کمال سیستانی|به روایت تقویم ها امروز 4 اردیبهشت روزی است که رضاقلدر در سال1305 به طور رسمی درکاخ گلستان تاج شاهی بر سر گذاشت و خود را نخستین پهلوی نامید. سطرهای بعدی گذری است بر اوضاع ایران در سال های آخر سلطنت قاجار تا پس از کودتای اسفند 1299خورشیدی.
پایان قاجاریه و بر تخت نشستن رضاشاه
احمدمیرزای قاجار، هفتمین پسر محمدعلی شاه، در اروپا به سر می برد و هنوز پسوند شاهی از کنار نامش نیفتاده بود که خبر آوردند، یک قزاق شاه ایران شده است. کاری که با حمایت مجلس پنجم شورای ملی در آبان1304 اتفاق اُفتاد. در این روز احمدشاه از سلطنت خلع و اداره مملکت به رضاخان سپرده شد. پس از آن نیز در آذرماه همان سال رضاخان، مجلس مؤسسان را تشکیل داد و در آن جایگزینی خاندان پهلوی به جای قاجاریه را اعلام کرد. او در ادامه در ۲۴آذرماه سال ۱۳۰۴ در مجلس مؤسسان حاضر شده، با سوگند به قرآن پادشاه نام گرفت، اما در 4 اردیبهشت به طور رسمی اختیارات پادشاهی را به وی واگذار کردند، اما چگونه این اتفاق رخ داد؟
رضاشاه؛ چطور و چگونه؟
برای پاسخ به این سؤال باید گفت، اواخر حکومت قاجار با بی نظمی و هرج ومرج در کشور همراه بود و این مسئله به رضاخان میرپنج این فرصت را داد تا با همراهی انگلستان و برخی نیروهای داخلی، تهران را تصرف کرده و به تدریج تمامی قدرت سیاسی در ایران را به قبضه خود درآورد. در ادامه نیز حمایت انگلستان، اقدامات وی برای بازگرداندن نظم و امنیت به جامعه تشنه امنیت و ثبات آن زمان ایران و سرکوب مخالفان که عموما در مجلس چهارم شورای ملی بودند، سبب شد تا رضا قلدر بتواند به هدف خود نائل شده، سلطنت قاجار را از میان برداشته و ایران را وارد دوران سلطنت خاندان پهلوی کند.
ناگفته نماند که در کنار همه این ها، استفاده از تبلیغات در آن دوران هم بی تأثیر نبود و توانست رأی و آرای همگان را به سمت این قزاق بکشاند که چاپ مقاله های فراوان در نکوهش قاجار و مدح رضاخان در روزنامه ها از آن جمله است. همچنین بله چشم قربان گویانی نظیر داور، تیمورتاش و تدین که پیوسته در گوش نمایندگان بی طرف مجلس لالایی تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی را می خواندند نیز بالاخره توانست کارساز شود و اندک دلسوزان ایران در مجلس را هم خواب کنند و این گونه همه چیز به نفع رضاخان تمام شد.
البته بودند افرادی نظیر شهید مدرس، ملک الشعرای بهار، دکتر محمد مصدق که مخالفت خود را با این تصمیم اعلام کردند، اما راه به جایی نبردند. برای نمونه دکتر مصدق در یکی از سخنرانی هایش می گوید: «رضاخان پهلوی نخست وزیر و فرمانده کل فوق العاده ای است، اما دادن هرگونه مقام اضافی، او را به فردی خطرناک برای قانون اساسی عزیزمان تبدیل می کند.»
دکتر یوسف متولی حقیقی در مقاله ای در این باب می نویسد: «در فاصله سال های ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۲خورشیدی و بعد از سقوط کابینه سیاه و در دوران مجلس چهارم مشروطه اگر چه شخصیت های با نفوذی چون قوام السلطنه، مشیرالدوله و مستوفی الممالک در چند کابینه مختلف به نخست وزیری ایران رسیدند، اما در واقع همه کاره و تصمیم گیرنده اصلی کشور؛ رضاخان سردار سپه و وزیر جنگ بود. قدرت گیری رضاخان با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ آغاز شده بود. این کودتا رضاخان را که قزاقی گمنام بود به جایی رساند که مناصبی همچون وزارت جنگ، نخست وزیری و بالاخره پادشاهی ایران را برای او به ارمغان آورد. ناگفته نماند رضاخان در پیمودن این مسیر ترقی علاوه بـر استفاده از زمینه های داخلی، از حمایت های دو دولت انگلستان و شوروی نیز بهره مند بود. انگلیسی ها که یکی از عوامل اصلی شکل گیری کودتای سوم اسفند بودند، بعد از پی بردن به توانایی های نظامی او، بر آن شدند تا از توانایی هایش برای رسیدن به منافع خود در منطقه بهره برداری کنند. هر چند که برخی از اقدامات رضاخان هم سو با سیاست های انگلستان نبود، اما سرپرسی لورین، وزیر مختار این کشور در تهران، ایجاد حکومت مرکزی و نیرومندی توسط رضاخان را حافظ منافع بریتانیا در ایران می دانست. حکومت نوبنیاد شوروی نیز که بعد از عبور از چالش های بزرگ داخلی و خارجی به دنبال تثبیت موقعیت خود در سیاست جهانی بود، مدتی بعد از کودتای ۱۲۹۹خورشیدی، روتشتاین اولین وزیر مختار خود را به تهران فرستاد و بعد از آن کنسولگری هایش را در چندین شهر بزرگ ایران دایر کرد. به دنبال این اقدام، یکی از دوران پررونق فعالیت های کمونیستی در ایران به وجود آمد. شوروی ها باتوجه به برخی از اقدامات به ظاهر ضدانگلیسی رضاخان، از قبیل سرکوبی شیخ خزعل، مهره سرسپرده انگلیسی ها در جنوب ایران، مصمم به حمایت از او در دستیابی به اقتدار کامل در ایران شدند. رهبران شوروی که در تحلیلی نه چندان درست رضاخان را نماینده قشر بورژوازی ملی ایران و براندازنده نظام فئودالیته کهن ایرانی تصور می کردند از تمامی هواداران خود در ایران و از آن میان حزب نوبنیاد سوسیالیست ایران به رهبری سلیمان میرزا اسکندری خواستند که رضاخان را در دستیابی به این اقتدار یاری رسانند.» و این گونه بود که یک قزاق ردای شاهی بر شانه انداخت و تاج بر سر نهاد تا ایران یک بار دیگر عرصه جولان دست نشانده های استعمارگر باشد.