ایرانی| سرخوردگی و حواشی جذاب، ۲ رکن مهم در شهرت نویسندهای به نام جلال آلاحمد (۲ آذر ۱۳۰۲، ۱۳۴۸) است، یکی از نامدارترین نویسندگان معاصر ایران که البته این شهرت را تنها به یمن نویسندگی خود به دست نیاورده است. جلال روشنفکری است که به مثابه سردسته و پرچمداری نویسندگان و منورالفکرهای ایرانی را راهبری میکند، اما خود سرخورده از این جریان است. او که در خانوادهای مذهبی و روحانی دیده به دنیا گشوده است، در آغاز جوانی با دیدگاههای جریانگریزِ سید احمد کسروی تبریزی و آیتا... محمدحسن شریعت سنگلجی آشنا میشود. از این ۲، یکیشان بهرغم دانشی که در عرصههایی از علوم انسانی همچون تاریخ و زبانشناسی -در معنای عام آن- داشت، در برابر شاخههایی دیگر از این علوم همچون فلسفه و ادبیات و همچنین مذهب، تندروانه میتاخت. دومی نیز با وجود پوشیدن جامه روحانیت، مواضعی در برابر آنچه که خرافات و بدعت میدانست داشت. آشنایی با این ۲، تکانهای در ذهن آلاحمد جوان پدید میآورد که کارش را به عضویت در حزب توده میکشاند. هرچند او خود نیز به برخی باورهای همسو با سنت تردید پیدا کرده بود. حزب توده به عنوان حزبی که پیوندی تنگاتنگ با تاریخ روشنفکری ایرانی دارد، به جلال، مجال پیشرفت درونحزبی و رسیدن به مدارج بالا میدهد، اما ذهن جستوجوگر او از این چپگرایان ناامید میشود؛ جریانی که آشکارا سرسپرده شوروی بود. او در گرایشهای متنوع عقیدتی خود به ملیگرایان نیز تمایل پیدا میکند، اما درنهایت از آنها نیز میبُرد و سیاست را، در ساحت فعالیت حزبی، به امان خدا رها میکند.
جلال در طی اینسالها و پس از آن، کتابهایی با موضوعات و قالبهای گوناگون -داستان، مقاله، سفرنامه، ترجمه- منتشر و جایگاه مهمی در میان روشنفکران و نویسندگان کشور برای خود دستوپا میکند.
او در سالهای پایانی عمر کوتاهش در کنار شماری از اهالی قلم، کانون نویسندگان ایران را به راه میاندازد و تلویحا به پدرخوانده ادبیات کشور تبدیل میشود. بااینحال جریان انتلکتوئل ایرانی نیز همچون جریانهای عقیدتی و سیاسی، نمیتواند آقای نویسنده را به آرمانشهر دلخواه برساند. او نوشتههایی در نقد این جریان عرضه میکند که به رغم خدماتشان به آزاداندیشی دلبسته جهانی بیرون از داشتههای خودیاند: «غربزدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران».
اما افزون بر این سرخوردگیهای پیاپی، حواشیای نیز پیرامون زندگی آلاحمد وجود دارد که نامش را بیش از هر چیز بر سر زبانها انداخت. او اگرچه فعالیتهای حزبی را رها کرده بود، در عمل از بیان دیدگاههای سیاسی و اتخاذ مواضع سیاسی کوتاه نیامد. این شخصیت فرهنگ معاصر ایران، همواره چونان روشنفکر و نویسندهای متعهد نظراتش را ابراز میکرد و در این اظهار دیدگاهها همانسان که روزی برخی سنتها و جریانها را نقد کرده بود، حکومت را به چالش میکشید. اسناد ساواک حاکی از برخی مواضع شفاهی سرسختانه او علیه رژیم پهلوی است. او در این مسیر حتی چونان سیاستبازان عدول از صداقت را نیز در کارنامه دارد.
حاشیهها به بعد از مرگ او نیز کشیده شد که دراینباره میتوان از برخی سیاستها یاد کرد که در دهههای بعد او را به مثابه روشنفکری علیه روشنفکران برکشید و حتی جایزه ادبی به نامش راه انداخت. همچنین ماجرای نوشتن داستان یا خودزندگینامهای که به مشکل ناباروری او میپرداخت، و انتشارش در سالهای پس از مرگ او، مسئلهساز شد. مرگی که فرامتنهایش آشنا بود؛ متهم شدن حکومت به قتل جلال آلاحمد، که برادرش شمس از آن دم زد و همسرش سیمین دانشور آن را انکار کرد.