ماشین کشتار مردم

  • کد خبر: ۹۵۳
  • ۰۶ تير ۱۳۹۸ - ۰۵:۴۵
ماشین کشتار مردم
وقتی مردم عادی سوژه ترورهای کور منافقین می‌‌شوند

محمد کاملان| شاید وقتی از ترورهای دهه 60 و منافقین سخن به میان می‌آید، اولین حوادث و اتفاقاتی که در ذهنمان مرور شود واقعه هفتم تیر و انفجار دفتر نخست‌وزیری در شهریور ماه باشد. همه شهدایی هم که آن‌ها را به نام شهید ترور می‌شناسیم آدم‌های اسم‌ورسم‌داری هستند از جنس شهید بهشتی و باهنر و رجایی و... اما جالب است بدانید که شهروندان عادی آن روزهای ایران بیش از دولتمردان هدف ترورهای کور منافقین قرارگرفتند، آدم‌هایی که جرمشان از نگاه منافقین چسباندن عکس امام(ره) پشت شیشه مغازه‌، عضویت در بسیج محله، طرف‌داری از انقلاب و حتی داشتن ریش و شباهت به پاسدارهای سپاه بود.

رنگ‌‌فروشی که عامل اختناق معرفی شد
در صفحه 8 شماره 253 نشریه «مجاهد» که زمانی ارگان رسمی سازمان منافقین بود و صفحه مجزایی برای درج خبرهای ترور این گروهک داشت آمده است: بر اساس گزارش ستاد عملیات منافقین در استان‌های شمال و شرق کشور، در آستانه هفته حماسه موسی و اشرف در ساعت 8 بامداد روز چهارشنبه دهم بهمن‌ماه جاری رزمندگان قهرمان مجاهد خلق بر اساس شناسایی‌های قبلی و طبق یک طرح عملیاتی دقیق و متهورانه، یکی از شکنجه‌گران و عوامل مهم اختناق و سرکوب مشهد را در خیابان امام‌رضای این شهر به مجازات رساندند. او قبلا نیز در سال 60 مورد تهاجم انقلابی رزمندگان مجاهد خلق قرار گرفته ولی موفق به فرار از مجازات شده بود، اما سرانجام فرزندان رشید خلق او را به سزای جنایات بی‌شمارش رسانده و بدین ترتیب سرانگشتان اختناق رژیم را بیش از پیش در وحشت و هراس فرو بردند.
فردی که این نشریه از آن به عنوان شکنجه‌گر و عامل مهم اختناق نام می‌برد، حاج رضا شمقدری بود؛ رنگ‌فروشی ساده، حزب‌اللهی و انقلابی که در خیابان امام‌رضا مغازه داشت و طبق اعلام منافقین، جرمش فعالیت به نفع انقلاب اسلامی و امام خمینی(ره) در سال‌های پیش از دهه 60 بود. دیگر اتهام حاج‌رضا این بود که برادرش از محافظان مقام معظم رهبری در زمان ریاست جمهوری بود. همسرش تعریف می‌کند: سال1357 که امام(ره) برگشتند ایران، طاقت نیاورد و رفت تهران برای دیدار امام(ره). غیر از آن، تا زمان شهادت هم هفت هشت بار به دیدار ایشان رفت و موقع شهادت هم یک کارت ملاقات امام(ره) در جیبش پیدا کردند. در مغازه‌ رنگ و ابزارش همیشه بریده روزنامه جمهوری اسلامی و عکس و صحبت‌های امام(ره) نصب بود. برای همین‌ها بود که منافق‌ها مدام تهدیدش می‌کردند. چند بار به مغازه‌‌اش حمله کردند. زنگ می‌زدند خانه و نامه تهدید می‌فرستادند. یک‌ بار هم سال 60 ترورش کردند که خدا را شکر سالم ماند و اتفاقی برایش نیفتاد تا اینکه 11 خرداد سال 1363 بالاخره کار خودشان را کردند. خوب یادم هست که هنوز مدت‌زمان زیادی از رفتنش نمی‌گذشت. من داشتم خیاطی می‌کردم که نزدیک ظهر، یکی از همسایه‌ها برای تحویل گرفتن لباسش به خانه ما آمد. بعد از تحویل لباس گفت: نمی‌دانم چه خبر شده. می‌گویند یک نفر را ترور کرده‌اند.
بعد از او، همسر برادر آقارضا آمد. حالش خوب نبود. به آشپزخانه رفت و صورتش را شست. بعد یکی‌یکی همسایه‌های دیگر هم آمدند. خانه شلوغ شده بود. هرکس چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت پایش ضرب دیده است. تا اینکه برادر آقارضا وارد شد و گفت: به او خبر دادید که فردا تشییع جنازه است؟ با گفتن این کلام، من یقین کردم که همسرم شهید شده است. او 48 سال داشت. منافقین آقارضا را در حالی که در مغازه‌ رنگ‌فروشی‌اش روزنامه می‌خواند به شهادت رساندند. شهادت رضا خیلی برایم سخت بود.



