راه و بیراه

‌می‌خواهم زندگی کنم

  • کد خبر: ۷۹۱۱
  • ۰۸ آبان ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۱
‌می‌خواهم زندگی کنم
 متین نیشابوری  - هربار که شیشه و کریستال یا زهرماری می‌زد متوهم می‌شد و قصد جان من را می‌کرد. خانواده‌اش طردش کرده بودند و کاری هم به کارش نداشتند. تازه فهمیدم که چرا من را برای پسرشان انتخاب کرده‌اند. زمان خواستگاری دایه مهربان‌تر از مادر شده بودند. سرپرست درست و حسابی نداشتم برای همین هم مرا به زور به عقد او درآوردند. مثلا برایش زن گرفتند تا شاید سر عقل بیاید، اما پرواضح بود که پدر و مادر شوهرم با این ازدواج می‌خواهند او را از سرشان باز کنند و از شرش خلاص شوند. هم کسی بود که از پسرشان نگهداری کند هم هوایش را داشته باشد.
به حال و روز خودم گریه می‌کنم. وقتی حالش خوب است مدام به من سرکوفت می‌زند و با بدبخت خواندنم می‌گوید که اگر به خواستگاری‌ام نمی‌آمد کسی حاضر نبود با من ازدواج کند. هر روزم را با این حرف‌های تحقیرآ‌میز به شب می‌رساندم و تا حدی هم با آن‌ها کنار آمده بودم، اما اعتیاد شریک زندگی‌ام سخت عذابم می‌داد برای همین هم دل به این زندگی سرد و بی‌روح نبستم و تصمیم گرفتم تا قبل از آنکه حرف بچه‌ای وسط بیاید تکلیفم را روشن کنم و طلاق بگیرم. می‌ترسیدم بچه‌دار بشوم و آینده یک انسان دیگر را هم تباه کنم. با شوهرم و خانواده‌اش صحبت کردم و گفتم که مهریه‌ام را می‌بخشم و شما هم جانم را آزاد کنید.
پدر و مادرش به من حق دادند و گفتند طلاقت را بگیر و دنبال سرنوشت خودت برو، اما شوهرم که موادمخدر صنعتی عقلش را از او گرفته بود، دلش راضی به این طلاق نبود برای همین با بستن تهمت‌های ناروا به من، می‌خواست زهرچشم بگیرد. به هرقیمتی بود تصمیم داشت مرا پیش خودش نگه دارد من هم که دیگر کارد به استخوانم رسیده بود از او شکایت کردم. او که دید موضوع جدی شده به خواهش و التماس افتاد که اگر من برگردم اعتیادش را کنار می‌گذارد همان مردی می‌شود که دوست دارم، ولی ۲ سال زندگی در کنار مردی که هیچ بویی از انسانیت نبرده بود، تحمل کتک‌کاری‌ها و بد اخلاقی‌هایش من را خرد و شکسته کرده بود. گفتم فقط طلاق می‌خواهم. با حمایت قانون توانستم از او جدا شوم و بعد از آن هم به مشهد آمدم و به خانه مادر بزرگم رفتم و با معرفی یکی از اقوام سر کار رفتم.
مدتی گذشت با این که مادربزرگم خیلی هوای من را داشت، اما دچار سرخوردگی شده بودم و احساس افسردگی شدید داشتم. مرور گذشته عذاب‌آ‌ور زندگی‌ام من را بیشتر خرد می‌کرد و این سؤال در ذهنم مرور می‌شد که چرا من باید به این سرنوشت دچار بشوم؟ روز به روز حالم بدتر می‌شد. یک روز مادرم تماس گرفت و بعد از کلی بد و بیراه، گفت: «اگر طلاق نگرفته بودی، حداقل یک سایه بالای سرت داشتی و اسمت سر زبان‌ها نمی‌افتاد.» او حتی برای یک بار هم به زبان نیاورد که چه اشتباه‌هایی داشته و حال و روز زندگی‌ام به خاطر ندانم کاری‌های اوست. حرصم را در آورده بود، پشت تلفن جر و بحث کردیم و بعد هم از خانه بیرون زدم. حواسم پرت بود و می‌خواستم از خیابان رد بشوم که یک ماشین سررسید و... دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
وقتی چشم باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم. خدا خیلی کمکم کرده بود. از این تصادف شدید جان سالم به در بردم. از کودکی تا به حال سختی‌های زیادی کشیدم. از وقتی خود را شناختم شاهد دعوا و درگیری‌های پدر و مادرم بودم. هر دو سر کار می‌رفتند و صبح تا شبم را با تنهایی می‌گذراندم بعد هم که هر دو از سر کار بر می‌گشتند مثل خروس جنگی به جان همدیگر می‌افتادند. جر و بحثشان تمامی نداشت و مدام همدیگر را مقصر مشکلات زندگی مشترکشان می‌دانستند. لج‌بازی‌های پدر و مادرم و دخالت اطرافیان زندگی آن‌ها را از هم پاشید و طلاق گرفتند. در این میان من را هم به مادر بزرگم سپردند. مادربزرگم خیلی از مادرم گله داشت و می‌گفت مادر و پدرم همدیگر را در خیابان پیدا کرده و بدون رضایت خانواده‌هایشان با همدیگر ازدواج کرده‌اند. او معتقد بود که آ‌خر و عاقبت دوستی خیابانی، ازدواج عجولانه و غیرمنطقی از این بهتر نمی‌شود.
مادرم حدود یک سال بعد از طلاق با مرد دیگری ازدواج کرد و برای همیشه از مشهد رفت. پدرم هم که دل و دماغی برایش نمانده بود به شهر پدری‌اش برگشت و بعد از مدتی خبر‌دار شدم زن گرفته و زندگی برای خودش به هم زده است.
سال‌ها هر چند تلخ، اما به سرعت گذشتند. سال آ‌خر دبیرستان بودم که خانواده همسرم به خواستگاری‌ام آمدند. نه پدری که بزرگم باشد و نه مادری که راهنمایی‌ام کند. بیچاره مادربزرگم دست و پایش را گم کرده بود. پدر و مادرم می‌گفتند گرفتار زندگی‌شان هستند نمی‌خواستند خودشان را درگیر زندگی‌ام کنند. پدرم برای اینکه مرا از سرش باز کند گفت دورادور خانواده خواستگارم که از همشهریانش بودند را می‌شناسد. او می‌گفت آ‌دم‌های بدی نیستند من هم بدون تحقیقات ازدواج کردم و برای ادامه زندگی به شهر دیگری رفتم، اما این ازدواج آخر و عاقبتی نداشت و همان‌طور که گفتم به شکست انجامید.
به قول مشاورم زندگی برایم به بن‌بست نرسیده و تجربه‌هایی دارم که می‌توانم ادامه زندگی‌ام را از نو بسازم. احساس ناامیدی و شکست بدترین وضعیتی بود که مرا از پا انداخت. این تصادف باعث شد تا پدر و مادرم هم کمی به خودشان بیایند هرچند زمانی که نیاز داشتم در کنارم باشند، ترکم کردند و هریک به سویی رفتند...
گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.