعد چشم هایش را بست و خوابید.
زن روی صندلی نشسته بود و اشک ها از روی گونه اش برمی گشتند توی چشم هایش و مدتی طولانی می شد که منتظر بیدار شدن مرد بود...
یک باره همه چیز کش آمد. قیافه های مرد و زن مثل خمیر نانوایی از هم وارفت و وسایل خانه همه مثل خط های رنگی کشیده شدند و به هم پیچیدند. همه چیز با سرعتی سرسام آور به عقب برگشت. تند و تند لخته های شفاف آب از تنگ گلدار توی لوله های آب برگشت، گل های پلاسیده و خشک کم کم باد کردند و رنگ گرفتند. ساقه هاشان راست شد و توی آبی که رنگ سبزش به سرعت زلال و شفاف می شد شق و رق ایستادند. وسایل خانه هی کم می شدند و غیب شان می زد آنقدر که فقط دیوارهای سفیدِ تازه رنگ شده ماندند و خانه ای سرتاسر خالی... مرد و زن با چهره شش سال پیش ذوق زده خانه را تماشا کردند بعد عقب عقب از خانه خالی بیرون رفتند و چنان سریع برگشتند که یکهو همه چیز در یک کافه با تراسی آفتابی متوقف شد و آرام گرفت...
دختر جوان شالی با طرح گل های آفتابگردان به سر داشت. مرد دستش را توی موهای شانه زده و مرتبش فرو کرد. گفت: «امروز هوا خوبه»
دختر دست مرد را گرفت. گفت: «مرسی که مرخصی گرفتی. لازم بود یه هوایی بخوریم»
مرد گفت: «نیره فهمیدی ماجرای دایی جوادم با زنش چی شد؟»
دختر گفت: «از این دعواهاست که بین زن و شوهرا زود تموم میشه»
«معلوم شد زنش با یکی رابطه داشته»
دختر تعجب کرد. گفت: «واقعا؟»
«چه می دونم. دایی جواد به اون خوبی...»
نیره به فنجان نوشیدنی اش لب زد و گفت: «کارای دنیا برعکسه...»
پایان

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.