سردار احمد غلامپور یکی از فرماندهان ارشد دوران دفاع مقدس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. در دوران دفاع مقدس از پنجضلعی گرفته تا اروند، همهجا نام و رد پای او دیده میشود. او در این گفتوگو که تعدادی از دل گفتوگوهای او با رسانهها گرفته شده، موقعیت نظامی شهید غیوراصلی را برای ما بازگو کرده است.
31شهریور1359 که جنگ رسما آغاز شد، کجا بودید؟
در آن روز جلسهای در سپاه خوزستان با حضور آقای رضایی که مسئول اطلاعات سپاه وقت بود، داشتیم. چون ایشان مرتب میآمد و رصد میکرد. پس از جلسه من همراه با آقای شمخانی و آقای رضایی، دم در پادگان سپاه واقع در منطقه چهارشیر و نزدیک فرودگاه اهواز ایستاده بودم. صدای شدید و مهیبی را شنیدیم، طوری که به پشت ساختمان سپاه پناه بردیم. آنجا متوجه شدیم که به فرودگاه اهواز حمله شده است. بعد از پیگیری فهمیدیم کل فرودگاههای کشور هدف تهاجم قرار گرفته و جنگ آغاز شده است. با وجود اینکه از چند ماه قبل متوجه تحرکات عراق بودیم، واقعا تصویری از جنگ به آن معنا که اتفاق افتاد، نداشتیم، به این دلیل که چندان نظامی و آموزشدیده نبودیم و جنگی را هم تجربه نکرده بودیم. بنابراین، درواقع چنین ذهنیتی از جنگ بهمعنای تهاجم سراسری و حجم وسیع تانکها و نفربرها و نفرات پیاده و همزمان بمباران، نداشتیم.
در مقاومت خرمشهر هم بودید؟ چطور بود؟
در زمینه مقاومت که دوره سهماهه اول دفاع مقدس را دوره مقاومت میگوییم، متأسفانه در روایت تاریخ جنگ بهنظرم زیادهرویهایی دارد صورت میگیرد و جاهایی دارد اجحاف میشود و حتی گاه مظلومنماییهایی هم صورت میگیرد؛ یعنی واقعیتهای جنگ در بعضی مواقع آنطور که باید و شاید گفته نمیشود. دلیل آن هم این است که اوضاع حاکم بر آن وقت در این اظهارنظرها بیتأثیر نبوده است. درباره مقاومت باید این را عرض کنم که عراقیها از 20مهرماه به بعد یعنی 21 و 22مهر، به آستانه خرمشهر میرسند و درواقع درگیری شهر خرمشهر و مقاومت معروفی که بحث آن هست و سیوچند روز طول میکشد، از آنجا شروع میشود، درحالیکه حادثه بسیار مهم دیگری اتفاق افتاده است که در بیان تاریخ دفاع مقدس بهویژه دوره مقاومت چندان به آن پرداخته نمیشود. تصور کنید 9مهرماه است و عراقیها از شلمچه وارد شدهاند و هنوز به پل نو نرسیدهاند و هنوز خبری از مقاومت خرمشهر و محاصره آبادان نیست. 9مهرماه ارتش عراق به شهر حمیدیه، پانزدهکیلومتری شهر اهواز، رسیده است. از طرف دیگر، لشکر 5 مکانیزه عراق از جاده اهوازخرمشهر تا بیستکیلومتری اهواز آمده است؛ یعنی شهر اهواز بهعنوان مرکز استان بیشتر از خرمشهر دارد تهدید میشود، زیرا اینها به پاشنههای شهر اهواز رسیده بودند (لشکر 9 زرهی و 5 مکانیزه از یک طرف پانزدهکیلومتر، از یک طرف بیستکیلومتر). اینها به این متوسل شدند که یک هماهنگی صورت بگیرد تا کار اهواز را تمام کنند. 9مهرماه بود. 3 یا 4 مهر بود که شهید بهشتی به اهواز آمد و جلسهای را در سپاه خوزستان گذاشت و گزارش مبسوطی از وضعیت جبههها و بزرگترین دغدغه ما یعنی سقوط اهواز به ایشان داده شد. اهواز مرکز استان بود و عراق هنوز هم به پل نو نرسیده بود که ما بگوییم خرمشهر در تهدید است. از طرفی، اگر اهواز سقوط میکرد، مقاومت در خرمشهر و آبادان خیلی بهحساب نمیآمد. از شهید بهشتی درخواست شد تا گزارش را به محضر امام برساند و تدبیر ایشان را جویا شود. شهید بهشتی پیام را به حضرت امام(ره) رساند و بعد گفت که من خدمت امام رفتم و موضوع را به ایشان منتقل کردم و حضرت امام(ره) در جواب بدون هیچگونه دغدغه گفتند مگر بچههای اهواز مردهاند که اهواز سقوط کند! انتقال این جمله حضرت امام(ره) از شهید بهشتی به بچههای سپاه خوزستان، 9مهرماه، بچهها را بهشدت منقلب و متحول کرد و تعدادی از ما تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده جلو عراق را در حمیدیه بگیریم.
شهید غیوراصلی هم همراه شما بود؟
شهید غیوراصلی سروان لشکر 92 زرهی ارتش بود که در ماجرای دادگاهی در کردستان، بهعنوان شاهد جنایات ضدانقلاب شهادت داد و تصویرش از تلویزیون پخش شد و بعد از آن به سپاه خوزستان آمد و به ایفای نقش در آموزش نظامی پاسداران این منطقه پرداخت. بنابراین، درحالیکه عراق میرفت تا تحرکاتی را برای اشغال خوزستان آغاز کند، به خوزستان آمد و با حضور فعال در آموزش نیروها، کمک زیادی به ما در راهاندازی واحد رزمی و کارآمد کرد، بهنحویکه تلاشهای غیوراصلی باعث شد روند حرکت ماشین جنگی صدام در اشغال سرزمینهای جنوبی کشورمان کند شود. البته حدود پنج ماه قبل از شروع رسمی جنگ عراق علیه ایران، ما نیروهایی را به محورهای مختلف و حساس خوزستان اعزام کردیم و این درحالی بود که ما هیچ وظیفهای در اعزام نیرو نداشتیم. به همین دلیل موانع مختلفی سر راه ما ایجاد میکردند. با وجود این، نیروهایی را به مناطقی همچون شلمچه، کوشک، طلاییه، چذابه و فکه اعزام و در آنجا مستقر کردیم. در نتیجه این اعزامها، ارتش بعث عراق که میخواست یکهفتهای تهران را فتح کند، سه روز تلاش کرد تا فقط از چذابه به بستان حرکت کند، زیرا نیروهایی که توسط شهید غیوراصلی آموزش دیده بودند، دردسرهای بسیاری را بر سر راه حرکت ماشین جنگی ارتش بعث عراق ایجاد کرده بودند. ساعت23 نهم مهرماه بود که آماده شدیم. شهید غیوراصلی و نیروهای تکاور ارتش هم آن شب عملیاتی را انجام دادند و خدا کمک کرد با این عملیات و شبیخون نهتنها عراقیها را از حمیدیه بیرون کردیم، بلکه صبح بهسمت سوسنگرد ادامه دادیم و تا ساعت12 ظهر به آنجا رسیدیم و عراقیها را از آنجا هم که در اشغال عراق بود،
خارج کردیم.