رادمنش
رضا جولایی با رمان هایش دست خواننده را می گیرد و به هزارتوی تاریخ می برد. نه تاریخی دور، بلکه تاریخی که هنوز سایه اش بر سر ما و مملکت ما مانده است. رمان های او، تاریخی نیستند، بلکه داستان هایی هستند که در بستر تاریخ رخ می دهند. اما اینکه چرا تا این اندازه به تاریخ علاقه مند است را شاید بشود به طور خلاصه از بخشی از گفت وگویی که سایت وینش آن را منتشر کرده است، فهمید: «تاریخ یک پس زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان هایم در بزنگاه های تاریخی شکل بگیرند. آدم ها در حالت عادی شخصیت های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه ها و نقاط بحرانی است که شخصیت ها بروز پیدا می کند و می توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف اینکه سال هاست می گویند داری قصه تاریخی می نویسی، این ها قصه هایی ا ست تاریخ مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده درباره فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی آید. می خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می تواند دیدگاه خودش را پیش روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.»
جولایی همان طور که گفته به دنبال گفتن تاریخ نیست، اما از داستان هایی که سرگرمی سازِ صرف هستند نیز بیزار به نظر می رسد و گسترش زیاد از حد آن را خطرناک می داند. در گفت وگویی که حدود یازده سال با علیرضا غلامی، روزنامه نگار ادبی و نویسنده داشته، گفته است: «فضایی که این نوع ادبیات ساده اندیش و مخدر پدید می آورد، وقتی که عرصه را به طور کامل در اختیار داشته باشد، ویرانگر است. ادبیات «دم دستی» یا به قول شما «آشپزخانه ای» به خودی خود چیز بدی نیست. همه جای دنیا هم هست. برای پر کردن بخشی از اوقات زندگی لازم است، اما نه همه زندگی. با این نوع ادبیات فقط خواب های مان سنگین تر می شود و بعد سیلی سخت روزگار است که هوش از سرمان می پراند. این نوع ادبیات بر روابط اجتماعی ما اثر می گذارد، فرهنگ بسازوبفروشی را شایع می کند و آمار طلاق را هولناک.»
شاید مرور یک پاراگرافی برخی از آثار جولایی، برای آشنایی بیشتر با آثار او و آنچه از تاریخ در آثار اوست خوب باشد.
رضا جولایی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» میرزاده عشقی، شاعر آزادی خواه ایرانی را به عنوان شخصیت اصلی داستانش انتخاب کرده و در واقع روایتی خیال انگیز از پنج روزِ انتهایی حیات این روزنامه نگار و شاعر با استعداد را که در بازه زمانی هشتم تا سیزدهم تیرماه سال 1303 اتفاق می افتد به تصویر می کشد.
در «شکوفه های عناب» ماجرای مرگ میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل را در دوران مشروطه روایت می کند. میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل، روزنامه نگاری آزادی خواه است که داستان مرگ دلخراش او از زبان نزدیکانش روایت می شود.
داستان «سوء قصد به ذات همایونی» در اواخر دوران مشروطه می گذرد. جولایی رمان را با ترور محمدعلی شاه آغاز می کند و سپس به روایت زندگی افراد دخیل در ترور از کودکی تا زمان واقعه، نحوه آشنایی شان با همدیگر و زمینه های تاریخی دیگر را به تصویر می کشد و به این ترتیب شرایط سیاسی، فرهنگی و اجتماعی تهران و به نوعی ایرانِ دهه 1320 را در خلال داستان به مخاطب نشان می دهد.
اما ماجرای تازه ترین اثرش، «حوض سلطان، پایان کار مغان» به طور خیلی خلاصه، ماجرای یک میهمانی بزرگ و تاریخی است؛ افتخارالسلطنه در کاخی اطراف دریاچه حوض سلطان مهمانی خداحافظی تدارک می بیند و از بزرگان و سران مملکت دعوت می کند، اما این یک میهمانی معمولی نیست. جولایی در صفحه شخصی اش در اینستاگرام خیلی سربسته درباره این اثر نوشته است: «حوض سلطان معرکه ای است از تلخی و طنز، روس ها پشت دروازه تهرانند و شاه و مجلس کوس هجرت از وطن زده اند و در این میان عده ای وعده گرفته شده اند به ضیافتی شاهانه در قصر زمرد، حاشیه دریاچه حوض سلطان، یک صد و اندی سال قبل. خود من هم در این ضیافت حضور دارم، در گوشه ای ایستاده ام به تماشا، با میهمانان خندیده ام، ترسیده ام، افسوس خورده ام. شما را هم به تماشای این ضیافت دعوت می کنم، که هزار نکته باریک تر از مو آنجاست.»
رضا جولایی یک قصه نویس تمام عیار است، پر کار است و برای کار به گفته خودش از زندگی اش مایه می گذارد. در صفحه شخصی اش نوشته است: «من مدام می نویسم تا بخشی از واقعیت های روزگارمان را بازگو کنم. من کم می خوابم، می نویسم. میهمانی کم می روم، می نویسم. سفر نمی روم، می نویسم. حتی در خواب هم می نویسم تا از هر لحظه مرگی بگریزم. شتاب دارم تا پیش از رفتن، هر آنچه را که می خواهم نوشته باشم.»
برشی از کتاب
«اکنون که سال ها از آن ضیافت می گذرد خود را مکلف می دانم، بی هراس از مواخذه آحاد اشخاصی که در آن وقایع همراه من بودند، ماوقع را بی کم و کاست شرح دهم، زیرا بسیاری از آن میهمانان به دیار باقی شتافته اند و چند تنی که زنده اند در دیار فرهنگ روزگار می گذرانند. در طی آن هفت شبانه روز وقایع فراوانی را شاهد بودم، هر چند ذهن خسته من نمی تواند جزئیات را به خاطر آورد، اما اگر در روزهای آخر ترس جان مُسخرم نکرده بود، می توانستم بگوم ساعات بسیار خوشی را تجربه کردم که شاید برای اعیان و اشراف از جمله امور یومیه باشد، اما برای بنده حقیر پر بود از تجربه های جدید و لذت بخش و سرآخر ترسناک.»