سجاد راستگو - تاریخ ایران تراژدیها و شکستهای مختلفی را تجربه کرده است. در میان همه این شکستها 2حمله سنگین مغول و تیمور لنگ چنان صدمهای به کشور وارد کردند که اثر و خاطره آنها هیچوقت از ذهن ایرانیان بیرون نرفت. نابودی شهرهای بزرگ بهخصوص در خراسان بزرگ، قتلعام بیگناهان و ترس و وحشتی که تا سالها در دل مردم بود، فقط بخشی از صدمات این 2حمله بود. مغولها در حمله به ایران هیچ نیروی مقاوم درخورتوجهی مقابل خود ندیدند، جز سلطان جلالالدین خوارزمشاه که تا آخرین لحظه در کنارههای رود سند با چنگیز جنگید. درنهایت جلالالدین هم نتوانست مانع سیل هجوم مغولها شود، اما داستان مقاومت او دربرابر آنها تا امروز در میان مردم ایران شهره است. خیلی از ما داستان رشادتهای جلالالدین را شنیدهایم، اما کمترکسی از منصور مظفر اطلاع دارد؛ کسی که مقابل حمله تیمور ایستادگی کرد و تا مرز کشتن و شکست تیمور پیش رفت. نزدیک به 150سال بعد از حمله مغول به ایران، درحالیکه حکومت ایلخانان مغول در ایران به پایان رسیده بود و در هر گوشهای از ایران حکومتهای مستقلی تشکیل شده بود، در شهر یزد در مرکز فلات ایران امیر مبارزالدین حکومت مظفری را پایهریزی میکرد. وی توانست کرمان، اصفهان و شیراز را هم تصرف کند. درنهایت امیر مبارزالدین توسط فرزندش کور شد و سپس از دنیا رفت؛ چنانکه حافظ، شاعر همعصر شاهان مظفری، میگوید:
آنکه روشن بد جهانبینش بدو/ میل در چشم جهانبینش کشید
پس از مرگ امیر مبارزالدین، شاهشجاع فرزندش به حکومت مظفری رسید. در اواخر عمر شاهشجاع، تیمور لنگ شروع به گسترش حکومت خود در ماوراءالنهر کرده بود و به خراسان و سیستان حمله کرده بود، اما بهدلیل قدرت شاهشجاع، به دیگر سرزمینها حمله نکرد. بعد از مرگ شاهشجاع، تفرقه و اختلاف میان جانشینانش حکومت مظفری را چندپاره کرد؛ سلطان زینالعابدین، پسر شاهشجاع، در شیراز حکومت میکرد. یحیی، برادرزاده شاهشجاع، در یزد و اصفهان حکومت داشت و کرمان در دست عمادالدین احمد مظفری بود. تیمور به سلطان زینالعابدین اعلام کرد که حکومت فارس را تسلیم کند و چون او نپذیرفت، به اصفهان و شیراز حمله کرد و قتلعام بزرگی در اصفهان به راه انداخت، اما پس از مدتی مجبور به بازگشت به سمرقند، مرکز حکومتش، شد. شاه مظفری که به پسرعموی خود، منصور مظفر، در خوزستان پناه برده بود، بهدلیل بیلیاقتیاش زندانی شد و منصور به حکومت فارس رسید. حافظ درباره حکومت منصور این شعر را سروده است:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید/ نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
منصور برخلاف دیگر شاهزادگان مظفری که قصد داشتند تسلیم تیمور شوند، هیچوقت سر مدارا با او نداشت. شاه مظفری نامهای به همه حکام اطراف، از کرمان و یزد و اصفهان تا سلطان بایزید عثمانی، نوشت و به آنها خطر تیمور را گوشزد کرد و خواست که هریک به او سپاهی بدهند تا به سمت رود جیحون برود و نگذارد که تیمور از آن عبور کند، اما هیچ کمکی به سمت او نیامد. همچنان که او درگیر درخواست کمک و محکمکردن حکومتش بود، تیمور بار دیگر از جیحون عبور کرد و به سمت فارس آمد. هنگامی که تیمور به نزدیکی شیراز رسید، شاهمنصور تصمیم گرفت در اطراف شهر به جنگ چریکی با تیمور بپردازد، اما مشهور است که در حین خروج از شهر، پیرزنی که او را نمیشناخت، به او گفت که حاکم شیراز شهر و مردم را رها میکند و جان خود را نجات میدهد. منصور با شنیدن این حرف، به شهر بازگشت و قوای خود را تقویت کرد. درنهایت جنگ در نزدیکی شیراز بین 2سپاه درگرفت. شاهمنصور شجاعانه میجنگید و هنگامی که در میانه جنگ تیمور را دید، به سمت او حمله کرد و تا جایی پیش رفت که شمشیر بر کلاهخود تیمور زد، اما در آخر خود و بسیاری از یارانش کشته شدند و شیراز بار دیگر به دست تیمور افتاد.
در پایان شاهمنصور هم مانند سلطان جلالالدین نتوانست مانع هجوم دشمن به ایران شود، اما مقاومت تا پای جان آنها نمادی از پایداری مقابل چنگیز و تیمور شد. شاهزادگان ترسوی مظفری که حاضر به کمک به منصور نشده بودند نیز پس از چندی به دستور تیمور از دم تیغ گذشتند.