زندگی زیر فشار ظلم اربابی

محمدعلی کشوری، قدیمی‌ محله کال زرکش از خاطرات ازدواجش می‌گوید

حسین برادران‌فر|تنها روی پله‌های جلو خانه‌اش در محله کال زرکش نشسته و به گوشه‌ای خیره شده است. علت تنهایی‌اش را که می‌پرسم، آه تلخی می‌کشد. همسر حاج محمدعلی سه‌چهارسالی است از دنیا رفته. وقتی با او از گذشته‌های خیلی دور حرف می‌زنم، اشک می‌ریزد. هر جا که اسم همسرش می‌آید، غم صورتش را می‌پوشاند. از او به نیکی یاد کرده و بارها برایش دعا می‌کند که روح همسرش در آرامش باشد. محمدعلی کشوری متولد‌1304 یکی از قدیمی‌های محله مطهری است.


ارباب سهم سالانه را نمی‌داد
محمد‌علی کشوری  در بیست‌سالگی با حمایت‌های برادرش ازدواج کرد. او می‌گوید: وقتی همراه برادر و همسر برادرم به خواستگاری دختر همسایه‌مان رفتیم، خانواده دختر تمایل چندانی به این وصلت نداشتند. اما همسرم که می‌دانست آدم پرتلاشی هستم، موافقت کرد. خانواده‌اش هم بالاخره به ازدواج ما راضی شدند.
آقا‌محمدعلی در شرایط سخت نظام ارباب و رعیتی که بر فضای روستا حاکم بود، زندگی مشترک خود با همسرش را شروع کرد. او می‌گوید: درآمد و شغل همه مردم روستا کشاورزی روی زمین‌های ارباب ده بود و شغل دیگری وجود نداشت. بعد‌از ازدواج با وساطت چند نفر از اهالی، کارمان را روی زمین ارباب شروع کردیم و در خانه او  هم ساکن شدیم.
با وجود تلاش شبانه‌روزی آقا‌محمدعلی و همسرش، ارباب عادلانه رفتار نمی‌کرد و سهم سالانه آن‌ها را نمی‌داد و زندگی  هر روز سخت‌تر می‌شد. کشوری می‌گوید: هرسال چندین تُن گندم، جو و چغندر مرغوب و عالی تحویل ارباب می‌دادیم، اما خودمان باید از بدترین نوع گندم برای پختن نان استفاده می‌کردیم.
او ادامه می‌دهد: یک روز که برای گرفتن سهمیه گندم مصرف روزانه خانه به انبار غله رفته بودم، نوکر ارباب، پیمانه را به کف انبار خاکی کشید و گندمی نامرغوب با مقدار زیادی خاک در کیسه‌ام ریخت. خیلی ناراحت شدم و به انباردار گفتم «چرا از گندم‌های مرغوب نمی‌دهی؟» او کیسه را از دستم گرفت و به گوشه‌ای پرتاب کرد و گفت «‌اگر بار دیگر اعتراض کنی، همین گندم هم نصیبت نخواهدشد.»


خرید خانه و ترک روستا
محمدعلی کشوری که به‌دلیل مخالفت‌هایش با ظلم ارباب بارها تهدید شده بود، به‌ناچار خانه‌ای خرید و روستا را ترک کرد. او می‌گوید: برای در‌امان‌ماندن از ظلم ارباب باید خانه‌ای می‌خریدم و از روستا می‌رفتم. همراه همسرم شبانه‌روز تلاش کردیم تا توانستیم خانه‌ای در زرکش خریداری کنیم. خانه که آماده و خیالم از محل زندگی راحت شد، مخالفت‌هایم با ارباب ده بیشتر شد. بالاخره او عصبانی شد و دستور داد که از خانه اش بیرونم کنند. مشاور ارباب که خبر نداشت ما خانه خریده‌ایم، گفت «گردن‌کلفتی می‌کنی! وقتی در این سرمای زمستان از خانه بیرونت کردم و با زن و بچه‌هایت از سرما و گرسنگی تلف شدی، قدر خانه و زندگی‌ای را که به لطف ارباب داری می‌دانی!» من همه اسباب و اثاثیه‌ام را سوار گاری کردم و در‌مقابل چشم‌های متعجب مشاور ارباب و نوچه‌هایش به خانه جدید نقل مکان کردم. چند ماه سختی کشیدیم اما با رفتن به سرکار اوضاع هر روز بهتر و بهتر شد. خدا رحمت کند همسرم را؛ اگر فداکاری‌ها و تلاش شبانه‌روزی او نبود، امروز حتی خانه‌ای برای زندگی نداشتیم.   

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->