جرم: پوشیدن شلواری شبیه پاسدارها
ساعت 9:30 صبح روز 22 مرداد سال 1360 صدای رگبار یک کلاشنیکف سکوت میدان الندشت خیابان کوهسنگی را شکست. سرنشینان یک موتورسیکلت هندا هدف گلوله‌های منافقین قرار گرفته بودند. راننده موتور زخمی می‌شود و علی‌محمد یزدانی که سرنشین آن بوده است، در دم به شهادت می‌رسد. 2 منافقی که اجرای این عملیات را بر عهده داشتند چند ماه بعد دستگیر می‌شوند و در بازجویی‌ها اعتراف می‌کنند که یزدانی را به این دلیل که شلوار سبز، شبیه آنچه پاسدارها می‌پوشیدند، به پا داشته است به شهادت رسانده‌اند. علی‌محمد یزدانی که نه پاسدار بود و نه در کمیته مشغول به خدمت بود، همسرش می‌گوید: ما اهل اسلام‌قلعه هستیم. چند سال قبل از انقلاب، محمد به خاطر کارش به مشهد مهاجرت کرد. تزیینات ساختمان مثل نقاشی و گچ‌بری و ... انجام می‌داد. علی‌محمد هیچ‌وقت از کارهاش برای من تعریف نمی‌کرد و من هم چیزی نمی‌پرسیدم. فقط می‌دانستم که در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کند و بعد از شهادتش تازه فهمیدم که به منزل آیت‌ا... شیرازی هم رفت‌و‌آمدهایی داشته و پای ثابت مجالس آنجا بوده است. موقعی که شهید شد، 8 ماه بیشتر نبود که با هم زن و شوهر شده بودیم و بهترین روزهای عمرم همان چند ماه بود. اوایل ازدواج با هزار زحمت و قرض و وام توانسته بودیم یک خانه بخریم. صبح لباس پوشید که برود بانک قسط خانه را بدهد. یادم هست که دایی‌ام آمده بود دنبالش. اگر اشتباه نکنم، حدود ساعت‌های 3 بعدازظهر بود که اقواممان یکی‌یکی آمدند خانه ما. برایم عجیب بود که چه شده است این‌ها یکدفعه همه‌شان سر از خانه من و علی‌محمد درآورده‌اند. دست‌آخر یکی‌شان بلند شد و گفت که دایی‌ات زخمی شده است. آنجا هیچ حرفی از شهادت علی‌محمد نزدند. چون من چهارماهه باردار بودم و می‌ترسیدند که برای بچه اتفاقی بیفتد. ان‌طور که بعدا برایم تعریف کردند، علی‌محمد و دایی دور میدان الندشت بوده‌اند که منافق‌ها به سمتشان شلیک می‌کنند. همان اول کار یک تیر به سر علی‌محمد می‌خورد و شهید می‌شود. به دایی هم شلیک و او را مجروح می‌کنند. واقعا نمی‌دانم و نمی‌فهمم که منافق‌ها از جان علی‌محمد چه می‌خواستند. او اصلا فعالیت خاصی نمی‌کرد.



جلو چشم بچه‌‌ها شهیدش کردند
ما در کوچه مشغول بازی بودیم که دیدیم بابا مثل هرروز ظهر دارد به سمت خانه می‌آید. هم‌زمان، یک موتورسوار هم نزدیک خانه همسایه شد و وانمود کرد که مثلا دارد زنگ می‌زند. ما جلو در حیاط ایستاده بودیم و داشتیم با پدر صحبت می‌کردیم که آن آقا از پشت سر به سمت بابا آمد و تا خواست برگردد، اسلحه‌اش را گذاشت رو سر بابا و شلیک کرد. من 11 سال بیشتر نداشتم که منافقین پدرم را جلو چشمم ترور کردند.
این‌‌ چند خط روایتی بود از لحظه ترور شهید حسین ملازاده شاهرودی از زبان فرزندش، لباس‌فروش ساده مشهدی که مثل خیلی‌های دیگر در دهه 60 جرمش طرف‌داری از امام خمینی(ره) و نظام اسلامی بود و همین موضوع بهانه‌ای شد تا منافقین او را در فهرست ترورشان قرار بدهند. همسر شهید می‌گوید: موقع انقلاب، برخلاف دیگر مغازه‌دارها که عکس شاه را روی دیوار می‌زدند، محمدحسن تصویری از امام(ره) را روی دیوار لباس‌فروشی‌اش گذاشته بود. خیلی طول نکشید که ساواکی‌ها آمدند و او را با خودشان بردند. خدا را شکر خیلی زود آزادش کردند. آن زمان در فامیل ما هیچ‌کس اجازه نمی‌داد که خانمش برود راهپیمایی، ولی من اولین نفری بودم که با محمدحسین می‌رفتم در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردم. انقلاب که پیروز شد، یک ذره از فعالیت‌هایش کم که نشد بماند، بیشتر هم شد. جلو مغازه‌اش یک تابلو نصب کرده بود و اخبار روز و بریده‌های روزنامه‌ها را روی آن می‌چسباند. خیلی خبر نداشتم چه‌کار می‌کند. یک‌وقت‌هایی مثلا صبح می‌رفت و آخر شب می‌آمد. مغازه هم نرفته بود. هرچه می‌پرسیدم، جواب درست و حسابی نمی‌داد که کجا بوده و چه‌کار می‌کرده است. با شوخی و خنده می‌گفت ریا می‌شود، و بحث را عوض می‌کردم. یک‌ بار که به حرف آمد، فقط گفت که با کمیته همکاری می‌کند. احتمالا همین چیزها باعث شده بود که از او کینه به دل بگیرند و بخواهند ترورش کنند. روز ترورش را خوب یادم هست. من درآشپزخانه بودم که صدای گلوله آمد. بعد ناگهان پسرها دویدند داخل خانه و مدام فریاد می‌زدند: بابا! نفهمیدم که در آن لحظات چه بر من گذشت. دویدم سمت کوچه و دیدم که محمدحسن روی زمین افتاده است. متوجه هیچ‌چیزی نبودم. خون از گوشه سرش می‌ریخت روی زمین. کنارش نشستم و سرش را بغل گرفتم. هنوز زنده بود. به من نگاه کرد و بعد هم برای همیشه چشمانش را بست.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.