نگاهی به کتاب «پاییز از پاهایم بالا می‌رود»

عاشقانه‌ای برای روزهای پاییزی

الهه نظری
فعال فرهنگی
هر کسی تجربه نوشتن داشته باشد قطعا می‌داند داستان نوشتن کار بسیار دشواری است. مسئله اصولا سوژه داستان نیست. مسئله نوشتن است، یعنی توانایی اینکه بتوانی آنچه در ذهن و تخیلت جریان دارد، به واسطه کلمات به تصویر بکشی چنان‌که دیگران با خواندنش دست‌کم بخشی از آنچه را میخواستی بسازی درک کنند. نویسندگان معاصر زیادی به اقتضای زمانه داستان خود را در بستری از تضاد جریان سنت و مدرنیته روایت کرده‌اند. کتاب «پاییز از پاهایم بالا می‌رود»، نوشته لیلا صبوحی خامنه، نیز در همین بستر داستان سازی کرده است، البته در شکل تازه و شاعرانه‌ای از روایت. کتاب درباره زندگی دختری است که به قصد آغاز یک زندگی جدید و برای خدمت به عنوان معلم، به روستایی در اطراف تبریز می‌رود اما به دلیل شباهتی که با خاله گمشده‌اش دارد، درگیر ماجرایی عاشقانه و مرموز می‌شود.
داستان این رمان عاشقانه است و در چندین فصل کوتاه با نثری ساده روایت می‌شود. شیوه روایی در این اثر به گونه‌ای است که بخش‌هایی از آن حس تعلیقی ایجاد می‌کند که بر کشش داستانی می‌افزاید و خواننده را به دنبال خود می‌کشد. بخش خلاقانه و وجه تمایز این اثر در مقایسه با سایر کتاب‌هایی که پیش از این خوانده‌اید آن است که سایه‌های اشخاص به عنوان شخصیت‌هایی از کتاب در داستان حضور مؤثری دارند و حتی بر تصمیمات و رفتارهای ناهید که قهرمان اصلی داستان است اثر می‌گذارند. به این ترتیب، گفت‌وگو و بازی با سایه‌ها یکی از نقات قوت این اثر به شمار می‌رود و فضایی سوررئال ایجاد می‌کند. وقایع رمان پاییز از پاهایم بالا می‌رود در یکی از روستاهای اطراف تبریز می‌گذرد و نویسنده به‌خوبی توانسته است فضایی سنتی و قدیمی را به تصویر بکشد که به همراه خرده‌روایت‌هایی که در بخش‌هایی از متن به چشم می‌خورد، زیبایی و جذابیت اثر را دو چندان کرده است. لیلا صبوحی خامنه،‌ نویسنده تبریزی و ساکن مشهد، برای انتخاب نام این کتاب، از یکی از شعرهای رسول یونان، شاعر و نویسنده هم‌ولایتی‌اش، استفاد کرده است.
پیش از «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» چندین مجموعه داستان کوتاه از او منتشر شد که افتخارات و جوایز بسیاری برایش به ارمغان آورد. از سال 1378 در مشهد زندگی می‌کند اما هرگز از حال و هوای محل تولدش جدا نشده است به طوری که بافت جغرافیایی بخش‌هایی از زادگاهش دستمایه نگارش برخی آثارش شده‌اند.
در بخشی از کتاب پاییز می‌خوانیم:
یک هفته بیشتر است که پایم را از ایتگین بیرون نگذاشته‌ام. برای طاره‌خالا و بقیه عذر آورده‌ام که کار واجبی دارم که باید انجامش دهم. سربه‌سرم نمی‌گذارند و دوروبرم نمی‌آیند، مگر اینکه خودم گاه‌گاهی بهشان سر بزنم. فکر می‌کنند من هم مثل معلم‌های قبلی دارم درس می‌خوانم برای کنکور کارشناسی. برای همین است که دلخور نمی‌شوند اگر در حیاط خانه‌ام را بسته ببینند. روزهای اول بازوهایم خیلی اذیت بود. ماهیچه‌هایم می‌بست و درد می‌گرفت. مدام رگ‌های ماهیچه‌های دستم مثل اینکه دل‌دل بزند، می‌پرید. حتا ماهیچه انگشت‌هایم هم بسته بود. یک خودکار نمی‌توانستم درست توی دستم بگیرم، اما بعد کم‌کم عادت کردم.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->