مهدی محمدی - فردا روز سعدی است. خیلی دوست داشتیم بدانیم سعدی اگر در دوره کرونا زندگی میکرد، رفتارش چگونه بود. برای همین باتوجهبه اشعارش، زندگی او را در سال99 شبیهسازی کردیم:
سعدی میخواست برود سفر، آن هم بدون اینکه هشدارهای جدی ستاد ملی مقابله با کرونا را جدی بگیرد.
در و همسایه به او گفتند: «خروج از استان 500هزارتومان جریمه دارد.» او توجه نکرد و گفت: «مال از بهر آسایش عمرست، نه عمر از بهر گرد کردن مال.»
به او گفتند: «جادهها خراب است و جلوبندی ماشینت آسیب میبیند.» اما او اصلا گوش نکرد و گفت: «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی/ صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی.»
منظور سعدی این است که اگر یک جام درکشم، جاده معیوب در نظرم، صاف و صوف میشود. البته سعدی این را از باب شوخی گفت، وگرنه شما اگر کل گلستان و بوستان را نگاه کنید، فقط پنجهزار و پانصد و پنجاهوپنججا اسم چیزهایی مثل باده و می را آورده است و خود سعدی درجریان بوده که شمار قربانیان الکل پابهپای قربانیان کرونا دارد زیاد میشود.
خلاصه آنها راه افتادند. هنوز از استان خارج نشده بودند که زن سعدی گفت: «یکجا کنار بزن، یک چایی، چیزی بخوریم.» سعدی نهتنها هشدارهای جدی ستاد ملی مقابله با کرونا را جدی نمیگرفت، که حتی به هشدار سازمان هواشناسی مبنیبراینکه بهدلیل احتمال بارشهای سیلابی کنار رودخانهها اتراق نکنید هم توجه نمیکرد.
این بود که سعدی کنار یکی از رودخانهها توقف کرد. کنار رودخانه هیچکس نبود. فقط یک خانواده دیگر آنجا بودند که خانواده سعدی هم کنار آنها فرش انداختند.
بعداز مدتی سعدی و پدر خانواده دیگری که آنجا فرش انداخته بودند با هم آشنا از کار درآمدند. آنجا سعدی به مرد خانواده دیگری که فرش انداخته بودند، نگاه کرد و گفت: «شما آقای غلام غلامی هستید؟»
- شما هم سعدی هستید، همکلاسی بچگیهای من. چقدر بزرگ شدی سعدی!
بعد با هم خاطراتشان را مرور کردند.
غلام غلامی گفت: «یادته سعدی که همیشه توی کلاس، جوابها رو برعکس میگفتی؟ مثلا میگفتی: من آن نیم که حلال از حرام نشناسم/ شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام.»
خلاصه یادی کردند از گذشتهها. غلام غلامی به سعدی گفت: «ماشین من همهش آب رادیاتور کم میکنه.» چون ماشین سعدی هم این مشکل را داشت، دونفری، چهارلیتریها را از عقب ماشینشان برداشتند تا بروند از رودخانه برای رادیاتور ماشینهایشان آب بیاورند.
ولی در برگشت فقط سعدی با چهارلیتری برگشت، آن هم درحالیکه لباسهایش پر از گل و لای بود. زنش گفت: «چرا فاتحه لباسات رو خوندی؟»
سعدی گفت: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!»
زن سعدی گفت: «گیر عجب آدمی افتادیم! حالا چرا اینقدر رنگت زرد شده؟»
سعدی گفت: «گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد/ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم.»
زن سعدی هم گفت: «فدای تو بشم که حتی وقتی میخوای با لباسهای کثیفت چهارلیتری رو توی رادیاتور ماشینت بریزی، حرفهای عاشقانه بهم میزنی.»
زن سعدی به زن غلام غلامی گفت: «سعدی از همون اول عاشق من بود. هرقدر هم بهش بیمحلی میکردم، میگفت: گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر/ ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم. حتی بعد ازدواجمون من رو دوست داشت و وقتی جلو آینه آماده میشدم تا بریم بیرون ناراحت میشد که به آینه نگاه کنم و به اون نگاه نکنم. میگفت: تو در آینه نگه کن که چه دلبری و لیکن/ تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد.»
زن غلام غلامی گفت: خوش به حال شما دو تا کبوتر عاشق، ولی یک سؤال؛ غلامی کو؟
سعدی هم گفت: «راستش رو بخواهید، شد غلامی که آب جو آرد/ آب جو آمد و غلام ببرد.»
زن غلامی گفت: «پس اکسیر عشق رنگت رو زرد نکرده، شوهر بدبخت من رو جریان شدید آب برده!»
بعداز چند لحظه غلام غلامی برگشت و خانوادههایشان متوجه شدند که سعدی و غلامی با آنها شوخی سیزده کردهاند.
آنها تصمیم گرفتند هر دو خانواده با هم به سفرشان ادامه دهند ولی پلیس راه در خروجی استان ایستاده بود و اجازه نداد این دو خانواده از استان خارج شوند و آنها به خانههایشان برگشتند.